متولد هفتم بهمن ماه 1351 - خيابان جيهون.او در يک خانواده ي شش نفره بدنيا آمد.فرزند آخر خانواده است.دو برادرش به شهادت رسيدند.پدرش در دوران نوجواني شادمهر به دليل بيماري سرطان درگذشت.از کودکي با ديدن سازهاي موسيقي به اين رشته ي هنري علاقه مند شد.از همان دوران دوست داشت کارهاي سخت و مشکل انجام دهد.از 10 سالگي ويلن را به عنوان ساز اصلي انتخاب کرد.از همان آغاز فعاليت موسيقي عشق و علاقه خاصي به نوازندگي و ساخت آهنگ داشت.و زياد به سمت و سوي خوانندگي نمي رفت.مدتها در ستارخان منطقه شهرآرا ساکن بود.و بعد به جردن نقل مکان کرد.بعد از اتمام مقطع راهنمايي به هنرستان موسيقي رفت سال 67 از هنرستان موسيقي به اتفاق يک گروه به واحد موسيقي صدا و سيما رفت.فواد حجازي هم جزء آن گروه بود.در همانجا بود که با خشايار اعتمادي و عليرضا عصار آشنا شد.اولين ترانه اي که خواند((معبود))بود و ((بهار من))اولين کاست مستقل او بود.به شمال کشور علاقه خاصي دارد.پدرش اهل طالقان بود.هيچ گاه نتوانست در ايران مجوز کنسرت بگيرد.فروش کاست ((دهاتي))او بسيار بالا بود.خودش تا زماني که از ايران برود از ميان ترانه هايي که خوانده بود((هزار و يک شب))*((ياس))و((دلخوشي)) را بيشتر دوست داشت.محبوب ترين خواننده موسيقي پاپ است.بسيار محتاط و محافظه کار است.بعد از انقلاب اولين خواننده اي بود که در سينما هم به عنوان بازيگر حضور پيدا کرد.تا قبل از اينکه بازيگر شود شايد ماهي يکبار به سينما مي رفت.معتقد بود بازيگري کار دشواري نيست.هرگز در زمينه موسيقي از استادي بهره نگرفت.بيش از اندازه به مادرش علاقه دارد و خيلي اصرار داشت که مادر با او به آن سوي مرزها برود اما مادرش نپذيرفت.ورزش را دوست دارد و در عرصه ورزشهاي اسکي روي آب و شمشيربازي مدتها فعاليت مي کرد.جودو و تکواندو هم کار کرده.در دوران مدرسه هم مرتب فوتبال بازي مي کرد و تا قبل از رفتن عضو ثابت تيم فوتبال هنرمندان بود.مادرش به زيارت خيلي علاقه دارد.ترانه((آدم فروش))او را نيلوفر لاري پور و فرزاد حسني سروده اند.برادرزاده اش هومن هم خواننده است.با عرشيا خواننده موسيقي پاپ رابطه خوبي ندارد و مي گويند آدم فروش را براي او خوانده.اهل دود و دم نيست و سيگار هم نمي کشد.اولين اتومبيل او يک پرايد بود.برادرش محمد پدر هومن مهندسي متالوزي خوانده است.از ايران به کانادا رفت.او نواختن اکثر سازها را بلد است.از سنتو و گيتار گرفته تا پيانو و ويلن و ...خود او و دوستانش هم مي گويند که روزي برميگردد.زياد در محافل حضور پيدا نمي کند.و تا موقعي که کاري ندارد از منزل خارج نمي شود.اصلا اهل سياست و حرفهاي سياسي زدن نيست.مي گويند براي بازي در فيلم ((شب برهنه)) سعيد سهيلي حدود 20 ميليون تومان دستمزد گرفت.زياد اهل درد دل کردن نيست و آدمي تودار است.تا چندي قبل با آشپزي ميانه خوبي نداشت و مثل اکثر مردان ايراني فقط بلد بود نيمرو درست کند.البته حالا حتما آشپز خوبي شده است.بعد از رفتنش در بيش از 15 کشور دنيا کنسرت داشته است.در يکي از کنسرتهاي او در دبي يکي از تجار اماراتي يک ساعت مچي به او هديه داد که قيمتش 12 ميليون تومان بود.او بعد از مدتي اقامت در کانادا کلاسهاي آموزش گيتار و ويلن راه انداخت و اواسط سال 82 توانست يک آپارتمان در کانادا بخرد و با اجاره نشيني خداحافظي کند.شماره شناسنامه اش 8601 صادره از تهران است.سال 78 گواهينامه رانندگي اش را گرفت.نام پدرش عليقلي بود.ارديبهشت سال 80 ايران را ترک کرد.بعد از رفتنش شايعات زيادي درباره او گفته شد.از جمله اينکه زنداني شده-به بيماري رواني دچارگشته و...ولي همه اينها شايعه اي بيش نبود.مي گويد دلش براي ايران خيلي تنگ شده است.عرشيا يکي دو سال پيش آلبومي به بازار عرضه کرد به نام ((بهونه)) که شادمهر هم در آن خوانده بود ولي شادمهر آن ترانه ها را در ايران براي عرشيا اتو زده بود و عرشيا آنها را به صورت کاست مشترک به بازار عرضه کرد.در سال 83 توانست گواهينامه بين المللي را در کانادا بگيرد.تا قبل از اينکه از ايران برود دو اتومبيل داشت :پرشيا و بي.ام.و.آخرين آلبومش((پاپ کورن))نام دارد که مدتي است با بازار آمده هيچ گاه رفقايش را فراموش نمي کند اهل دروغ نيست و بسيار دست و دل باز است.شايعه ازدواج او در کانادا صحت ندارد.خسرو شکيبايي را خيلي دوست دارد و با او صميمي است.قصه فيلم((پر پرواز))به زندگي واقعي او خيلي نزديک بود.مدتي در کالج تورنتو در رشته موسيقي تحصيل کرد.((جان وارد اندرسن))خبرنگار بخش خارجي واشنگتن پست سال 80 پس از ديدار از ايران مطلبي نوشت که با اين جمله آغاز مي شد:ايران اسلحه جديدي در مقابل غرب به کار گرفته است شادمهر عقيلي.البته اين حرف خبرنگار خارجي بيش از حد اغراق آميز است.محمد رضا هنرمند با صداي شادمهر در کاست((دهاتي)) در فيلم((موميايي 3))شوخي معناداري کرد.شادمهر وقتي در ايران بود آلبومي ساخت به نام((آدم و حوا))که هيچ گاه مجوز نگرفت و شادمهر تهديد کرده بود که ممکن است به لس آنجلس برود.تهديدي که پخش صداي او را از راديو و تلويزيون ممنوع کرد.هميشه تيپ اسپرت مي زند.زياد اهل مطالعه روزنامه ها و مجلات نيست.روابط عمومي خوبي ندارد.مدتي در ايران در عرصه خوانندگي ممنوع الفعاليت شد.
غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود:
دسته ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند. در باره ی این " گندم نماهای جو فروش " می گویند: فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی " چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند ".
دسته ی دوم آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاری است.
اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها بایسته است دقت کنید :
● به کار بردن تنوین برای واژه های فارسی
کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی است برای واژه های عربی جایز است، مانند: اتفاقا، تصادفا، اجبارا، ولی واژه های ناگزیر و ناچار و مانند آن ها که فارسی است هرگز تنوین بر نمی دارد و نباید آن ها را چون این به کار برد:
گزارشا به عرض می رسانم ( به جای بدین وسیله گزارش می کنم که )،
ناچارا رفتم ( به جای به ناچار، یا ناگزیر رفتم).
اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز به کار می گیرند و مثلن می گویند: تلفونا به او خبر دادم، یعنی به وسیله ی تلفن، یا تلفنی او را آگاه کردم.
تلگرافا به او اطلاع دادم، یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم.
در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که نوشتن تنوین به صورت ا در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت ن می نویسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن یا اجبارن
● واژه ی های دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن
واژه ی ترکی دو قلو اسمی مرکب از " دوق " و " لو " است که روی هم همزادها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد ۲ (دو) فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت.
درست مانند واژه ی فرانسوی دو لوکس De Luxe که بسیاری گمان می کنند با عدد ۲ (دو) فارسی ارتباطی دارد و لابد سه لوکس و چهار لوکس آن هم وجود دارد. De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی است به معنی " از" ( مانند Of در انگلیسی یا Von در آلمانی ) و Luxe به معنی " تجمل و شکوه " است و دو لوکس به معنی " از (دسته ی ) تجملاتی " است ، یعنی هر چیزی که دولوکس باشد، نه از نوع معمولی، بلکه از نوع تجملاتی و با شکوه آن است.
● به کارگیری واژه ها یا اصطلاحات با معنی نادرست
* جمله هایی مانند :
من به او مظنون هستم ( می خواهند بگویند: من به او بدگمان هستم)
او در این قضیه ظنین است ( می خواهند بگویند: او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)
هر دو نادرست و درست وارونه ی آن درست است.
ظنین صفت فاعلی و به معنی کسی است که به دیگری بدگمان است و مظنون صفت مفعولی و به معنی کسی است که مورد شک و بدگمانی قرار دارد. یعنی صورت درست این جملات می شود:
من به او ظنین هستم .( یعنی من به او بدگمان هستم)
او در این قضیه مظنون است. ( یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)
* مصدر عربی فقدان به معنی کم کردن، کم شدن و از دست دادن است و معنی نبود ندارد و درمورد مرگ و فوت کسی هم باید گفت: در گذشت، یا رخت بر بست.
* یا مثلن می گویند: " کاسه ای زیر نیم کاسه وجود دارد ". در حالی که کاسه هرگز زیر نیم کاسه جای نمی گیرد و در ادبیات هم همیشه گفته اند: زیر کاسه نیم کاسه ای وجود دارد.
* شعر سعدی، یعنی: " بنی آدم اعضای یک پیکرند " را " بنی آدم اعضای یکدیگرند " می گویند.
* هنگامی که دانش آموزی در پایان سال تحصیلی در برخی از درس ها نمره ی کافی برای قبولی نمی آورد می گوید در فلان و فلان درس تجدید شدم و یا درباره ی کسی می گویند فلانی امسال تجدید شد. حال آن که این نه خود دانش آموز، بلکه درس های نمره نیاورده است که تجدید می شود و در شهریور ماه باید دوباره جدید شده و از نو امتحان داده شود ، چون این دانش آموزی تجدیدی شده است و باید او را تجدیدی، یعنی دارنده ی درس های تجدید شده نامید.
● غلط های دستوری
استاد: این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید .
مهر: مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلن گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند: حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد.
● غلط های واگویی (تلفظی)
پساوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مزد وَر " به معنی دارنده ی مزد است. امروزه بر خلاف این قاعده و برخاسته از خط عربی که ایرانیان به کار می برند، این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را به نادرستی با واو " سیرشده " (مانند واو در واژه ی " کور ") تلفظ نمایند.
واژه های دیگر ی نیز مانند دستور ( دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است.
● نامیدن پدر به جای پسر
زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی " و سینا نیز نام پدر " ابوعلی این سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. " بیمارستان ابن سینا " هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد.
منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی ایران در سده ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.
● غلط های املایی مشهور
آزمایشـات: واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش ها درسـت اسـت.
در جمع بستن واژه ها ی فارسی با " جات " نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که این نوع جمع فرقی با جمع با " آت " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح به تر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای احتراز از عربی مآبی . یعنی به جای روز نامه جات ، کارخانجات ، نوشته جات ، شیرینی جات ، ترشیجات ، دسته جات ، میوه جات ، نقره جات و.... به تر است چون این بنویسیم :روزنامه ها ، کار خانه ها ، نوشته ها، شیرینی ها ، ترشی ها ، دسته ها ، میوه ها ، نقره ها .
از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : آت آن را جمع می بندند ، جمع الجمع می شود، از آن جمله اند : آثارها، اخبارها ، ارکان ها ، اعمال ها ، جواهرها یا جواهرات ، حواس ها ، عجایب ها ِ، منازل ها ، نوادرات ، امورات ، عملیات ها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این است : آثار، اخبار ، ارکان ، اعمال ، جواهر ، حواس ، عجایب، منازل ، نوادر ، امور ، عملیات و ..
آذان / اذان: این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان( گوش ها ) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی مسجد است.
آزوقه / آذوقه: اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید به" ز" نوشـته شـود.
آسـیا / آسـیاب: این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند.
آن را / آنرا: " را" واژه ی مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمه ی پیشـین می نویسـند. مانند: این را، وی را، ایشـان را، تو را، آن را .
اتاق / اطاق: از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت.
اتو / اطو:چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس به تر اسـت به " ت" نوشـته شـود .
ارابه/ عـرابه: ارابه واژه ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت.
ازدحام / ازدهام: این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا ازدهام واژه ای بی معنی اسـت.
اسـب / اسـپ: به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـته های بسـیار دور با " پ " می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و...
اسـتادان / اسـاتید: چون اسـتاد واژه ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان. این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود
اسـلحه/ سـلاح: بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان واژهء سـلاح ها را به کار برد.
اقلاً / اکثراً: این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می آید. به تر اسـت به جای اقلاً " حد اقل " و یا به تر از آن " دسـت کم" و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبن" و یا به تر از آن " بیش تر " را به کار برد. .همچنین نمی توان واژه هایی مانند دوم وسـوم و چهارم راکه فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی " زبان " را زباناً .
اِن شاء الله / انشاء ألله: جمله ی " ان شاء الله " از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت: اِن ( اگر )، شـاء (بخواهد )، الله (خداوند)، یعنی: اگر خداوند بخواهد. اما جمله ی " انشاء الله " از دو کلمه سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا ) به معنی: خداوند بیافریند. آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است ولی آن را به صورت جمله ی دوم می نویسد.
انتر / عـنتر: واژه انتر را که فارسی و معـنای آن بوزینه می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس و مجازن به معنای شـجاع است.
باتلاق/ باطلاق: واژه ی باتلاق ترکی اسـت، نه عربی. پس نوشـتن آن با حرف " ت" درسـت اسـت.
باغ ها / باغات: واژه ی باغ فارسی اسـت و جمع بسـتن آن به " ات " عربی نا درسـت اسـت.
بوالهوس / بلهوس: پیشـوند " بُل " برسـر برخی واژه های فارسی می آید ومعـنای پـُر، بسـیار و فراوان دارد، برابر این پیشوند در زبان عربی ابو می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده ی آن را به صورت بو می نویسند. پس" بُل " برای واژه های فارسی ( مانند بلکامه: پر آرزو، بلغاک: پر شور) و "بو" برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب: پر شگفتی) درست است.
بوته / بته: معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت.
به نام / بنام: در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به کلمه ی بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند: بدین و بدو.، زیـرا اگر چون این ننویسـیم در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه ها و معانی (التباس معنی) وجود دارد، مانند همین "به نام" و "بنام " که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه ها دقت کنید: او نویسـنده ی بنامی بود و یا " من او را به نام نمی شـناختم". به همین ترتیب اگر " به روی" را " بروی" بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی" فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که: این قـلم به روی میز اسـت یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه. به همین گونه اند صد ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره
بها / بهاء : بها به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است . اما معنی بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است . مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است. در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از کتاب ها می نویسند : بهاء .... ریال . که سخت نادرست است .
پائین / پایین :. شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار همزه ی عربی را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری عربی درزبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه هایی مانند " پائیز " ، " پائین " ، "موئین " ، "روئین" ، " آئین " ،" پر گوئی" ، " چائی "، " امریکائی " و... نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی، آمریکایی و چون این ها نوشت.
تاس / طاس: تاس واژه ای فارسی اسـت که عرب ها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ایرانیان باید آن را به حرف ت بنویسند.
تراز/ طراز: تراز واژه ای فارسی است که عرب ها آن را گرفته و طراز می نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب " تراز" و همه ی ترکیبات آن باید با حرف " ت" نوشـته شـود. مانند: تراز نامه، هم تراز، ترازکردن و مانند این ها.
تپیدن / طپیدن : تپیدن واژه ای فارسی اسـت. و باید با حرف " ت " نوشـته شـود و نوشـتن واژه های مشـتق از آن نیز مانند: تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت وتهران که فارسی اند، نباید با " ط" نوشـته شـود.
دیگر آن که در زبان عربی، هم ت وجود دارد و هم ط. مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان به همان صورت عربی نیز نوشت. نکته ی دیگر آن که: اگر کلمه ای مربوط به زبان های بیگانه ی دیگر باشـد، به ت نوشـته می شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس. اما برخی نام های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود.
ثواب / صواب: نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب وصواب معانی جدا گانه ای دارد و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به معـنی "درسـت، به جا و مناسـب".
جذر/ جزر: برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند. جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد می باشد.
جرأت/ جرئت: این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.
حایل / هایل: این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک: شـب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها
( حافظ )
خرد/ خورد: معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند: خرد سال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه های دیگر: سالخورده یا خورد و خوراک
داوود/ داود: املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی با دو ( واو ) سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه هایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو ( واو ) نوشـت: طاووس، کـیکاووس.
دُچار/ دوچار: این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سده های اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز به تر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.
ذِ لت / ز َ لّت: معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت) است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا اسـت.
رُتیل / رطیل: نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد.
زرع / ذرع: زرع به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم یرای طول و برابر یک دهم از چهارمتر بوده اسـت.
زغال / ذغال: املای درسـت این واژه زغال اسـت.
زکام / ذکام: این واژه را بایـد با ز نوشـت،
سِـتبَر/ سـِطبَر : این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون واژه ای فارسی اسـت به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود.
سـؤال / سـئوال: شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است.
سـوک/ سـوگ: املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت.
شـرایین/ شـرائین: املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.
شـسـت/ شـصت: این واژه ها راهم بسـیاری ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰ اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با " س" آمده اسـت.
صد / سـد: چون واژه ی " سـده " فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با " س" نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با " ص " نوشـته اند، اکنون نوشـتن آن با " س" غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با " ص" نوشـته اند
صفحه/ صحیفه : صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می شـود. البته ورق را در سـال های پسـین برگ نیز می گویند.
طوفان/ توفان: اصل این کلمه یونانی اسـت و شکل های دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های ارو پایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می رود. در فرهـنگ معین واژه ی طوفان را که اسم و معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید وناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک " توفان " هم درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معنا های لغوی این واژه ها را مد نظر قرار داد.
طوطی/ توتی: توتی واژه ای فارسی است و از این رو می توان آن را با "ت " نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با " ط" نوشـته اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می باشد نوشتن آن با "ط " نامانوس و نامتداول است.
غلتیدن/ غلطیدن: غلتیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با " ت" نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را نیز باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و...
غوته / غوطه : " در آب فرو رفتن " به فارسی " غوتیدن " است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند: تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.
غیظ / غیض: در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت.
فترت/ فطرت: معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او.
فطیر/ فتیر: فطیر واژه ای عربی و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با " ط " نوشـته شود و واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد.
قفص / قفس: این واژه عربی اسـت و باید با "ص " نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با "س " نوشـته اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت.
قیمومت / قیمومیت: واژه ی قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساخته اند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است
کُحل / کــَهل: کحل اسم است به معنای " سـرمه" اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال.
گزارش ها / گزارشات: برخی ها واژه ی فارسی گزارش را با " ات" عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت
لایتجزا / لایتجزی: این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه نا پذیر.
مآخذ / مأخذ: واژه ی عربی مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است . اما برخی این واژه ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می برند.
مبرا / مُبری : این واژه ی عربی به معـنی" تبرئه شـده از تهمت" اســت و در فارسی و عربی آ ن را مبرا می نویسـند.
مجرا / مجری: واژه ی مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند " مجری قانون ". ولی در عربی مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای " اجرا شـده، عملی شـده " اسـت که در فارسی به تر است که به صورت "مجرا" نوشـته شـود تا با "مجری" اشتباه گرفته نشـود.
محظور/ محذور: واژه ی محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری" آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم "،
مسأله / مسئله: این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله.
مسـؤول/ مسـئول: املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـؤول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو نوشـته اند.
مزمزه / مضمضه: واژه ی مزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است.
مُعتـَنی به/ متنابه: این واژه عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت اسـت.
مقتدا / مقتدی : این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت.
منتها / منتهی: این دو واژه را در فارسی به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند: سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا " این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد" .
نیاگان / نیاکان : در فارسی نیاگ یا نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان.
وهله/ وحله: این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله در عربی و در فارسی معنایی ندارد.
هیز / حیز: واژه ی هـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت. و حیز به معنی جا و مکان است.
هیئت / هیأت: واژه ی هیئت عربی و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.
منابع :
-
در مکتب استاد / دکتر سعید نفیسی
-
امثال و حکم / مهدی پرتوی آملی
-
مهر و فرهنگ / محمد نبی عظیمی
Ted Hughes (1930-1998) was born in Yorkshire, in the small village of Mytholmroyd. His father was a carpenter and later became a shopkeeper, but his disturbed memories of his experiences in World War I, when he was one of a handful in his regiment to survive the slaughter of the British troops at Gallipoli, were a haunting presence in the family's life. After finishing grammar school Hughes spent two years in the Royal Air Force, stationed at a lonely radio station in Yorkshire where he spent most of his time reading. Pembroke College, at Cambridge University, followed his military service. Although he switched from studying English to archaeology and anthropology, he continued to read voraciously, and his later writings showed the influence of books like The White Goddess, by the English novelist and poet Robert Graves, that he read at this time.
Following his graduation in 1954, he spent two years working a series of jobs in London, and then he returned to Cambridge to start an unsuccessful literary magazine with friends. At the inaugural party he met a young American college student who had recently come to England on a Fulbright scholarship. Her name was Sylvia Plath, and within a few months they were married. They spent two years at the University of Massachusetts in Amherst, from 1957 to 1959, where he taught English and creative writing. Both Hughes and Plath spent every moment they could find writing poetry. As he said later, "It was all we were interested in, all we ever did." By the time they returned to England in 1959, he had already begun publishing successfully, which aggravated tensions that already existed in their marriage. Despite two children and a period of life in rural Devon, they became increasingly estranged, and when Hughes began an affair with another woman, Plath left him, moved to London with their children, and in 1963 committed suicide.
For American readers this seemed to sum up Hughes's career, but he went on to write dozens of books on a variety of subjects as well as a body of poetry that placed him among the most prominent poets of his generation. In 1981, he was named England's poet laureate. Often he was bitterly attacked for what many critics felt was his role in Plath's suicide, and as her literary executor he aggravated the situation by destroying portions of her personal diaries. It was not until the end of his life that he spoke out about their relationship, in a collection of poems that described their marriage and its tragic ending. The book Birthday Letters, published in 1999, became an international best seller, even if it didn't placate his enemies or entirely please his friends.
Full Moon and Little Frieda
.A cool small evening shrunk to a dog bark and the clank of a bucket -
And you listening.
A spider's web, tense for the dew's touch.
A pail lifted, still and brimming - mirror
To tempt a first star to a tremor.
Cows are going home in the lane there, looping the hedges with their warm
wreaths of breath -
A dark river of blood, many boulders,
Balancing unspilled milk.
'Moon!' you cry suddenly, 'Moon! Moon!'
The moon has stepped back like an artist gazing amazed at a work
That points at him amazed.
Old Age Gets Up
Stirs its ashes and embers, its burnt sticks
An eye powdered over, half melted and solid again
Ponders
Ideas that collapse
At the first touch of attention
The light at the window, so square and so same
So full-strong as ever, the window frame
A scaffold in space, for eyes to lean on
Supporting the body, shaped to its old work
Making small movements in gray air
Numbed from the blurred accident
Of having lived, the fatal, real injury
Under the amnesia
Something tries to save itself-searches
For defenses-but words evade
Like flies with their own notions
Old age slowly gets dressed
Heavily dosed with death's night
Sits on the bed's edge
Pulls its pieces together
Loosely tucks in its shirt
The Thought-Fox
I imagine this midnight moment's forest:
Something else is alive
Beside the clock's loneliness
And this blank page where my fingers move.
Through the window I see no star:
Something more near
Though deeper within darkness
Is entering the loneliness:
Cold, delicately as the dark snow
A fox's nose touches twig, leaf;
Two eyes serve a movement, that now
And again now, and now, and now
Sets neat prints into the snow
Between trees, and warily a lame
Shadow lags by stump and in hollow
Of a body that is bold to come
Across clearings, an eye,
A widening deepening greenness,
Brilliantly, concentratedly,
Coming about its own business
Till, with a sudden sharp hot stink of fox
It enters the dark hole of the head.
The window is starless still; the clock ticks,
The page is printed.
Wind
This house has been far out at sea all night,
The woods crashing through darkness, the booming hills,
Winds stampeding the fields under the window
Floundering black astride and blinding wet
Till day rose; then under an orange sky
The hills had new places, and wind wielded
Blade-light, luminous black and emerald,
Flexing like the lens of a mad eye.
At noon I scaled along the house-side as far as
The coal-house door. Once I looked up -
Through the brunt wind that dented the balls of my eyes
The tent of the hills drummed and strained its guyrope,
The fields quivering, the skyline a grimace,
At any second to bang and vanish with a flap;
The wind flung a magpie away and a black-
Back gull bent like an iron bar slowly. The house
Rang like some fine green goblet in the note
That any second would shatter it. Now deep
In chairs, in front of the great fire, we grip
Our hearts and cannot entertain book, thought,
Or each other. We watch the fire blazing,
And feel the roots of the house move, but sit on,
Seeing the window tremble to come in,
Hearing the stones cry out under the horizons.
Theology
"No, the serpent did not
Seduce Eve to the apple.
All that's simply
Corruption of the facts.
Adam ate the apple.
Eve ate Adam.
The serpent ate Eve.
This is the dark intestine.
The serpent, meanwhile,
Sleeps his meal off in Paradise -
Smiling to hear
God's querulous calling."
The Warm and the Cold
Freezing dusk is closing
Like a slow trap of steel
On trees and roads and hills and all
That can no longer feel.
But the carp is in its depth
Like a planet in its heaven.
And the badger in its bedding
Like a loaf in the oven.
And the butterfly in its mummy
Like a viol in its case.
And the owl in its feathers
Like a doll in its lace.
Freezing dusk has tightened
Like a nut screwed tight
On the starry aeroplane
Of the soaring night.
But the trout is in its hole
Like a chuckle in a sleeper.
The hare strays down the highway
Like a root going deeper.
The snail is dry in the outhouse
Like a seed in a sunflower.
The owl is pale on the gatepost
Like a clock on its tower.
Moonlight freezes the shaggy world
Like a mammoth of ice -
The past and the future
Are the jaws of a steel vice.
But the cod is in the tide-rip
Like a key in a purse.
The deer are on the bare-blown hill
Like smiles on a nurse.
The flies are behind the plaster
Like the lost score of a jig.
Sparrows are in the ivy-clump
Like money in a pig.
Such a frost
The flimsy moon
Has lost her wits.
A star falls.
The sweating farmers
Turn in their sleep
Like oxen on spits.
September
We sit late, watching the dark slowly unfold:
No clock counts this.
When kisses are repeated and the arms hold
There is no telling where time is.
It is midsummer: the leaves hang big and still:
Behind the eye a star,
Under the silk of the wrist a sea, tell
Time is nowhere.
We stand; leaves have not timed the summer.
No clock now needs
Tell we have only what we remember:
Minutes uproaring with our heads
Like an unfortunate King's and his Queen's
When the senseless mob rules;
And quietly the trees casting their crowns
Into the pools.
A Woman Unconscious
Russia and America circle each other;
Threats nudge an act that were without doubt
A melting of the mould in the mother,
Stones melting about the root.
The quick of the earth burned out:
The toil of all our ages a loss
With leaf and insect. Yet flitting thought
(Not to be thought ridiculous)
Shies from the world-cancelling black
Of its playing shadow: it has learned
That there's no trusting (trusting to luck)
Dates when the world's due to be burned;
That the future's no calamitous change
But a malingering of now,
Histories, towns, faces that no
Malice or accident much derange.
And though bomb be matched against bomb,
Though all mankind wince out and nothing endure --
Earth gone in an instant flare --
Did a lesser death come
Onto the white hospital bed
Where one, numb beyond her last of sense,
Closed her eyes on the world's evidence
And into pillows sunk her head.
Submitted by Andrew Mayers
The Seven Sorrows
The first sorrow of autumn
Is the slow goodbye
Of the garden who stands so long in the evening-
A brown poppy head,
The stalk of a lily,
And still cannot go.
The second sorrow
Is the empty feet
Of a pheasant who hangs from a hook with his brothers.
The woodland of gold
Is folded in feathers
With its head in a bag.
And the third sorrow
Is the slow goodbye
Of the sun who has gathered the birds and who gathers
The minutes of evening,
The golden and holy
Ground of the picture.
The fourth sorrow
Is the pond gone black
Ruined and sunken the city of water-
The beetle's palace,
The catacombs
Of the dragonfly.
And the fifth sorrow
Is the slow goodbye
Of the woodland that quietly breaks up its camp.
One day it's gone.
It has only left litter-
Firewood, tentpoles.
And the sixth sorrow
Is the fox's sorrow
The joy of the huntsman, the joy of the hounds,
The hooves that pound
Till earth closes her ear
To the fox's prayer.
And the seventh sorrow
Is the slow goodbye
Of the face with its wrinkles that looks through the window
As the year packs up
Like a tatty fairground
That came for the children.
Ted Hughes
لینکستان تد هیوز :
به سایت سارا شعر خوش آمدید. شما با انتخاب لینک های زیر می توانید اطلاعات دیگری درباره تد هیوز بدست آورید.خصوصا دوستی ها و دشمنی های تد هیوز با همسرش سیلویا پلات و جنجال مرگ سیلویا از مطالبی است که در لینک های زیر قابل جستجوست.
Ted Hughes Pages
http://uni-leipzig.de/~angl/hughes.htm
This is the place to begin research on the poet Ted Hughes. This site contains an extensive biography of the writer's life, a selected bibliography of works, and information on recent publications and projects by various scholars. The site's most notable features are the amazing Archives and Links sections, which connect to online texts and Web sites. This site should not be missed.
The American Academy of Poets Poetry Exhibits: Ted Hughes
http://poets.org/lit/poet/thughfst.htm
Housed by the American Academy of Poets, this site contains a brief biographical sketch of the poet Ted Hughes. His major works, use of symbolism, and marriage to Sylvia Plath are also discussed.
The Online News Hour discusses Ted Hughes and Sylvia Plath
http://pbs.org/newshour/bb/entertainment/jan-june98/plath_2-18.html
This site is a roundtable discussion with Elizabeth Farnsworth, Diane Middlebrook, and Bob Hass, hosted by The News Hour with Jim Lehrer. The discussion centers around Ted Hughes's last work, The Birthday Letters (1998), and Hughes's attempt to work through the death of Sylvia Plath as a poet and to defend himself to the world. The discussion contains biographical information, critical analysis, and excerpts from the book.
The Ted Hughes Homepage by Ann Skea
http://zeta.org.au/~annskea/Default.html
تدوین : آریا ادیب
( منبع : http://aryaadib.blogfa.com )
واژه نامه ی یبگانه - فارسی آریا ادیب که به یاری یک نرم افزار رایانه ای که ویژه ی نوشتن یک فرهنگ نامه برنامه ریزی شده است، در آینده به صورت دفتری انتشار خواهد یافت، از دید فنی امکان نمایش این واژه نامه در همه ی ابعاد و گنجایش آن در تارنمای اینترنتی وجود نداشت. از این رو من بر آن شدم تا با سوا کردن و نشان دادن نمونه هایی چند از این واژه ها برای هرکدام از حروف الفبا، خوانندگان را با این واژه نامه آشنا نمایم.
واژه نامه ای که در زیر برای آشنایی خوانندگان فراهم شده است کوتاه شده ی فرهنگ فراگیری است که دیرتر به شکل دفتری بیرون خواهد آمد. از این رو در این جا نه تنها به واژه هایی گلچین شده برای هرحرف الفبا، بلکه برای بسیاری از واژه ها نیز به نوشتن یکی دو معنی بسنده شده است. برای بسیاری از واژه ها نیز که هم معنی اسمی و هم مصدری دارد و با { (اسم) مصدر } نشان داده شده است و در بیش تر موارد تنها معنی اسمی و یا مصدری آن ها نوشته شده است. برای بسیاری از اسامی و افعال نیزکه دارای اشکال صرف و نحوی دیگری مانند صفت، قید، اشکال فاعلی، مفعولی، مرخم، اضافی و دیگر اشکال می باشد از نوشتن همه ی این اشکال برای هر واژه چشم پوشی شده و این کار تنها در دفتر اصلی که منتشر خواهد شد انجام گردیده است. من برای نمایش هرچه زودتر واژه نامه ی بیگانه - فارسی، بنا را برآن گذاشتم تا منتظر پایان کار نمانم و نخست واژه های نمونه را وارد تارنما نمایم و سپس اندک اندک و پیوسته واژه های به روز شده ی دیگری را از دفتر اصلی به فرهنگ نمایش داده شده در زیر بیافزایم تا دامنه ی بهره برداری از آن برای خوانندگان این صفحه رفته رفته گسترده تر گردد و در آینده نیز کوشش خواهم کرد تا فرهنگ نماش داده شده را پیوسته با واژه های تازه یافته، تازه ساخته و تازه به بازار زبان آمده نیز تکمیل و به روز نمایم.
در گردآوری و تالیف واژه نامه ی بیگانه - فارسی آریا ادیب از دوباره نویسیِ واژه های بیگانه ای که دیگر برابرِ جا افتاده ی آن ها در هر فرهنگ فارسی ای یافت می شود و نیازی به نوسازی نیز ندارد، پرهیز شده است و تنها واژه هایی در واژه نامه گرد آورده شده است که برابر فارسی آن ها یا به روز شده و نوتر گردیده، و یا آن که از بیخ و بن نو است و از این رو هنوز اندک به کار گرفته می شود.
پر روشن است که دسته ی بزرگی از این برابرهای نو هنوز باید از الک تاریخی زبان بگذرد و دوران جایگیرشدن خود را در واژگان زبان فارسی پشت سر بگذارد، زیرا از میان برابرهای نو برای واژه های بیگانه، تنها آن دسته ای برجای خواهد ماند که از بوته ی آزمایش درستی، رسایی و شیوایی سربلند بیرون آمده و در واژگان فارسی پذیرفته گردد.
همان گونه که در نوشته ی جداگانه ای نیز در این باره گفته ام، در نوشته های فارسی همیشه و همه جا هم نباید بر به کارگیری برخی از واژه های سره و ناب فارسی پای فشاری نمود و زیان به کاربردن برخی از این واژه ها برای دریافت درست درونمایه ی نوشته های فارسی، گاه افزون تر از سود آن ها می باشد. یک زبان زنده و پویا هیچ گاه بی نیاز از به کارگیری آن دسته از واژه های هنوز دقیق تر و رساتر بیگانه نیست و اگر چون این کند آرام آرام زایندگی، توانایی و پویایی خود را از دست می دهد و پیوندش با دانش و فرهنگ و ادب جهانی باریک و یا گسسته خواهد گردید. نمونه ی چون این زبانی نیز در جهان وجود ندارد. آریا ادیب
فرهنگ بیگانه - فارسی
آ = آلمانی ا = انگلیسی ت = ترکی ر = روسی
ع = عربی ف = فرانسوی فا = فارسی ل = لاتین
ی = یونانی
آ - ا
آئرومتر aerometre (ف، اسم)= هوا سنج
آباژورAbat - Jour (ف، اسم) = پرتو افکن، سایبان، آفتابگردان
ابتکار (ع، (اسم)مصدر) = نوآوری
آبسه abces (ف، اسم) = دمل چرکی
آپارات Apparat (ر، اسم) = دستگاه
آپوتئوز Apotheose (ف، اسم)= پرستش انسان
اپیدمی Epidemie (ف، اسم)= مرگامرگ
آتاشه Attache (ف، اسم)= کارمند سفارتخانه
اتصال (ع، (اسم)مصدر) = پیوستگی، به هم پیوستن
آتلیه Atelier (ف، اسم)= کارگاه هنری
اتم Atome (ف، اسم)= پاریز
اتنوگرافی Ethnographie (ف، اسم)= نژادشناسی
آتو Atout (ف، اسم)= برگ برنده، بهانه
اتوبوسAutobus (ف، اسم)= همه بر
آتی (ع، اسم فاعل)= آینده
اتیکت Etiquette (ف، اسم)= برچسب
اثر (ع، اسم)= آفرینه، نشان
احتیاط (ع، (اسم)مصدر)= استوارکاری، دوراندیشی
احساس (ع، (اسم)مصدر)= سُهش، اندریافت، اندریافتن
احشاء (ع، اسم جمع)= اندرونه
احمق (ع، صفت)= کم خرد، کودن
احیا (ع، (اسم)مصدر)= باز زیست، زنده ساختن
اختصار (ع، (اسم)مصدر)= کوته نوشت، کوته سخن، کوتاه کردن
اختلاط (ع، (اسم)مصدر) = آمیزش، آمیختگی، آمیختن، درهم شدن
اختلاف (ع، (اسم)مصدر)= ناسازگاری، ناهمگونی
اختلال (ع، (اسم)مصدر)= نابسامانی، بهم خوردگی
آخرت (ع، اسم)= آن سرای، آن جهان
آخرین (ع فا، صفت نسبی) = بازپسین، واپسین
اخطاریه (ع، اسم ) = یاد برگ
آدامسAdams (ا، اسم) = سقز
آدرسAddress (ا، اسم) = نشانی
ادغام (ع، (اسم)مصدر)= از خودسازی، درهم سازی،همپیوندی
آدمیرالAdmiral (ا، اسم)= دریا سالار
ادویه (ع، اسم جمع ) = بوی افزار
اراده (ع، اسم) = خواست، آهنگ، خویشکاری
ارادی (ع، صفت)= بخواست
ارتباط (ع، (اسم)مصدر)= پیوستگی، بستگی
ارتداد (ع، (اسم)مصدر) = گم راهی، ازدین برگشتن
ارتوپدی Orthopedie (ف، اسم ) = شکسته بندی
ارتو گرافیOrthographie (ف، اسم)= درست نویسی
ارشد (فرزند) (ع، صفت تفضیلی) = (نخست زاده)، بزرگ تر، برتر
آرشیوArchives (ف، اسم)= بایگانی
ارگانیزهorganise (ف، صفت)= سازمانیافته
ارگانیسمOrganisme (ف، اسم)= سازواره، اندامه
ارگانیکorganique (ف، صفت)= اندامی، انداموار، پیکری
آرمArme (ف، اسم)= نشانه ی ویژه
آرکتیکArctic (ا، اسم)= شمالگان
آژانAgent (ف، اسم)= کارگزار، پاسبان
آژانسAgence (ف، اسم)= کارگزاری، نمایندگی
آسAs (ف، اسم) = تکخال
اساس (ع، اسم) = پایه، بنیاد، پی، شالوده
آسانسور Ascenseur (ف، اسم) = بالا بر، بالا رو
اسپایرالspiral (ا، اسم، صفت)= پیچه، مارپیچ مانند، مارپیچی
استاتیکstatique (ف، صفت)= ایستادی، ایستاده
استادیومStadium (ا، اسم)= ورزشگاه؛ دوره
استانداردStandard (ف، اسم)= هنجار، نمونه ی پذیرفته شده
استبداد (ع، (اسم)مصدر)= خودکامگی، خودسری
استحقاق (ع، (اسم)مصدر) = شایستگی، سزاواری
استحکام (ع، (اسم)مصدر) = استواری
استخدام (ع، (اسم)مصدر) = بکار گماشتن، بکارگیری
استخراج (ع، (اسم)مصدر) = بیرون آوردن
استراتژیکstrategique (ف، صفت)= راهبردی
استراحت (ع، (اسم)مصدر) = آسایش، آسودگی
استراق سمع (ع، (اسم)مصدر)= دزدیده گوش کردن
استرداد (ع، (اسم)مصدر)= بازپس خواستن، پس گرفتن
آستروئیدAsteroide (ی، اسم)= خرده سیاره
آسترونومیAstronomie (ا، اسم)= ستاره شناسی
استقامت (ع، (اسم)مصدر)= ایستادگی، پایداری
استقبال (ع، (اسم)مصدر)= پذیره شدن، به پیشواز رفتن
استقرار (ع، (اسم)مصدر)= جا گرفتن، استوار شدن، آرام گرفتن
استقلال (ع، (اسم)مصدر)= خودبودگی، ناوابستگی
استکبار (ع، (اسم)مصدر)= خود بزرگ پنداری، خودنمایی، گردنکشی
استیلStyle (ف، اسم)= سبک
استیناف (ع، (اسم)مصدر)= از سر گرفتن، دوباره آغاز کردن، وارسی
اسرار آمیز (ع، فا، صفت) = رازناک
اسراف (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، فراخ روی، گشاد بازی
اسلوب (ع، اسم) = شیوه، روش
اسهال (ع، (اسم)مصدر)= شکم روش، بیرون روه
اسیر (ع، صفت)= در بند، گرفتار
اشاره (ع، (اسم)مصدر) = نُمار، نماردن
اشانتیونEchantillon (ف، اسم)= نمونه (ی کالا)
اشتباه (ع، (اسم)مصدر)= نادرست، بیراه
اشتهار (ع، (اسم)مصدر)= ناموری، بلندآوازی
اشتیاق (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی
اشکال (ع، (اسم)مصدر)= دشواری، سختی، پیچیدگی
اصطکاک (ع، (اسم)مصدر)= سایش
اصل (ع، اسم) = ریشه، بیخ، بن، بنیاد
اصلا (ع، قید)= از هیچ باره، هرگز، از بن، از بیخ
اصیل (ع، صفت) = ریشه دار
اضافه کردن (ع فا، مصدر) = افزودن
اضطراب (ع، (اسم)مصدر)= شوریدگی، بی تابی، آشفتگی، پریشان حالی
اطاعت کردن (ع فا، مصدر)= سرخم کردن، فرمان بردن
اعتراض (ع، (اسم)مصدر)= واخواهی، واخواست، خرده گیری
اعتراف (ع، (اسم)مصدر)= بروز دادن، خستو شدن
اعتقاد (ع، (اسم)مصدر)= باور، باور کردن
اعمال کردن (ع فا، مصدر) =-بکار بستن
اعزام کردن (ع فا، مصدر)= گسیل داشتن
اغراق (ع، (اسم)مصدر)= گزافگویی
افراط (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، پی فراخی، تندروی، پر بود
افراطی (ع، صفت)= پی فراخ، گزاف گرا، گزاف اندیش، تند رو، پربودمنش، زیاده رو
افشاگری (ع-فا، اسم )= برون افکنی
افول (ع، (اسم)مصدر) = فرونشست
اقبال (ع، اسم) = بخت
اقلیت (ع، مصدر جعلی)= کمینه
اقیانوس (ی، اسم)= پهناب
اکتوئلactuel (ف، صفت) = به روز
اکثریت (ع، مصدر جعلی)= بیشینه
اکسورسیسمExorcisme (ف، اسم)= جن زدایی، جن گیری
اکسیداسیونOxydation (ف، اسم مصدر)= اکسایش
اکولو.ژیEcology (ف، اسم)= بوم شناسی
اکولوژیکecologique (ف، صفت)= بوم شناختی
اکونومیسیمEconomisme (ف، اسم)= اقتصاد باوری
الاستیکelastic (ا، صفت)= کشایند، کشدار،کشسان
الکترومغناطیس (ع، اسم)= رخشاهنجشی
الکترونElectron (ف، اسم)= رخشیزه
آلوتروپیAllotropy ( ا، اسم)= دگروارگی
آلیاژ Alliage (ف، اسم)= همبسته، همجوش
آماتورAmateur (ف، اسم)= هوسکار
امان (ع، (اسم)مصدر)= بی ترسی، زنهاری
امکان (ع، (اسم)مصدر) = شایش
املاء (ع، (اسم)مصدر)= درست نویسی
امنیت (ع، مصدر جعلی)= آبیمی، آسودگی، زنهار، ایمنی
امین (ع، صفت) = استوان
آناتومیAnatomie (ف، اسم)= کالبد شکافی
آنارشیAnarchie (ف، اسم)= هرج و مرج
آنارشیستAnarchiste (ف، صفت) = هرج و مرج خواه
آنتارکتیکAntarctic (ا، اسم)= جنوبگان
آنتروپولوژیAnthropologie (ف، اسم)= انسان شناسی، مردم شناسی
انتریگIntrigue (ف، اسم)= اسباب چینی
انتقام (ع، (اسم)مصدر)= پی ورزی، کینه توزی
انتقام گرفتن (ع فا، مصدر) = کین آختن
آنتی بیوتیکAnthibiotique (ف، اسم و صفت )= پادزی
آنتی تزAntithese (ف، اسم)= برابر نهاد
آنتیکantique (ف، صفت)= باستانی ، دیرینه، کهن سال
انحراف (ع، (اسم)مصدر)= کژدیسگی، کژروی، کجراهی، کج روی
انحطاط (ع، (اسم)مصدر) = فرو بودگی، پست شدن، به پستی گراییدن
اندیکاتورIndicateur (ف، اسم)= نشاندهنده
انعام (ع، اسم)= مژدگانی
انعکاس (ع، (اسم)مصدر)= بازتاب
انفجار(ع، (اسم)مصدر)= پُکش، ترکیدن
انقلاب (ع، (اسم)مصدر)= فراخیز
آوانسAvance (ف، اسم)= پیشی
اوپتی میسمOptimisme (ف، اسم)= خوشبینی
اومانیستHumaniste (ف، صفت)= انسانگرا
اهمال (ع، (اسم)مصدر) = سهل انگاری(کردن)، سبکسری (کردن)
ایده آلIdeal (ف، اسم)= آرمانی، دلخواه، بهین آرزو
ایده آلیستی (ف- فا، صفت)= پندارآمیز، آرمان گرا
ایده آلیسمidealisme (ف، اسم)= خواست اندیشی، آرمان گرایی، ایده باوری، مینوگرایی
ایدئولوژیک ideologique (ف، صفت) = اندیشه ای
آیرودینامیکAerodynamique (ف، اسم) = هوانیوگانی
ایزوتوپisotope (ف، صفت)=-هم جا
ایماژ Image (ف، اسم) = انگاره
ایمان (ع، اسم) = استوارداشت
ایمپولزImpulse (ا، (اسم)مصدر)= تکانه، برانگیزش
اینتر نت internet (ا، اسم)= رایا تار، تارکده
ایندکسIndex (ا، اسم)= نمودار، نمایه
ایندیویدوالیسمIndividualisme (ف، اسم)= فرد باوری
ب
بابت (ع، اسم)= باره، درباره، درخورد، سزاوار، شایسته
باتری Batterie (ف، اسم) ) = آتشبار
بارومتر Barometre (ف، اسم) = هواسنج
باسنBassin (ف، اسم) = لگن (خاصره)
باطل (ع، صفت) = پوچ، بی هوده، یاوه
باطن (ع، اسم)= اندرون، نهاد، سرشت
باطنی (ع. فا، صفت) = اندرونین، نهادین
باعث (ع، اسم فاعل) = برانگیزنده
بالاخره (ع، قید) = سرانجام
باند Bande (ف، اسم) = نوار، رشته، دسته، گروه، زمین ِ دراز
بانداژ Bandage (ف، اسم) = نوارپیچ، نوارپیچی
باندرول Banderole (ف، اسم) = نوار دراز و باریک، نوار چسب
بحث (ع، (اسم)مصدر) = گفتمان، کاوش
بخیل (ع، صفت) = زُفت
بدیل (ع، اسم)= جانشین
برانکار (ف، اسم) ) = تخت روان
بربریسمBarbarisme (ف، اسم)= بربر خویی
برعکس (فا. ع، صفت)= واژگون، وارونه
برق (ع، اسم)= رخشه، آذرخش، درخشندگی
برکت (ع، (اسم)مصدر) = فراوانی، افزونی، افزون شدن
برنش Bronche (ف، اسم)= نایژه
بُعد (ع، اسم) = دوری
بعضی (ع. فا، اسم) = برخی، پاره ای
بقیه (ع، اسم) = آن دیگرها
بکلی (فا.ع، قید )= از بیخ و بن
بلاتکلیف (ع، صفت) = دل اندروای
بلاغت (ع، (اسم)مصدر) = رسایی سخن، زبان آوری
بلیت Billet (ف، اسم) = پَتَه
بنا (ع، اسم) = سازه، ساختمان
به وجود آمدن (فا.ع، مصدر) = پدید شدن، پدید آمدن
بوروکراسیBureaucratie (ف، اسم)= اداره بازی
بیان کردن (ع فا، مصدر) = باز گفتن، باز نمودن
بیعانه (ع.فا، اسم مرکب)= پیش بها
بیلان Bilan (ف، اسم) = ترازنامه، سیاهه
بین المللی (ع، صفت)= جهان کشوری
بیوگرافیBiographie (ف، اسم) = زیست نامه، زندگی نامه
بیولوژی Biologie (ف، اسم) = زیست شناسی
پ
پاتریوتیسمPatriotisme (ف، اسم)= میهن پرستی
پاراگراف Paragraphe (ف، اسم) = بند
پارالل Parallele (ف، اسم)= هم رو، هم سو
پاساژ Passage (ف، اسم)= گذرگاه، بازارچه
پاگون (ر، اسم) = سردوشی
پانتومیم Pantomime (ف، اسم)= لال بازی
پاندول Pendule (ف، اسم)= آونگ
پانسمان Pansement (ف، اسم)= زخم بندی
پتانسیلPotentiel (ف، اسم و صفت) = توانش، نهانی
پراگماتیسمPragmatisme (ف، اسم) = کارکردگرایی
پرانتزParenthese (ف، اسم) = دوکمانک
پروپاگاندا Propaganda (ا، اسم) = آوازه گری، هوچی گری
پروتوتایپPrototype (ا، اسم) = پیش نمونه، پیش نمون، پیش گونه، پیش الگو
پروژکتور Projecteur (ف، اسم) = نورافکن، پرتو انداز
پروژکتیلProjectile (ف، اسم) = پرتابه
پروژکسیونProjection (ف، اسم) = فراافکنی، افکندگی، انداختگی
پروژه Project (ف، اسم) = فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد
پروسهProces (ف، اسم)= روند، فراشد، فراگرد، فرآیند، شوند
پریز Prise (ف، اسم)= گیرک
پریود Period (ا، اسم)=دوره، گردش
پلی گامیPolygamie (ف، اسم) = چندگانی
پورنوگرافیPornographie (ف، اسم) = هرزه نگاری
پُز Pose (ف، اسم)= ریخت، رفتار، خودنمایی
پولی مِرPolymer (ا، اسم) = بَسپار
پودر Poudre (ف، اسم)= گَرد
پیک نیک (ف، اسم)= دانگی، دانگانه
پیگمنتPigment (ا، اسم)= رنگیزه، رنگدانه
ت
تابع (ع، اسم فاعل) = پی رو، دنبال کننده، دنباله رو، سپس رو
تاریخ (ع، (اسم) مصدر) - سالمَه
تاکتیک (ف، اسم)= رزم آزمایی، چاره ی جنگی
تئوریTheory (ا، اسم)= دیدمان، نگرش
تئولوژیTheologie (ف، اسم)= یزدان شناسی
تابلوTableau (ف، اسم)= نمایه
تامل (ع، (اسم) مصدر) - اندیشه کردن، دوراندیشی
تانی (ع، (اسم) مصدر) = درنگ کردن، آهستگی
تجربه (ع، (اسم) مصدر) = آزمودن، اروند
تحرک (ع، (اسم) مصدر)= پویندگی، پویایی، پویش
تحصیل (ع، (اسم) مصدر) = درس خواندن، دانش آموزی، دانش یابی
تحصیلکرده (ع فا، صفت) = دانش آموخته، دانش یافته
تحقیق (ع، (اسم) مصدر) = بررسیدن، بررسی، وارسی، پژوهش
تحلیل (ع، (اسم) مصدر)= گشودن، واکافت
تحول (ع، (اسم) مصدر)= دیگرگون شدن، فراگشت، دگردیسی، دگرگشت
تخصص (ع، (اسم) مصدر) = ویژه کاری، کارشناسی
تخمین (ع، (اسم)مصدر) = برآورد (کردن)، به گمان گفتن، سنجیدن
تخیل (ع، (اسم)مصدر) = پنداشتن، گمان کردن، پندار، پنداشت
تراکتور Tracteur (ف، اسم)= خیش کار
تربیت کردن (ع.فا، مصدر)= پرهیختن
ترتیب (ع، (اسم)مصدر) = چینش، راست و درست کردن
ترجیح دادن (ع.فا، مصدر)= برتر نهادن
ترفیع (ع، (اسم)مصدر) = بالابری، بالا بردن
ترکیب کردن (ع.فا، مصدر)= آمیختن، سرشتن
ترکیبی (ع.فا،صفت)= آمیخته، سرشته
ترمین علمیTerm (ا، ع. فا، اسم) = دانشواژه
ترویج (ع، (اسم)مصدر) =روادهی، روا کردن
تزThese (ف، اسم)= برنهاد، نهشت، گذاره، پایان نامه
تصور (ع، (اسم)مصدر) = انگاشتن، انگاره
تصور کردن(ع.فا، مصدر)= انگاشتن
تصور شده (ع. فا، اسم مفعول)= انگاشته، انگارده
تضاد (ع، (اسم)مصدر)= همستاری، ناسازگاری
تضامن (ع، (اسم)مصدر) = همبایستی
تعصب (ع، (اسم)مصدر)= رگ مرداری
تعمق (ع، (اسم)مصدر)= ژرف اندیشی
تغییر (ع، (اسم)مصدر)= دگرکونی
تفاوت (ع، (اسم)مصدر)= ناهمسانی، ناهمگونی، جدایی، دوری، ناهمی، ناهمانی
تفریح (ع، (اسم)مصدر) = خوشی، شادمانی، شادمانی کردن
تقریبا (ع، قید)= کمابیش، نزدیک به، پیرامون ِ
تقویم (ع، اسم) = گاهنامه، روزشمار، سالنما
تقویت (ع، (اسم)مصدر)= نیرومند کردن
تکلیف (ع، (اسم)مصدر)= بایسته
تکنولوژیTechnologie (ف، اسم) = فن آوری
تکنیک Technique (ف، صفت) = فنی، کار فنی
تلافی (ع، (اسم)مصدر) = باز نهش
تلفظ (ع، (اسم)مصدر)= واگفتن، واگفت، واگویی، فراگویی
تلفنTelephone (ا، اسم)= دورگو
تلکسTelex (ا، اسم)= دورنویس
تلگرافTelegraph (ا، اسم)= دور نگار
تلگرامTelegram (ا، اسم)= دورنگاشته
تلویزیونTelevision (ف، اسم)= دوردیس، دور نشان
تله پاتیTelepathy (ا، اسم) دور هم اندیشی
تِمTheme (ف، اسم)= درون مایه، زمینه، فرهشت
تماما (ع، قید)= یکسره
تمرین (ع، (اسم)مصدر) = بوزش، نرم کردن، ورزش دادن
تمنی (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی، درخواست
تنبیه (ع، (اسم)مصدر)= آگاه کردن، گوشمالی، توزش
تنظیم (ع، (اسم)مصدر)= چیدمان
توجه (ع، اسم) = رویکرد
تور Tour (ف، اسم) = گردش، دوره گردی، گشت
توریسمTourisme (ف، اسم) = گردشگری، گشتگری، جهانگردی
توزیع (ع، (اسم)مصدر) = وابخشیدن
توضیح (ع، (اسم)مصدر)= بازگفت، فرانمود
توطئه (ع، (اسم)مصدر)= زمینه سازی (کردن)، بند و بست
توقع (ع، (اسم)مصدر)= چشمداشت، امید و خواهش
توقیف (ع، (اسم)مصدر)= بازداشت (کردن)
تولید(ع، (اسم)مصدر)= زایاندن، ایجاد گری
تونل Tunnel (ف، اسم) = دالان
تهاتر (ع، (اسم)مصدر)= پایاپای
تهدید (ع، (اسم)مصدر)= ترسانیدن
تیپ Type (ف، اسم) = نمونه، گونه
تیترTitre (ف، اسم)= نهند
تیراژ Tirage(ف، اسم)= کشش، شماره ی چاپ
ث
ثابت (ع، اسم فاعل)= پایدار، پا بر جا، استوار
ثبات (ع، (اسم)مصدر)= قرار، پایداری، استواری
ثروت (ع، اسم) = دارایی، داشته
ثقل (ع، (اسم)مصدر)= سنگین شدن، سنگینی
ثلث (ع، اسم) = سه یک
ثمر (ع، اسم) = بار، میوه
ثناء (ع، اسم) = ستایش، درود
ثواب (ع، اسم) = پاداش، مزد
ج
جاذب (ع، اسم فاعل)= رباینده، کشاننده
جاذبه (ع، اسم)= هنجش، ربایش
جامد (ع، صفت)= بربسته
جامع (ع، اسم فاعل)= فراگیر، گردآور
جایز (ع، صفت)= روا
جبران (ع، اسم، جعلی) = بازنهش
جزء (ع، اسم)= بهر
جزییات (ع، اسم، جمع)= ریزگان
جذاب (ع، صفت)= گیرا
جذب (ع، (اسم)مصدر)= ربایش، گیرایی
جذبه (ع، اسم)= کشش
جذر (ع، اسم)= بیخ، ریشه
جرات (ع، (اسم)مصدر)= دلیر شدن، دلیری، بی باکی، گستاخی
جُرم (ع، اسم)= بزه، گناه
جزیره (ع، اسم)= آداک، آبخو
جسد (ع، اسم) = کالبد، تن مرده
جسمانی (ع، صفت نسبی)= تنکرد
جعلی (ع، فا، صفت)= ساختگی
جغرافیا (ع، اسم)= گیتاشناسی
جعرافیایی (ف، ع، فا، صفت)= گیتایی
جلد (ع، اسم)= پوشانه
جلسه (ع، اسم)= نشست
جمعه (ع، اسم)= آدینه
جمعیت (ع، (اسم)مصدر)= گرد آمدن، مردمگان
جنون (ع، (اسم)مصدر)= دیوانه سری، دیوانگی
چ
چاپار (ت، اسم) = پیک، نامه بر
چخماق (ت، اسم)= آتش زنه، افروزه
چماق (ت، اسم)= چوبدستی
ح
حاجت (ع، اسم)= آیفت، در خواست، نیاز
حاصل (ع، صفت فاعلی)= دستیافت
حافظه (ع، اسم)= بَرم، یاد، یادانبار
حتمی (ع.فا، صفت)= چاره ناپذیر، بایسته
حداقل (ع، قید) = دست کم
حدس (ع، (اسم)مصدر)= گمان بردن، گمانه
حذف (ع، مصدر) = زدودن، انداختن، دور کردن
حرام(ع، اسم و صفت)= ناروا، ناپسند، ناشایست
حرف (ع، اسم)= سخن
حراف (ع، صفت)= پرسخن
حرکت (ع، اسم)= جنبش
حریف (ع، صفت)= هماورد، هم نیرد، همچشم
حساب کردن (ع.فا، مصدر) = بر شمردن
حق العمل (ع، اسم)= کارمزد
حقوق (ع، اسم جمع) =دادیک
حقه (ع، اسم)= ترفند، نیرنگ
حقه باز (ع فا، صفت فاعلی)= پشت هم انداز، نیرنگ باز
حکومت (ع، (اسم)مصدر)= فرمانروایی، کشورمداری
حل (مشکل) چاره گری
حلقه (ع، اسم) = چنبر
حلقه زدن (ع فا، مصدر) = پره بستن، پره زدن
حماقت (ع، (اسم)مصدر)= کم خردی، کودنی
حمایت (ع، (اسم)مصدر) = جانبداری، پشتیبانی
حمل و نقل (ع، اسم)= ترابری
حمله (ع، اسم)= تازش، یورش
حوصله ( ع، اسم)= شکیبایی، بردباری
خ
خاتمه ی کلمه (ع، اسم مرکب)= پی چسب
خاتمه یافتن (ع فا، مصدر) = انجامیدن، پایان یافتن
خاطره (ع، اسم)= یاد بود، یادگار
خالص (ع، صفت)= ناب، پاک، بی آلایش، سره
خالی (ع، صفت)= تهی
خانم (ت، اسم و صفت) = بانو
خروج (ع، (اسم)مصدر) = برونش، بیرون آمدن، بیرون رفتن
خسیس (ع، صفت)= زُفت
خراب کردن (ع فا، مصدر) = فرو شکاندن، از کار انداختن
خصوصیت (ع، (اسم)مصدر)= ویژگی
خط(ع، اسم)= دبیره
خطا (ع، اسم)= نادرست، بزه
خطا کار (ع فا، صفت مرکب) = بزه گر، بزهکار
خفاش (ع، اسم)= بِیواز، شب پره
خلاء (ع، اسم)= تهیگی
خلاق (ع، صفت)= آفرینشگر
خلسه (ع، اسم)= ربودگی
خلق (ع، مصدر) = آورش، آفرینش
خلق (ع، اسم جمع) = مردم، مردمان
خلق الساعه (ع، صفت) =هنگامی
خلیج (ع، اسم)= شاخاب، شاخابه
خود رای (ع، صفت) = خویشکار
خیال (ع، اسم)= پندار، گمان، انگارش
خیال کردن (ع فا، مصدر) = انگاشتن، پنداشتن
خیالی (ع فا، صفت) = پندارآمیز
خیمه (ع، اسم)= تا ژ، چادر
د
دائمی (ع، قید)= بی امان، پیوسته، همیشگی
دتکتورDetector (ا، اسم)= پیداگر، آشکارگر، ردیاب
درجه (ع، اسم) = زینه، پایه
در مقابل (ع, فا، قید)= فراروی، فرادید
درک (ع، (اسم)مصدر)= دریافت
دسپوتیسمDespotisme (ف، اسم)= خدایگانی، خدایگان سالاری
دعوت کردن (ع فا، مصدر) = فراخواندن
دفاع (ع، (اسم)مصدر)= پدافند
دقت (ع، (اسم)مصدر)= باریک بینی، باریک اندیشی
دقت کردن (ع فا، مصدر) = باریک شدن
دقیق ( ع، صفت) = باریک بین
دکترینDoctrine (ف، اسم)= آموزه
دنیا (ع، اسم)= جهان، گیتی
دنیوی (ع، صفت نسبی)= گیتیانه، جهانی
دوآلیسمDualisme (ف، اسم)= دوگانه گرایی، دو بینش انگاری
دوام (ع، (اسم)مصدر)= ماندگاری، پایندگی
دور (ع، (اسم)مصدر)= گردش، روزگار
دوغلو (ت، اسم و صفت) = همزاد ها
دینامیکDynamique (ف، صفت) = پویا، جنباننده
دینامیسمDynamisme (ف، اسم) = پویایی
ذ
ذات (ع، اسم)= نهاد، سرشت، گوهر
ذاتی (ع فا، صفت) = خودگوهر، خود سرشت
ذخیره (ع، اسم)= اندوخته، پس انداز، پس افت، توشه
ذهنی (ع فا، صفت)= درون خودی
ذوب شدن (ع فا، مصدر) = گداختن
ذوذنقه (ع، اسم)= دوزنخه
ر
رئیس (ع، اسم)= سرکرده، بُد، فر نشین، سرپرست
رابط (ع، اسم فاعل)= میاندار
راسیونالیسمRationalisme (ف، اسم) = خردورزی
راسیونلRationnel (ف، صفت)= خردورزانه
راندمان Rendement (ف، اسم) = بازده
راه حل (ع فا، اسم مرکب)= راهکار، چاره
رجحان (ع، (اسم)مصدر)= برتری، افزونی، چَربش
رژیمRegime (ف، اسم)= رازمان
رسم (ع، اسم) = نهادمان، آیین، روش
رسوب (ع، (اسم)مصدر)= نهشت، آبرفت، ته نشست
رشوه (ع، اسم)= پاره
رعیت ( ع، اسم) = پادرَم
رفراندوم Referendum (ف، اسم) = همه پرسی
رفرم Reforme (ف، اسم) = به سازی، به سامان آوری
رفوزه (ف، اسم مفعول) = پذیرفته نشده، بازگشته
رقاص (ع، صفت)= پای باز
رفیق (ع، صفت)= همپا، همراه، یار
رقابت (ع، (اسم)مصدر)= هماوردی، همچشمی
رقیب (ع، صفت)= هماورد، همچشم
رنجر Ranger (ا، اسم) = تکاور
رنسانسRenaissance (ف، اسم)= نوزایی
روحانی (ع، صفت نسبی) = دین یار
روز تعطیل (ع فا، اسم مرکب)= آسوده روز
روژ (ف، اسم)= سرخاب
رویزیونیسم Revisionisme (ف، اسم) = بازبین گرایی
ریتمRythme (ف، اسم)= ضرباهنگ، هنجار
ریسایکلینگRecycling (ا، اسم)= دورگردی
ز
زاپاس Zapas (ر، اسم) = یدکی
زاویه (ع، اسم)= گوشه، کنج
زلزله (ع، اسم)= زمین لرزه
زمانه (اسم)= روزگار، دهر
زیاد (ع، صفت)= بسیار، فراوان
زیگراگ Zigzag (ف، اسم)= دندانه دار، کنگره دار
زینت دادن (ع فا، مصدر)= آراستن
ژ
ژانر Genre (ف، اسم) = گونه (ادبی یا هنری)
ژتون Jeton (ف، اسم)= پولک
ژله Gelee (ف، اسم) = لرزانک
ژنGene (ف، اسم)= ژاد
ژورنال Journal ف، اسم) = روزنامه
ژورنالیستJournaliste (ف، اسم) = روزنامه نویس، روزنامه نگار
س
سابقه (ع، اسم فاعل) = پیشینه
ساحل (ع، اسم) = کناره، کرانه
ساده لوح (ع فا، صفت مرکب)= خام اندیش، زودباور، ساده دل
سادیسمSadisme (ف، اسم)= آزارگری، دیگرآزاری، مردم آزاری
ساسات ( ر، اسم) = دریچه ی هوا
ساکن (ع، صفت)= آرمنده، آرمیده
سالن Salon (ف، اسم) = تالار
ساندویچ Sandwich (ا، اسم) = بَزماورد
سرایت (ع، (اسم)مصدر)= واگیری
سرّی (ع فا، صفت)= رازورانه
سرواژServage (ف، اسم)= زمین بستگی، بندگی
سریالSerial (ف، صفت)= زنجیره ای، پیاپی
سریع الهضم(ع، صفت مرکب)= آسانگوار
سطح (ع، اسم)= رویه
سطر (ع، اسم) = رج، رده
سعادت (ع، (اسم)مصدر)= نیکبختی، خوشبختی
سقف (ع، اسم)= آسمانه، بام
سقوط (ع، (اسم)مصدر)= فروشد
سلف سرویسSelf.service (ا، اسم مرکب)= خود زاوری
سلول Cellule (ف، اسم)= یاخته
سلیقه (ع، اسم)= پسند، نهاد، سرشت
سمبلSymbole (ف، اسم)= نماد
سمپوزیوم Symposium (ف، اسم) =گفت و نیوشی
سنتزSynthese (ف، اسم)= باهم نهاد
سنت (ع، اسم)= فراداد
سنتی (ع فا، صفت)= فرادادی
سوء هاضمه (ع، اسم مرکب)= دشگواری، بدگواری
سوبسیدSubside (ف، اسم)= یارانه
سوس Sauce (ف، اسم)= چاشنی، مزه
سوسیالیسمSocialisme (ف، اسم)= جامعه خواهی
سوغات ( ت، اسم) = ره آورد، ارمغان
سهل الوصول (ع، صفت مرکب)= آسان یاب
سهل انگار (ع فا، صفت فاعلی)= آسانگیر
سیاحت (ع، (اسم)مصدر)= گردشگری، جهانگردی
سیبل Cible (ف، اسم)= آماج، نشانه
سِیر (ع، (اسم)مصدر)= پویه، گردش، رفتار
سیرت (ع، اسم)= خو، روش
سیستمSystem (ا، اسم)= سامان، همَستاد
سیستماتیک Systematic (ا، صفت)= سامانمند، با هَمَست
سیلندر Cylindre (ف، اسم)= استوانه
سینماCinema (ف، اسم)= توژه نما
سینکرونSynchron (ا، صفت)= هم گاه
ش
شامل (ع، اسم فاعل)= دربردارنده، فراگیرنده
شاهد (ع، اسم فاعل)= گواه، خوبرو
شباهت (ع ساختگی، اسم )= همسانی، همانندی، همویی، اینهمانی
شبیه (ع، صفت)= همانند، همسان
شبیه بودن (ع فا، مصدر)= ماندن
شجاع (ع، صفت)= دلیر، دلاور، پردل
شراکت (ع، (اسم)مصدر)= انبازه
شرکت (ع، (اسم)مصدر) = انیاز شدن، همدست شدن، انبازی، همدستی
شرح دادن (ع فا، مصدر)= باز گفتن، باز نمودن، آشکار نمودن
شرط ( )= همبایسته، قرار
شرکت داشتن (ع فا، مصدر)= دست داشتن
شریک (ع، صفت)= همباز، انباز، همدست، همکُن
شعاع (ع، اسم)= پرتو
شعبده (ع، اسم)= چشم بندی، نیرنگ
شعبه (ع، اسم)= شاخه
شعله (ع، اسم)= افرازه، زبانه
شفاعت (ع، (اسم)مصدر)= خواهشگری
شفاهی(ع فا، قید)= گفتاری، زبانی
شک (ع، (اسم)مصدر)= دودلی، گمان
شکایت (ع، (اسم)مصدر)= شکوه، گله، دادخواهی
شکل (ع، اسم)= گونه، مانند، سان، دیس، نگاره، سیما، ریخت
شوق (ع، مصدر) =خواستاری، آرزومندی
شوم (ع، اسم و صفت)= بد شگون، وارون
شهاب (ع، اسم)= آسمان سنگ، آسمانکان
شهرت (ع، (اسم)مصدر)= آوازه، ناموری
ص
صاعقه (ع، اسم)= آذرخش، آتشه، ابرنجک
صاف (ع، صفت)= هموار، کوبیده، بی آلایش
صامت (ع، صفت)= بی گفتار، خاموش
صحبت (ع، (اسم)مصدر)= گفتگو، گفتار، سخن
صدا (ع، اسم)= آوا، آواز، بانگ
صدمه (ع، اسم)= آسیب، گزند
صراحت (ع، (اسم)مصدر)= روشن گویی، رک گویی
صَرف (ع، (اسم)مصدر)= هزینه
صرفنظر کردن (ع فا، مصدر)= چشم پوشیدن
صریح (ع، صفت)= روشن، آشکار، رک، بی پرده
صعود کردن (ع فا، مصدر)= برشدن، فرا شدن
صلح (ع، اسم )= آشتی، سازش
صلح طلب (ع ساختگی، صفت مرکب)= آرامش خواه، آرامشجو
صلیب ( ع، اسم) = چلیپا
صمیمیت ( ع، اسم) = یکدلی، یکرنگی
صنف ( ع، اسم) = گروه، رسته، گونه
صورتحساب ( ع، اسم مرکب) = سیاهه
صیاد ( ع، اسم) = دامیار، شکارگر
ض
ضامن (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار
ضرر (ع، اسم)= زیان، گزند
ضروری (ع، صفت)= بایا، ناگزیر، به ناچار
ضعف (ع، (اسم)مصدر)= کم توانی، سستی
ضعیف (ع، صفت)= کم توان، سست
ضلع (ع، اسم)= بر، پهلو
ضمانت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی، پذرفتاری
ضمیمه (ع، صفت)= پیوست
ط
طاقت (ع، اسم)= پایاب، تاب، بردباری
طالب (ع، اسم فاعل)= خواهان
طالع (ع، اسم)= بخت
طایفه (ع، اسم)= تیره، دودمان، خاندان
طرح (ع، (اسم)مصدر)= فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد
طرز (ع، اسم)= شیوه، روش، هنجار
طرف (ع، اسم)= سو، کرانه
طغیان کردن (ع فا، مصدر)= برجوشیدن
طفیلی (ع، صفت نسبی) = ناخوانده، انگل
طلب (ع، (اسم)مصدر)= خواست، خواهش، جستجو
طور (ع، اسم)= گونه، شیوه، هنجار، روش
طول (ع، (اسم)مصدر)= درازا
طولانی (ع فا، صفت)= دراز، دیرانجام، دیرنده، زمانگیر
طول عمر(ع ساختگی، اسم)= جاندرازی
طول کشیدن (ع فا، مصدر)= دیر پاییدن
طویله (ع، اسم)= باربند، جایگاه ستور
طی کردن (ع فا، مصدر)= پیمودن
طینت (ع، اسم)= نهاد، سرشت، درون
ظ
ظاهر شدن (ع فا، مصدر)= پدیدار شدن، هویدا شدن
ظاهری (ع فا، صفت)= برونین
ظرف (ع، اسم)= آوند
ظرافت (ع فا، مصدر)= زیرکی، نکته سنجی، خوشگلی
ظرفیت (ع، اسم)= خورند، گنجایش
ظهر (ع، اسم)= پیشین، نیمروز
ظهور (ع، (اسم)مصدر)= پیدایش
ع
عاج (ع، اسم)= پیلسته
عاشق (ع، اسم فاعل)= دلداده، دلباخته، شیفته
عاقبت (ع، اسم)= فرجام، سرانجام
عاقل (ع، صفت) = استوار خرد، خردمند
عالی (ع، صفت)= والا، بلند، ارجمند، بزرگوار
عالی مقام (ع، صفت)= بلند پایه
عایدی(ع، اسم)= کاربهر
عجیب (ع، صفت)= شگفت انگیز، شگفت آور
عدالت (ع، (اسم)مصدر)= دادگریف همبایی
عدد (ع، اسم)= شماره
عده ای (ع فا، اسم)= تنی چند، شماری از
عرصه (ع، اسم)= پهنه، گستره، قلمرو، میدان
عرض (ع، اسم)= پهنا
عرضه نمودن (ع فا، مصدر)= فرانمودن، نشان دادن
عروس (ع، اسم)= بیوگ
عروسی (ع فا، (اسم)مصدر)= بیوگانی
عزم (ع، (اسم)مصدر)= آهنگ، دل نهادن بر کاری
عسل (ع، اسم)= انگبین،
عشق (ع، (اسم)مصدر)= دلدادگی، دلباختگی، شیفتگی
عصاره (ع، اسم)= انگ، شیره، افشره
عصب (ع، اسم)= پی
عصر (ع، اسم)= روزگار، دوره، دهر
عطا کردن (ع فا، مصدر)= ارزانی داشتن، بخشیدن
عطسه (ع، اسم)= شنوسه، ستوسه
عظمت (ع، اسم مصدر)= بزرگی، بلندپایگی، بزرگ منشی، بزرگواری
عظیم (ع، صفت)= سترگ، کلان، بزرگ
عفاف (ع، (اسم) مصدر)= پارسایی، پاکدامنی، پرهیزکاری
عقب (ع، اسم)= واپس، پشت سر، بازپس
عقده (ع، اسم)= بست
عقیده (ع، اسم)= باور
عقیم (ع، صفت)= سترون، نازا
عکس العمل (ع، اسم مرکب)= واکنش
علاج (ع، اسم)= چاره، درمان، گزیر
علامت (ع، اسم)= نمودگار، نشان
علمی (ع فا، صفت)= فرزانی
عمقی(ع فا، صفت)= ژرفنایی
عملکرد (ع، اسم)= کارکرد
عمومی (ع فا، صفت)= همگانی
عنکبوت (ع، اسم)= تارتنک، کارتنک
عنوان (ع، اسم)= نهند، سرنامه
عیب (ع، اسم)= اَهو، بدی
عینک (ع فا، اسم)= آیینک، چَشمک، چشم فرنگی
عینی (ع فا، صفت)= برون خودی
غ
غبار (ع، اسم)= گرد
غده (ع، اسم)= د َژ پیه
غرور (ع، (اسم) مصدر)= بزرگ خویشتنی، خودبینی
غسل (ع، (اسم) مصدر)= پادیاب، شستشو(دادن)
غلاف (ع، اسم)= پوشینه، پوشش
غلبه (ع، (اسم) مصدر)= چیرگی، فرادستی
غلط (ع، (اسم) مصدر)= نادرست، بیراه
غنی (ع، صفت)= پرمایه، توانگر، بی نیاز
غواص (ع، اسم و صفت)= آب ورز، آب باز
غورت دادن (ت فا، مصدر)= فروخوردن
غوز (ع، اسم)= گوژ
غیر (ع، اسم)= جز، مگر، سوا، بیگانه
غیرارادی (ع فا، ساختگی، صفت)= بناخواست
غیرضروری (ع فا، ساختگی، صفت)= نا بایا، نا بایست
ف
فاعل (ع، اسم فاعل)= کنا
فاقد (ع، اسم فاعل)= بی بهره از
فانی (ع، اسم فاعل)= میرا، نیست شونده
فتوی (ع، اسم)= وَچَر
فحش (ع، اسم)= دشنام، ناسزا
فدایی (ع، صفت) = جانیاز
فر Fer (ف، اسم)= تنور، اجاق
فراکسیون Fraction (ف، اسم)= بخش، پاره، برخه، دسته
فردی (ع فا، قید)= تکی، تکروانه
فرضیه (ع، اسم)= گذاره، پنداره
فرع (ع، اسم)= شاخه
فرکانسFrequence (ف، اسم)= بَسامد
فرمForm (ا، اسم)= سان، ریخت
فرماسیونFormation (ف، اسم)= سازند، صورتبندی
فرمولFormule (ف، اسم)= سانیز
فستیوالFestival (ف، اسم)= جشنواره
فسیلFossile (ف، اسم)= سنگواره
فصاحت (ع، (اسم) مصدر)= روانی سخن، زبان آوری، روشن گویی
فصل (سال) (ع، اسم)= فرگَرد
فصل(کتاب) )(ع، اسم)= نَسک
فصیح (ع، صفت )= شیوا، روان، رسا، زبان آور، خوش سخن
فعل (ع، اسم)= کارواژه، کنش، کردار
فنومنPhenomene (ف، اسم)= پدیده، نمود
فولکلور Folklore (ف، اسم)= توده شناسی
فونتیگPhonetique (ف، اسم و صفت) = آهنگ شناسی، آهنگ دار
فونولوژیPhonologie (ف، اسم)= آواشناسی
فونکسیونFunction (ف، اسم)= کارکرد
فهمیدن (ع فا، مصدر لازم )= دریافتن
فیزیونومیPhysionomie (ف، اسم)= سیماشناسی
فیش (ف، اسم)= برگه، زبانه
فیلمFilm (ا، اسم) = توژه
فیله Filet (ف، اسم)= راسته
ق
قابل ذکر (ع، صفت مرکب) = گفتنی
قابله (ع، اسم فاعل) = پازاج، پیش نشین، ماما
قابلیت (ع، اسم مصدر) = شایستگی، آمادگی
قاتق (ت، اسم) = نانخورش
قادر (ع، صفت فاعلی) = توانا، نیرومند
قاضی (ع، اسم فاعل) = داور، دادرس
قاعده (قانون) (ع، اسم)= چم، هنجار، هَند
قاموس (ع، اسم) = واژه نامه، فرهنگ
قبیل (ع، اسم)= گونه، سان
قدرت (ع، (اسم) مصدر)= توان، توانایی، نیرو، توش
قدمت (ع، اسم مصدر)= دیرینگی، کهنگی
قدیمی (ع فا، صفت)= دیرینه، کهنه، کلان سال
قرن (ع، اسم) = سده
قسمت (ع، اسم)= بخش، پاره
قصد (ع، (اسم) مصدر)= آهنگ، آهنگ کردن
قصیده (ع، اسم) = چکامه
قصه (ع، اسم)= انگارش
قضاوت (ع، (اسم) مصدر) = داوری، دادرسی
قطع (ع، اسم) = برش
قفل (ع، اسم) = کلیدان
قوس (ع، اسم) = درونه، کمان
قیاس (ع، (اسم)مصدر)= هم پنداری، سنجش
قیام (ع، (اسم) مصدر) = خیزش، بپا خاستن
قیامت (ع، اسم) = رستاخیز
قید (ع، اسم) = پا بند، بند
قیمتی (ع فا، صفت)= ارزنده، بهادار، بهاگیر، گرانبها
ک
کابل (ف، اسم)= سیم
کاپوت Capot (ف، اسم)= روپوش، پوشش، ابریشمی
کاپیتالیسمCapitalisme (ف، اسم)= سرمایه داری
کادو (ف، اسم)= پیشکش، ارمغان
کاملا (ع، قید)= سخت، یکسره
کاندیدا (ف، اسم)= نامزد
کانیبالیسمCannibalisme (ف، اسم)= همنوع خواری
کپسول Capsule (ف، اسم)= پوشینه
کپیCopy (ا، اسم)= رو برداری، گَردَه برداری، رو نویسی، رونوشت
کت Cotte (ف، اسم)= نیمتنه
کتبی (ع فا، صفت)= نگارشی، نوشتاری
کرست Corset (ف، اسم)= سینه بند، شکم بند
کریستال Cristal (ف، اسم و صفت)= بلور، بلوری
کریتیسیسمCriticisme (ف، اسم)= نقد، عیار سنجی
کسر (در ریاضی) (ع، اسم) = برخه
کشف (ع، (اسم) مصدر)= یافته، یافتن
کفالت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی
کفیل (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار
کلاسClasse (ف، اسم)= آموزگاه
کلاسیک Classique (ف، صفت)= درسی، دبستانی
کلمه (ع، اسم) = واژه
کلوب Club (ف، اسم)= باشگاه، انجمن
کلینیک Clinique (ف، اسم)= درمانگاه
کمپ Camp (ف، اسم)= اردو، اردوگاه
کمپرس Compresse (ف، اسم)= دستمال آب گرم
کمپرسور Compresseur (ف، اسم)= دستگاه فشارآور
کمپلکسComplexe (ف، صفت)= همتافت، بهم پیوسته
کمد Commode (ف، اسم)= گنجه ی کشودار
کمک (ت، اسم) = یاری، مدد، همراهی
کمدی Comedie (ف، اسم)= نمایش یا نوشته ی خنده آور
کم سن (فا، ع، صفت )= نوسال
کمیته Comite (ف، اسم)= انجمن برگزیدگان
کمونیسمCommunisme (ف، اسم)= همبودگرایی
کنترل Controle (ف، اسم)= بازرسی، وارسی، بازدید، بازبینی
کنترلچی (ف،ت، اسم) = باز بین، بازرس
کنتکستContext (ا، اسم)= زمینه
کندنساتورCondensateur (ف، اسم) = چگالگر
کنسرت Concert (ف، اسم) = هماهنگی، یگانگی، ساز و آواز هماهنگ
کنفرانس Conference (ف، اسم) = سخنرانی، گردهمایی برای گفتگو
کنکور(ف، اسم) = همچشمی، پیشی گرفتن از یکدیگر
کنگره Congres (ف، اسم) = انجمن
کوانتومQuantum (ا، اسم)= دانیز
کوپنCoupon (ف، اسم) = کالا برگ
کونتورCompteur (ف، اسم) = شمارنده، دستگاه شمارش
گ
گارد Garde (ف، اسم) = نگهبانی، نگهبان، پاسداری، پاسدار
گارسون Garcon (ف، اسم) = پسر، شاگرد، پیشخدمت
گالری Galerie (ف، اسم) = سرسرا، راهرو، نمایشگاه
گرافولوژیGraphologie (ف، اسم) = نوشته شناسی
گرافیGraphie (ف، پسوند)= نگاری
گرامر Grammaire (ف، اسم) = دستور زبان
گریس Graisse (ف، اسم) = چربی، روغن، پیه
گواتر Goitre(ف، اسم) = غمباد
گیشه Guichet (ف، اسم) = باجه، دریچه
ل
لااقل (ع، قید) = دست کم
لابیرنتLabyrinth (ا، اسم)= هزارتو، هزاردالان، پردالان
لازم (ع، صفت) = بایسته، بایا
لامپ Lampe (ف، اسم) = چراغ برق
لامسه (ع، اسم) = بساوایی
لایق (ع، صفت)= کارآمد، شایسته، درخورد، فراخور
لاینفک (ع، صفت)= جدایی ناپذیر، ناگشودنی
لباس (ع، اسم)= جامه، رخت، پوشاک، تن پوش
لحاظ (ع، (اسم)مصدر)= نگرش
لحاف (ع، اسم) = بالا انداز، دواج
لحظه (ع، اسم)= دم
لحن (ع، اسم) = آهنگ سخن
لزوم (ع، (اسم) مصدر) = بایش
لعنت (ع، اسم) = راندگی، دشنام
لفافه (ع، اسم) = کارپیچ، پوشه
لقب (ع، اسم)= نامواره، بازنام
لقمه (ع، اسم) = نواله
لکن (ع، اسم) = لیکن، ولیکن
لکنت (ع، (اسم)مصدر)= زبان کندی، زبان گرفتگی
لمس کردن (ع فا، مصدر) = بساویدن
لوسترLustre (ف، اسم)= چراغ آویز
لوکس Luxe (ف، اسم)= چیز آراسته و قشنگ
لهجه (ع، اسم)= گویش
لیازانLiaison (ف، اسم)= پیوندآوایی
لیاقت (ع، (اسم) مصدر)= کارآمدی، شایستگی، برازندگی، سزاواری
لیبرالیسمLiberalisme (ف، اسم)= آزادی خواهی
لیپمی Lip�mie (ی، اسم) = چرب خونی
لیسانس Licence (ف، اسم)= پروانه، دانشنامه ی پیش از دکترا
لیستList (ا، اسم) = سیاهه، فهرست
م
مات Mat (ف، اسم) = تار، کدر
ماتریالMaterial (ا، اسم) = کارپایه
ماتریالیسمMaterialisme (ف، اسم) = ماده گرایی، ماده باوری
ماتیک Cosmetique (ف، اسم) = سرخاب لب
ماخذ (ع، اسم)= بایگانه
مارکسیسمMarxisme (ف، اسم) = مارکس باوری
ماساژ Massage (ف، اسم) = مالش، مشت و مال
ماسک Masque (ف، اسم) (ع، اسم مفعول)= نقاب، روبند
مالکیت (ع، (اسم)مصدر)= داشتاری
مامان Maman (ف، اسم) = مادر، چیز قشنگ
مامور (ع، اسم مفعول)= گماشته، فرمانبر
مانتو Manteau (ف، اسم) = بالاپوش
مانع شدن (ع فا، مصدر) = باز داشتن
مانیکورManicure (ف، اسم) = لاک ناخن
ماورا (ع، اسم) = فرا، آن سوی
ماوراالطبیعی (ع، صفت)= سرشت آنسویی
مایع (ع، صفت) = آبگونه
مبارک (ع، صفت) = خجسته، فرخنده، همایون
مبتدی (ع، اسم فاعل) = تازه کار، نوآموز
مبتکر (ع، اسم فاعل) = نوآور
مبصر (ع، اسم فاعل) = دیده بان، نگاهبان
متابولیسم Metabolisme (ف، اسم)= سوخت و ساز
متخلف (ع، اسم فاعل) = لغزشکار
متدMethode (ف، اسم)= شیوه، روش، راه
متحرک (ع، اسم فاعل)= جنبنده
متحیر (ع، اسم فاعل) = هاژ، هاج، هاج و واج، سرگشته، درمانده
متخصص (ع، صفت فاعلی)= کارشناس، ویژه کار
متصاعد (ع، اسم فاعل) = فرایاز، بالا رونده
متصل (ع، اسم فاعل) = بهم پیوسته، همبند، همبسته
متضاد (ع، اسم فاعل)= همستار
متضمن (ع، اسم فاعل) = در بر دارتده
متعادل (ع، اسم فاعل) = ترازمند، هم وزن، برابر
متعدد (ع، صفت) = بی شمار، بسیار
متفکر (ع، اسم فاعل)= اندیشه ور
متقارب (ع، اسم فاعل)= همرس، نزدیک شونده
متکبر (ع، صفت) = برمنش، خودپسند، گرانسر
متمادی (ع، اسم فاعل) = دراز
متن (ع، اسم)= زمینه، درون
متوالی (ع، قید) = پشتاپشت، پیاپی، پشت سرهم
متوسط الحال (ع، صفت مرکب)= میانمایه
مثال (ع، اسم)= وارینه، نمونه
مثانه (ع، اسم)= آبدان
مِثل ِ (ع، اسم)= به وارینه ی، مانند
مجاز (ع، اسم مفعول)= روا
مجازات (ع، (اسم)مصدر)= کیفر، باد اَفراه
مجبور (ع، اسم مفعول) = واداشته، ناگزیر، ناچار
مجسمه (ع، اسم مفعول)= پیکره
مجمع (ع، (اسم)= انجمن
مجوف (ع، اسم مفعول) = میان تهی، پوک، کاواک
مجهز (ع، اسم مفعول) = آماده شده، آماده
مجهول (ع، اسم مفعول) = نا شناخته، نا شناس
محافظه کاری (ع فا، (اسم)مصدر)= نگاهش کاری
محال (ع، صفت) = ناشدنی، ناشو
محتاط (ع، صفت)= استوارکار
محترم (ع، اسم مفعول)= ارجمند، گرامی
محتوی (ع، اسم فاعل)= درونه، گرد فرو گیرنده
محدود (ع، اسم مفعول)= مرزپذیر
محرم (ع، اسم) = همراز
محرمانه (ع فا، قید و صفت) = پوشیده، پنهان
محروم (ع، اسم مفعول)= بی بهره، ناکام، نامراد
محسوب (ع، اسم مفعول) = شمرده شده، بشمار آورده شده
محصول (ع، اسم مفعول)= دستیافت، فراورده
محقق (ع، اسم فاعل) = پژوهشگر
محکم (ع، صفت) = استوار
محل تولد (ع، اسم مرکب) = زادگاه، زادبود
محله (ع، اسم) = کوی، برزن
محنت (ع، اسم)= آدرنگ، آزار، اندوه
مخالف (ع، اسم فاعل) = ناساز، ناسازگار
مختار (ع، صفت)= آزادکام، گزیننده
مختصر (ع، اسم مفعول)= کوتاه کرده شده، گریزان، جسته و گریخته
مختل (ع، اسم مفعول )= بهم خورده، نابسامان، تباه
مختلط (ع، اسم فاعل) = بهم آمیخته، در هم شده
مختوم (ع، اسم مفعول)= انجام یافته، به پایان رسیده
مخدر (ع، اسم فاعل) = سست کننده
مخزن (ع، اسم) = انبار، گنجینه
مخفی کردن (ع فا، مصدر)= فروپوشاندن، پنهان کردن
مخلوط (ع، اسم مفعول) (ف، اسم)= آمیزه، بهم آمیخته
مد Mode (ف، اسم) = باب روز
مدرسه (ع، اسم)= آموزشگاه
مدرن (ف، صفت) = امروزی، نو
مدرنیزاسیونModernisation (ف، اسم)= نوسازی
مدل Modele (ف، اسم) = نمونه، الگو، سرمشق
مرابحه (ع، (اسم)مصدر) = بهره کاری
مربوط (ع، اسم) = بسته، پیوسته
مرتب (ع، صفت) = بسامان، بچم، باچم، آراسته، در جای خود
مرتجع (ع، صفت) = کهنه پسند، بازگشت کننده
مرحله (ع، اسم)= گامه
مرطوب (ع، صفت)= آبناک، نمناک، نمدار
مرکب (ع، اسم مفعول)= آمیخته، سرشته
مری (ع، اسم) = سرخ نای
مسئله (ع، اسم)= فراپرس، درخواست
مساعده (ع، اسم)= پیش مزد
مساوی(ع، صفت) = همچند، برابر
مستبد (ع، اسم فاعل)= خودکامه، خودسر
مستقر (ع، اسم مفعول)= جایگیر، جای گرفته
مستقیم (ع، صفت)= سرراست
مستکبر (ع، اسم فاعل)= خود بزرگ پندار
مستمری (ع فا، اسم) = جامگی، ماهیانه
مسجد (ع، اسم) = مَزگِت
مسری (ع، اسم فاعل) = واگیر
مسواک (ع، اسم) = دندان شوی
مشاور (ع، اسم فاعل)= رایزن
مشترک المنافع(ع، صفت مرکب)= هم سود
مشتق (ع، اسم مفعول)= فراجسته
مشورت (ع، اسم مصدر)= رایزنی، کنکاش
مشهور (ع، صفت)= نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، نامدار، سرشناس
مصادره (ع، (اسم)مصدر)= بازگیری
مصالحه (ع، مصدر )= آشتی کردن، سازش کردن
مصرف (ع، اسم)= جای هزینه
مصنوعی (ع فا، صفت)= ساختگی
مضر (ع، اسم فاعل)= زیانمند، زیان آور
مضمون (ع، اسم مفعول)= درونمایه
مطبوع (ع، اسم مفعول) = دلپسند، گوارا
مطمئن (ع، صفت)= استوان، آسوده خاطر
معادل (ع، صفت)= همچند، همسنگ ، برابر، همتا
معادله (ع، (اسم)مصدر)= همچندی، همسنگی
معاشر (ع، صفت)= آمیزگار، همنشین، همدم
معاشرت (ع، (اسم)مصدر)= آمیزگاری، همنشینی، همدمی
معاصر (ع، صفت)= هم دوره
معتاد (ع، صفت) = آموختار
معترض (ع، اسم فاعل)= واخواه، خرده گیر
معتقد بودن (ع فا، مصدر)= بر آن بودن، باور داشتن
معدل (ع، اسم مفعول) = میانگین، برابر شده
معدود (ع، اسم مفعول)= شمرده شده، اندک، کم
معروف (ع، صفت) = نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، سرشناس
معکوس (ع، صفت) = وارونه، بازگونه
معلوم (ع، اسم مفعول)= دانسته، آشکار
معما (ع، اسم و صفت )= چیستا، پوشیده
معنوی (ع، صفت نسبی)= نامادی
معنی (ع، اسم)= چم
معیار (ع، اسم)= سنجه
مغازه Magasin (ف، اسم) = دکان، فروشگاه، انبار
مغرور (ع، صفت) = گرانسر، خود فریفته
مقاله (ع، (اسم)مصدر) = گفتار، سخن
مقایسه (ع، (اسم)مصدر) = سنجش
مقدار (ع، اسم) = اندازه، پاره
مقدمه (ع، اسم) = پیش در آمد
مقرر (ع، اسم) = بر بست، دستور
مقصود (ع، اسم مفعول) = خواسته، آهنگ شده
مقید (ع، اسم مفعول) = پا بست، پا بسته
مکانیزم Mecanisme (ف، اسم)= ساز و کار
ملاط (ع، اسم) = آژند
ملحق شدن ( ع فا، مصدر مرکب) = پیوستن
ملودی Melodie (ف، اسم) = آهنگ، نوای خوش
ملی (ع، صفت )= میهنی
مملکت (ع، اسم) = کشور، قلمرو
ممنوع (ع، اسم مفعول) = بازداشته شده
مناسب (ع، صفت) = درخورد، شایسته، همشکل
منبع (ع، اسم) = بنمایه، سرچشمه
منتظر (ع، اسم فاعل) = چشم براه
منجر (ع، اسم مفعول) = کشیده شده
منجمد (ع، صفت) = بربسته، یخ زده
منحرف (ع، اسم فاعل) = کژ رو
منحل کردن )(ع فا، مصدر) = گشودن، برچیدن
مندرج (ع، صفت) = درآمده درچیزی، نهفته
منزجر (ع، صفت) = رانده شده، ترسانده شده
منشاء (ع، اسم) = خاستگاه، جای پرورش
منشور (ع، اسم) = نوشته ی سرگشاده
منطبق (ع، صفت) = دمساز، برهم نهاده
منظره (ع، اسم) = دورنما، چشم انداز
منظم (ع، صفت)= بسامان، بچم، با چم، آراسته
منظور (ع، اسم مفعول)= خواست
منظوم (ع، اسم مفعول) = وافته
منعکس (ع، اسم فاعل) = برگشته
منفجر (ع، اسم فاعل) = گشوده شده، شکافته، ترکیده
منور (ع، صفت) = پرتو افشان، درخشان
منوط (ع، اسم مفعول)= وابسته
مواخذه (ع، (اسم)مصدر)= بازخواست
موازی (ع، صفت)= هم رو، هم سو
موافق (ع، صفت) = سازگار، همساز، هم اندیشه، همداستان
موتیف Motif (ف، اسم ) = بن مایه، انگیزه
موج (ع، اسم) = خیزاب، آبخیز
مورفولوژیMorphologie (ف، اسم) = ریخت شناسی
موسس (ع، اسم فاعل) = پایه گذار، بنیادگذار
موسسه (ع، اسم مفعول)= بنگاه
مولف (ع، اسم فاعل)= گردآورنده
موضوع (ع، اسم مفعول) = فرنام، نهاده شده
موفق (ع، صفت) = کامروا، کامیاب
موقت (ع، صفت) = گذرا
مونتاژ Montage (ف،( اسم) مصدر) = سوار کردن، جفت و جور کردن
مونس (ع، صفت) = همدم، همنشین
مونوگامیMonogamie (ف، اسم) = تک گانی
مونولوگ Monologue (ف، اسم ) = تک گویی
مهاجرت ( ) = برون کوچی
مهارت (ع، ( اسم) مصدر) = خبرگی، استادی، زبردستی
مهیج (ع، اسم فاعل)= برانگیزنده
میدیومMedium (ا، اسم) = رسانه
میسایلMissile (ا، اسم) = پرانه، موشک
میکربMicrobe (ف، اسم) = زیواچه
میکروسکوپ Microscope (ف، اسم) = ریز بین
میلاد (ع، اسم)= زاد روز
ن
نارسیسیسمNarcissisme (ف، اسم) = خودشیفتگی، خودپرستی
ناسیونالیسمNationalisme (ف، اسم) = ملت باوری، ملت خواهی
ناطق (ع، اسم فاعل) = سخنگو، سخنران، گویا، گوینده
ناقص (ع، صفت) = نارسا، کم
نامحدود (ع فا، صفت) = مرزناپذیر، بی کران
نبات (ع، اسم) = بر رسته، گیاه
نتیجه (ع، اسم) = دستیافت، برآمد، پیامد
نحس (ع، صفت) = وارون، بدشگون، بد اختر
نُرمNorm (ا، اسم) = هنجار
نرمالNormal (ا، اسم) = به هنجار
نسیه (ع، اسم) = پسادست
نظام (ع، ( اسم) مصدر) = رازمان
نظر (ع، ( اسم) مصدر) = بینش ، نگرش، دید
نظریه (ع، اسم) = دید مان
نظم (ع، ( اسم) مصدر) = رایش، سامان، چم
نظیر (ع، صفت) = همدوش، مانند، هم سان
نفوذ (ع، ( اسم) مصدر) = رخنه (کردن)
نقاش (ع، صفت فاعلی) = نگارگر، نگارنده، چهره پرداز
نقش (صورت) (ع، اسم) = نگاره
نقد (ع، ( اسم) مصدر) = سخن سنجی (کردن)
نقص (ع، ( اسم) مصدر) = کمداشت، نارسایی، کاستی، کمی
نقطه گذاری (ع فا، اسم مصدر) = سجاوندی
نقطه نظر (ع، اسم مرکب) = دیدگاه
نمره Numero (ف، اسم) = شماره
نور (ع، اسم) = پرتو، فروغ، روشنی
نورولوژی Neurologie (ف، اسم) = پی شناسی
نیهیلیسمNihilisme (ف، اسم) = هیچ انگاری
و
واجب (ع، صفت) = بایا، بایسته
واسطه (ع، صفت) = میانجی
واضح (ع، صفت) = آشکار، نمایان، روشن
واقعا (ع، قید) = براستی
واقعه (ع، اسم فاعل) = رویداد، پیشامد
واکسن Vaccin (ف، اسم) = مایه
واهی (ع، صفت) = بی بنیان، سست، فرو هشته
وجدان (ع،( اسم) مصدر) = یابش
وجه (ع، اسم) = روی
وخامت (ع،( اسم) مصدر) = ناگواری، گرانباری، سختی
وراج (ع، صفت) = پرسخن، پرگو
وسط (ع، اسم) = میان، میانه
وسواس (ع، اسم) = دودلی، اندیشه ی بد
وسیع (ع، صفت) = گسترده، پهناور، فراخ
وضو (ع،( اسم) مصدر) = آبدست، پادیاب، دست نماز(گرفتن)
وضوح (ع،( اسم) مصدر) = روشنی، روشن شدن
وطن (ع، اسم) = زادبوم، میهن
وظیفه (ع، اسم) = خویشکاری
وفات (ع، اسم) = مرگ
وقت (ع، اسم) = گاه، هنگام
وقفه (ع، اسم) = ایستایی، درنگ
وکیل (ع، اسم) = نماینده، گماشته
ویزاVisa (ا، اسم) = روادید
ویزیت (ف، اسم) = بازدید، دیدار
ه
هارمونیHarmony (ا، اسم) = هم آهنگی، همسازی
هتل Hotel (ف، اسم) = مهمانخانه
هجوم (ع،( اسم) مصدر) = یورش، تاخت
هدایت (ع، مصدر) = راهبری کردن
هدف (ع، اسم) = نشانه، آماجگاه، آماج، بُرجاس
هدیه (ع، اسم) = پیشکش، ارمغان
هذیان (ع،( اسم) مصدر) = پریشان گویی، بیهوده گویی
هضم کردن (ع فا، مصدر) = گواردن
هلیکوپترHelicopter (ا، اسم) = چرخ بال
هم رای (ع فا، صفت) = هم آواز
هم عقیده (ع فا، صفت) = همداستان، هم اندیشه
همه جانبه (ع فا ، صفت مرکب) = همه سویه
هومانیسمHumanisme (ف، اسم) = انسان باوری
هیدروتراپیHydrotherapy (ا، اسم) = آب درمانی
هیدروگرافیHydrography (ا، اسم) = آب نگاری
هیدرومترHydrometer (ا، اسم) = آب سنج
ی
یقین (ع، اسم) = استوارداشت، بی گمانی
یونیزاسیونIonisation (ف، اسم) = یونش
برگرفته از سارا شعر با سپاس از استاد بهرامیان
تدوین : آریا ادیب
( منبع : http://aryaadib.blogfa.com )
واژه نامه ی یبگانه - فارسی آریا ادیب که به یاری یک نرم افزار رایانه ای که ویژه ی نوشتن یک فرهنگ نامه برنامه ریزی شده است، در آینده به صورت دفتری انتشار خواهد یافت، از دید فنی امکان نمایش این واژه نامه در همه ی ابعاد و گنجایش آن در تارنمای اینترنتی وجود نداشت. از این رو من بر آن شدم تا با سوا کردن و نشان دادن نمونه هایی چند از این واژه ها برای هرکدام از حروف الفبا، خوانندگان را با این واژه نامه آشنا نمایم.
واژه نامه ای که در زیر برای آشنایی خوانندگان فراهم شده است کوتاه شده ی فرهنگ فراگیری است که دیرتر به شکل دفتری بیرون خواهد آمد. از این رو در این جا نه تنها به واژه هایی گلچین شده برای هرحرف الفبا، بلکه برای بسیاری از واژه ها نیز به نوشتن یکی دو معنی بسنده شده است. برای بسیاری از واژه ها نیز که هم معنی اسمی و هم مصدری دارد و با { (اسم) مصدر } نشان داده شده است و در بیش تر موارد تنها معنی اسمی و یا مصدری آن ها نوشته شده است. برای بسیاری از اسامی و افعال نیزکه دارای اشکال صرف و نحوی دیگری مانند صفت، قید، اشکال فاعلی، مفعولی، مرخم، اضافی و دیگر اشکال می باشد از نوشتن همه ی این اشکال برای هر واژه چشم پوشی شده و این کار تنها در دفتر اصلی که منتشر خواهد شد انجام گردیده است. من برای نمایش هرچه زودتر واژه نامه ی بیگانه - فارسی، بنا را برآن گذاشتم تا منتظر پایان کار نمانم و نخست واژه های نمونه را وارد تارنما نمایم و سپس اندک اندک و پیوسته واژه های به روز شده ی دیگری را از دفتر اصلی به فرهنگ نمایش داده شده در زیر بیافزایم تا دامنه ی بهره برداری از آن برای خوانندگان این صفحه رفته رفته گسترده تر گردد و در آینده نیز کوشش خواهم کرد تا فرهنگ نماش داده شده را پیوسته با واژه های تازه یافته، تازه ساخته و تازه به بازار زبان آمده نیز تکمیل و به روز نمایم.
در گردآوری و تالیف واژه نامه ی بیگانه - فارسی آریا ادیب از دوباره نویسیِ واژه های بیگانه ای که دیگر برابرِ جا افتاده ی آن ها در هر فرهنگ فارسی ای یافت می شود و نیازی به نوسازی نیز ندارد، پرهیز شده است و تنها واژه هایی در واژه نامه گرد آورده شده است که برابر فارسی آن ها یا به روز شده و نوتر گردیده، و یا آن که از بیخ و بن نو است و از این رو هنوز اندک به کار گرفته می شود.
پر روشن است که دسته ی بزرگی از این برابرهای نو هنوز باید از الک تاریخی زبان بگذرد و دوران جایگیرشدن خود را در واژگان زبان فارسی پشت سر بگذارد، زیرا از میان برابرهای نو برای واژه های بیگانه، تنها آن دسته ای برجای خواهد ماند که از بوته ی آزمایش درستی، رسایی و شیوایی سربلند بیرون آمده و در واژگان فارسی پذیرفته گردد.
همان گونه که در نوشته ی جداگانه ای نیز در این باره گفته ام، در نوشته های فارسی همیشه و همه جا هم نباید بر به کارگیری برخی از واژه های سره و ناب فارسی پای فشاری نمود و زیان به کاربردن برخی از این واژه ها برای دریافت درست درونمایه ی نوشته های فارسی، گاه افزون تر از سود آن ها می باشد. یک زبان زنده و پویا هیچ گاه بی نیاز از به کارگیری آن دسته از واژه های هنوز دقیق تر و رساتر بیگانه نیست و اگر چون این کند آرام آرام زایندگی، توانایی و پویایی خود را از دست می دهد و پیوندش با دانش و فرهنگ و ادب جهانی باریک و یا گسسته خواهد گردید. نمونه ی چون این زبانی نیز در جهان وجود ندارد. آریا ادیب
فرهنگ بیگانه - فارسی
آ = آلمانی ا = انگلیسی ت = ترکی ر = روسی
ع = عربی ف = فرانسوی فا = فارسی ل = لاتین
ی = یونانی
آ - ا
آئرومتر aerometre (ف، اسم)= هوا سنج
آباژورAbat - Jour (ف، اسم) = پرتو افکن، سایبان، آفتابگردان
ابتکار (ع، (اسم)مصدر) = نوآوری
آبسه abces (ف، اسم) = دمل چرکی
آپارات Apparat (ر، اسم) = دستگاه
آپوتئوز Apotheose (ف، اسم)= پرستش انسان
اپیدمی Epidemie (ف، اسم)= مرگامرگ
آتاشه Attache (ف، اسم)= کارمند سفارتخانه
اتصال (ع، (اسم)مصدر) = پیوستگی، به هم پیوستن
آتلیه Atelier (ف، اسم)= کارگاه هنری
اتم Atome (ف، اسم)= پاریز
اتنوگرافی Ethnographie (ف، اسم)= نژادشناسی
آتو Atout (ف، اسم)= برگ برنده، بهانه
اتوبوسAutobus (ف، اسم)= همه بر
آتی (ع، اسم فاعل)= آینده
اتیکت Etiquette (ف، اسم)= برچسب
اثر (ع، اسم)= آفرینه، نشان
احتیاط (ع، (اسم)مصدر)= استوارکاری، دوراندیشی
احساس (ع، (اسم)مصدر)= سُهش، اندریافت، اندریافتن
احشاء (ع، اسم جمع)= اندرونه
احمق (ع، صفت)= کم خرد، کودن
احیا (ع، (اسم)مصدر)= باز زیست، زنده ساختن
اختصار (ع، (اسم)مصدر)= کوته نوشت، کوته سخن، کوتاه کردن
اختلاط (ع، (اسم)مصدر) = آمیزش، آمیختگی، آمیختن، درهم شدن
اختلاف (ع، (اسم)مصدر)= ناسازگاری، ناهمگونی
اختلال (ع، (اسم)مصدر)= نابسامانی، بهم خوردگی
آخرت (ع، اسم)= آن سرای، آن جهان
آخرین (ع فا، صفت نسبی) = بازپسین، واپسین
اخطاریه (ع، اسم ) = یاد برگ
آدامسAdams (ا، اسم) = سقز
آدرسAddress (ا، اسم) = نشانی
ادغام (ع، (اسم)مصدر)= از خودسازی، درهم سازی،همپیوندی
آدمیرالAdmiral (ا، اسم)= دریا سالار
ادویه (ع، اسم جمع ) = بوی افزار
اراده (ع، اسم) = خواست، آهنگ، خویشکاری
ارادی (ع، صفت)= بخواست
ارتباط (ع، (اسم)مصدر)= پیوستگی، بستگی
ارتداد (ع، (اسم)مصدر) = گم راهی، ازدین برگشتن
ارتوپدی Orthopedie (ف، اسم ) = شکسته بندی
ارتو گرافیOrthographie (ف، اسم)= درست نویسی
ارشد (فرزند) (ع، صفت تفضیلی) = (نخست زاده)، بزرگ تر، برتر
آرشیوArchives (ف، اسم)= بایگانی
ارگانیزهorganise (ف، صفت)= سازمانیافته
ارگانیسمOrganisme (ف، اسم)= سازواره، اندامه
ارگانیکorganique (ف، صفت)= اندامی، انداموار، پیکری
آرمArme (ف، اسم)= نشانه ی ویژه
آرکتیکArctic (ا، اسم)= شمالگان
آژانAgent (ف، اسم)= کارگزار، پاسبان
آژانسAgence (ف، اسم)= کارگزاری، نمایندگی
آسAs (ف، اسم) = تکخال
اساس (ع، اسم) = پایه، بنیاد، پی، شالوده
آسانسور Ascenseur (ف، اسم) = بالا بر، بالا رو
اسپایرالspiral (ا، اسم، صفت)= پیچه، مارپیچ مانند، مارپیچی
استاتیکstatique (ف، صفت)= ایستادی، ایستاده
استادیومStadium (ا، اسم)= ورزشگاه؛ دوره
استانداردStandard (ف، اسم)= هنجار، نمونه ی پذیرفته شده
استبداد (ع، (اسم)مصدر)= خودکامگی، خودسری
استحقاق (ع، (اسم)مصدر) = شایستگی، سزاواری
استحکام (ع، (اسم)مصدر) = استواری
استخدام (ع، (اسم)مصدر) = بکار گماشتن، بکارگیری
استخراج (ع، (اسم)مصدر) = بیرون آوردن
استراتژیکstrategique (ف، صفت)= راهبردی
استراحت (ع، (اسم)مصدر) = آسایش، آسودگی
استراق سمع (ع، (اسم)مصدر)= دزدیده گوش کردن
استرداد (ع، (اسم)مصدر)= بازپس خواستن، پس گرفتن
آستروئیدAsteroide (ی، اسم)= خرده سیاره
آسترونومیAstronomie (ا، اسم)= ستاره شناسی
استقامت (ع، (اسم)مصدر)= ایستادگی، پایداری
استقبال (ع، (اسم)مصدر)= پذیره شدن، به پیشواز رفتن
استقرار (ع، (اسم)مصدر)= جا گرفتن، استوار شدن، آرام گرفتن
استقلال (ع، (اسم)مصدر)= خودبودگی، ناوابستگی
استکبار (ع، (اسم)مصدر)= خود بزرگ پنداری، خودنمایی، گردنکشی
استیلStyle (ف، اسم)= سبک
استیناف (ع، (اسم)مصدر)= از سر گرفتن، دوباره آغاز کردن، وارسی
اسرار آمیز (ع، فا، صفت) = رازناک
اسراف (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، فراخ روی، گشاد بازی
اسلوب (ع، اسم) = شیوه، روش
اسهال (ع، (اسم)مصدر)= شکم روش، بیرون روه
اسیر (ع، صفت)= در بند، گرفتار
اشاره (ع، (اسم)مصدر) = نُمار، نماردن
اشانتیونEchantillon (ف، اسم)= نمونه (ی کالا)
اشتباه (ع، (اسم)مصدر)= نادرست، بیراه
اشتهار (ع، (اسم)مصدر)= ناموری، بلندآوازی
اشتیاق (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی
اشکال (ع، (اسم)مصدر)= دشواری، سختی، پیچیدگی
اصطکاک (ع، (اسم)مصدر)= سایش
اصل (ع، اسم) = ریشه، بیخ، بن، بنیاد
اصلا (ع، قید)= از هیچ باره، هرگز، از بن، از بیخ
اصیل (ع، صفت) = ریشه دار
اضافه کردن (ع فا، مصدر) = افزودن
اضطراب (ع، (اسم)مصدر)= شوریدگی، بی تابی، آشفتگی، پریشان حالی
اطاعت کردن (ع فا، مصدر)= سرخم کردن، فرمان بردن
اعتراض (ع، (اسم)مصدر)= واخواهی، واخواست، خرده گیری
اعتراف (ع، (اسم)مصدر)= بروز دادن، خستو شدن
اعتقاد (ع، (اسم)مصدر)= باور، باور کردن
اعمال کردن (ع فا، مصدر) =-بکار بستن
اعزام کردن (ع فا، مصدر)= گسیل داشتن
اغراق (ع، (اسم)مصدر)= گزافگویی
افراط (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، پی فراخی، تندروی، پر بود
افراطی (ع، صفت)= پی فراخ، گزاف گرا، گزاف اندیش، تند رو، پربودمنش، زیاده رو
افشاگری (ع-فا، اسم )= برون افکنی
افول (ع، (اسم)مصدر) = فرونشست
اقبال (ع، اسم) = بخت
اقلیت (ع، مصدر جعلی)= کمینه
اقیانوس (ی، اسم)= پهناب
اکتوئلactuel (ف، صفت) = به روز
اکثریت (ع، مصدر جعلی)= بیشینه
اکسورسیسمExorcisme (ف، اسم)= جن زدایی، جن گیری
اکسیداسیونOxydation (ف، اسم مصدر)= اکسایش
اکولو.ژیEcology (ف، اسم)= بوم شناسی
اکولوژیکecologique (ف، صفت)= بوم شناختی
اکونومیسیمEconomisme (ف، اسم)= اقتصاد باوری
الاستیکelastic (ا، صفت)= کشایند، کشدار،کشسان
الکترومغناطیس (ع، اسم)= رخشاهنجشی
الکترونElectron (ف، اسم)= رخشیزه
آلوتروپیAllotropy ( ا، اسم)= دگروارگی
آلیاژ Alliage (ف، اسم)= همبسته، همجوش
آماتورAmateur (ف، اسم)= هوسکار
امان (ع، (اسم)مصدر)= بی ترسی، زنهاری
امکان (ع، (اسم)مصدر) = شایش
املاء (ع، (اسم)مصدر)= درست نویسی
امنیت (ع، مصدر جعلی)= آبیمی، آسودگی، زنهار، ایمنی
امین (ع، صفت) = استوان
آناتومیAnatomie (ف، اسم)= کالبد شکافی
آنارشیAnarchie (ف، اسم)= هرج و مرج
آنارشیستAnarchiste (ف، صفت) = هرج و مرج خواه
آنتارکتیکAntarctic (ا، اسم)= جنوبگان
آنتروپولوژیAnthropologie (ف، اسم)= انسان شناسی، مردم شناسی
انتریگIntrigue (ف، اسم)= اسباب چینی
انتقام (ع، (اسم)مصدر)= پی ورزی، کینه توزی
انتقام گرفتن (ع فا، مصدر) = کین آختن
آنتی بیوتیکAnthibiotique (ف، اسم و صفت )= پادزی
آنتی تزAntithese (ف، اسم)= برابر نهاد
آنتیکantique (ف، صفت)= باستانی ، دیرینه، کهن سال
انحراف (ع، (اسم)مصدر)= کژدیسگی، کژروی، کجراهی، کج روی
انحطاط (ع، (اسم)مصدر) = فرو بودگی، پست شدن، به پستی گراییدن
اندیکاتورIndicateur (ف، اسم)= نشاندهنده
انعام (ع، اسم)= مژدگانی
انعکاس (ع، (اسم)مصدر)= بازتاب
انفجار(ع، (اسم)مصدر)= پُکش، ترکیدن
انقلاب (ع، (اسم)مصدر)= فراخیز
آوانسAvance (ف، اسم)= پیشی
اوپتی میسمOptimisme (ف، اسم)= خوشبینی
اومانیستHumaniste (ف، صفت)= انسانگرا
اهمال (ع، (اسم)مصدر) = سهل انگاری(کردن)، سبکسری (کردن)
ایده آلIdeal (ف، اسم)= آرمانی، دلخواه، بهین آرزو
ایده آلیستی (ف- فا، صفت)= پندارآمیز، آرمان گرا
ایده آلیسمidealisme (ف، اسم)= خواست اندیشی، آرمان گرایی، ایده باوری، مینوگرایی
ایدئولوژیک ideologique (ف، صفت) = اندیشه ای
آیرودینامیکAerodynamique (ف، اسم) = هوانیوگانی
ایزوتوپisotope (ف، صفت)=-هم جا
ایماژ Image (ف، اسم) = انگاره
ایمان (ع، اسم) = استوارداشت
ایمپولزImpulse (ا، (اسم)مصدر)= تکانه، برانگیزش
اینتر نت internet (ا، اسم)= رایا تار، تارکده
ایندکسIndex (ا، اسم)= نمودار، نمایه
ایندیویدوالیسمIndividualisme (ف، اسم)= فرد باوری
ب
بابت (ع، اسم)= باره، درباره، درخورد، سزاوار، شایسته
باتری Batterie (ف، اسم) ) = آتشبار
بارومتر Barometre (ف، اسم) = هواسنج
باسنBassin (ف، اسم) = لگن (خاصره)
باطل (ع، صفت) = پوچ، بی هوده، یاوه
باطن (ع، اسم)= اندرون، نهاد، سرشت
باطنی (ع. فا، صفت) = اندرونین، نهادین
باعث (ع، اسم فاعل) = برانگیزنده
بالاخره (ع، قید) = سرانجام
باند Bande (ف، اسم) = نوار، رشته، دسته، گروه، زمین ِ دراز
بانداژ Bandage (ف، اسم) = نوارپیچ، نوارپیچی
باندرول Banderole (ف، اسم) = نوار دراز و باریک، نوار چسب
بحث (ع، (اسم)مصدر) = گفتمان، کاوش
بخیل (ع، صفت) = زُفت
بدیل (ع، اسم)= جانشین
برانکار (ف، اسم) ) = تخت روان
بربریسمBarbarisme (ف، اسم)= بربر خویی
برعکس (فا. ع، صفت)= واژگون، وارونه
برق (ع، اسم)= رخشه، آذرخش، درخشندگی
برکت (ع، (اسم)مصدر) = فراوانی، افزونی، افزون شدن
برنش Bronche (ف، اسم)= نایژه
بُعد (ع، اسم) = دوری
بعضی (ع. فا، اسم) = برخی، پاره ای
بقیه (ع، اسم) = آن دیگرها
بکلی (فا.ع، قید )= از بیخ و بن
بلاتکلیف (ع، صفت) = دل اندروای
بلاغت (ع، (اسم)مصدر) = رسایی سخن، زبان آوری
بلیت Billet (ف، اسم) = پَتَه
بنا (ع، اسم) = سازه، ساختمان
به وجود آمدن (فا.ع، مصدر) = پدید شدن، پدید آمدن
بوروکراسیBureaucratie (ف، اسم)= اداره بازی
بیان کردن (ع فا، مصدر) = باز گفتن، باز نمودن
بیعانه (ع.فا، اسم مرکب)= پیش بها
بیلان Bilan (ف، اسم) = ترازنامه، سیاهه
بین المللی (ع، صفت)= جهان کشوری
بیوگرافیBiographie (ف، اسم) = زیست نامه، زندگی نامه
بیولوژی Biologie (ف، اسم) = زیست شناسی
پ
پاتریوتیسمPatriotisme (ف، اسم)= میهن پرستی
پاراگراف Paragraphe (ف، اسم) = بند
پارالل Parallele (ف، اسم)= هم رو، هم سو
پاساژ Passage (ف، اسم)= گذرگاه، بازارچه
پاگون (ر، اسم) = سردوشی
پانتومیم Pantomime (ف، اسم)= لال بازی
پاندول Pendule (ف، اسم)= آونگ
پانسمان Pansement (ف، اسم)= زخم بندی
پتانسیلPotentiel (ف، اسم و صفت) = توانش، نهانی
پراگماتیسمPragmatisme (ف، اسم) = کارکردگرایی
پرانتزParenthese (ف، اسم) = دوکمانک
پروپاگاندا Propaganda (ا، اسم) = آوازه گری، هوچی گری
پروتوتایپPrototype (ا، اسم) = پیش نمونه، پیش نمون، پیش گونه، پیش الگو
پروژکتور Projecteur (ف، اسم) = نورافکن، پرتو انداز
پروژکتیلProjectile (ف، اسم) = پرتابه
پروژکسیونProjection (ف، اسم) = فراافکنی، افکندگی، انداختگی
پروژه Project (ف، اسم) = فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد
پروسهProces (ف، اسم)= روند، فراشد، فراگرد، فرآیند، شوند
پریز Prise (ف، اسم)= گیرک
پریود Period (ا، اسم)=دوره، گردش
پلی گامیPolygamie (ف، اسم) = چندگانی
پورنوگرافیPornographie (ف، اسم) = هرزه نگاری
پُز Pose (ف، اسم)= ریخت، رفتار، خودنمایی
پولی مِرPolymer (ا، اسم) = بَسپار
پودر Poudre (ف، اسم)= گَرد
پیک نیک (ف، اسم)= دانگی، دانگانه
پیگمنتPigment (ا، اسم)= رنگیزه، رنگدانه
ت
تابع (ع، اسم فاعل) = پی رو، دنبال کننده، دنباله رو، سپس رو
تاریخ (ع، (اسم) مصدر) - سالمَه
تاکتیک (ف، اسم)= رزم آزمایی، چاره ی جنگی
تئوریTheory (ا، اسم)= دیدمان، نگرش
تئولوژیTheologie (ف، اسم)= یزدان شناسی
تابلوTableau (ف، اسم)= نمایه
تامل (ع، (اسم) مصدر) - اندیشه کردن، دوراندیشی
تانی (ع، (اسم) مصدر) = درنگ کردن، آهستگی
تجربه (ع، (اسم) مصدر) = آزمودن، اروند
تحرک (ع، (اسم) مصدر)= پویندگی، پویایی، پویش
تحصیل (ع، (اسم) مصدر) = درس خواندن، دانش آموزی، دانش یابی
تحصیلکرده (ع فا، صفت) = دانش آموخته، دانش یافته
تحقیق (ع، (اسم) مصدر) = بررسیدن، بررسی، وارسی، پژوهش
تحلیل (ع، (اسم) مصدر)= گشودن، واکافت
تحول (ع، (اسم) مصدر)= دیگرگون شدن، فراگشت، دگردیسی، دگرگشت
تخصص (ع، (اسم) مصدر) = ویژه کاری، کارشناسی
تخمین (ع، (اسم)مصدر) = برآورد (کردن)، به گمان گفتن، سنجیدن
تخیل (ع، (اسم)مصدر) = پنداشتن، گمان کردن، پندار، پنداشت
تراکتور Tracteur (ف، اسم)= خیش کار
تربیت کردن (ع.فا، مصدر)= پرهیختن
ترتیب (ع، (اسم)مصدر) = چینش، راست و درست کردن
ترجیح دادن (ع.فا، مصدر)= برتر نهادن
ترفیع (ع، (اسم)مصدر) = بالابری، بالا بردن
ترکیب کردن (ع.فا، مصدر)= آمیختن، سرشتن
ترکیبی (ع.فا،صفت)= آمیخته، سرشته
ترمین علمیTerm (ا، ع. فا، اسم) = دانشواژه
ترویج (ع، (اسم)مصدر) =روادهی، روا کردن
تزThese (ف، اسم)= برنهاد، نهشت، گذاره، پایان نامه
تصور (ع، (اسم)مصدر) = انگاشتن، انگاره
تصور کردن(ع.فا، مصدر)= انگاشتن
تصور شده (ع. فا، اسم مفعول)= انگاشته، انگارده
تضاد (ع، (اسم)مصدر)= همستاری، ناسازگاری
تضامن (ع، (اسم)مصدر) = همبایستی
تعصب (ع، (اسم)مصدر)= رگ مرداری
تعمق (ع، (اسم)مصدر)= ژرف اندیشی
تغییر (ع، (اسم)مصدر)= دگرکونی
تفاوت (ع، (اسم)مصدر)= ناهمسانی، ناهمگونی، جدایی، دوری، ناهمی، ناهمانی
تفریح (ع، (اسم)مصدر) = خوشی، شادمانی، شادمانی کردن
تقریبا (ع، قید)= کمابیش، نزدیک به، پیرامون ِ
تقویم (ع، اسم) = گاهنامه، روزشمار، سالنما
تقویت (ع، (اسم)مصدر)= نیرومند کردن
تکلیف (ع، (اسم)مصدر)= بایسته
تکنولوژیTechnologie (ف، اسم) = فن آوری
تکنیک Technique (ف، صفت) = فنی، کار فنی
تلافی (ع، (اسم)مصدر) = باز نهش
تلفظ (ع، (اسم)مصدر)= واگفتن، واگفت، واگویی، فراگویی
تلفنTelephone (ا، اسم)= دورگو
تلکسTelex (ا، اسم)= دورنویس
تلگرافTelegraph (ا، اسم)= دور نگار
تلگرامTelegram (ا، اسم)= دورنگاشته
تلویزیونTelevision (ف، اسم)= دوردیس، دور نشان
تله پاتیTelepathy (ا، اسم) دور هم اندیشی
تِمTheme (ف، اسم)= درون مایه، زمینه، فرهشت
تماما (ع، قید)= یکسره
تمرین (ع، (اسم)مصدر) = بوزش، نرم کردن، ورزش دادن
تمنی (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی، درخواست
تنبیه (ع، (اسم)مصدر)= آگاه کردن، گوشمالی، توزش
تنظیم (ع، (اسم)مصدر)= چیدمان
توجه (ع، اسم) = رویکرد
تور Tour (ف، اسم) = گردش، دوره گردی، گشت
توریسمTourisme (ف، اسم) = گردشگری، گشتگری، جهانگردی
توزیع (ع، (اسم)مصدر) = وابخشیدن
توضیح (ع، (اسم)مصدر)= بازگفت، فرانمود
توطئه (ع، (اسم)مصدر)= زمینه سازی (کردن)، بند و بست
توقع (ع، (اسم)مصدر)= چشمداشت، امید و خواهش
توقیف (ع، (اسم)مصدر)= بازداشت (کردن)
تولید(ع، (اسم)مصدر)= زایاندن، ایجاد گری
تونل Tunnel (ف، اسم) = دالان
تهاتر (ع، (اسم)مصدر)= پایاپای
تهدید (ع، (اسم)مصدر)= ترسانیدن
تیپ Type (ف، اسم) = نمونه، گونه
تیترTitre (ف، اسم)= نهند
تیراژ Tirage(ف، اسم)= کشش، شماره ی چاپ
ث
ثابت (ع، اسم فاعل)= پایدار، پا بر جا، استوار
ثبات (ع، (اسم)مصدر)= قرار، پایداری، استواری
ثروت (ع، اسم) = دارایی، داشته
ثقل (ع، (اسم)مصدر)= سنگین شدن، سنگینی
ثلث (ع، اسم) = سه یک
ثمر (ع، اسم) = بار، میوه
ثناء (ع، اسم) = ستایش، درود
ثواب (ع، اسم) = پاداش، مزد
ج
جاذب (ع، اسم فاعل)= رباینده، کشاننده
جاذبه (ع، اسم)= هنجش، ربایش
جامد (ع، صفت)= بربسته
جامع (ع، اسم فاعل)= فراگیر، گردآور
جایز (ع، صفت)= روا
جبران (ع، اسم، جعلی) = بازنهش
جزء (ع، اسم)= بهر
جزییات (ع، اسم، جمع)= ریزگان
جذاب (ع، صفت)= گیرا
جذب (ع، (اسم)مصدر)= ربایش، گیرایی
جذبه (ع، اسم)= کشش
جذر (ع، اسم)= بیخ، ریشه
جرات (ع، (اسم)مصدر)= دلیر شدن، دلیری، بی باکی، گستاخی
جُرم (ع، اسم)= بزه، گناه
جزیره (ع، اسم)= آداک، آبخو
جسد (ع، اسم) = کالبد، تن مرده
جسمانی (ع، صفت نسبی)= تنکرد
جعلی (ع، فا، صفت)= ساختگی
جغرافیا (ع، اسم)= گیتاشناسی
جعرافیایی (ف، ع، فا، صفت)= گیتایی
جلد (ع، اسم)= پوشانه
جلسه (ع، اسم)= نشست
جمعه (ع، اسم)= آدینه
جمعیت (ع، (اسم)مصدر)= گرد آمدن، مردمگان
جنون (ع، (اسم)مصدر)= دیوانه سری، دیوانگی
چ
چاپار (ت، اسم) = پیک، نامه بر
چخماق (ت، اسم)= آتش زنه، افروزه
چماق (ت، اسم)= چوبدستی
ح
حاجت (ع، اسم)= آیفت، در خواست، نیاز
حاصل (ع، صفت فاعلی)= دستیافت
حافظه (ع، اسم)= بَرم، یاد، یادانبار
حتمی (ع.فا، صفت)= چاره ناپذیر، بایسته
حداقل (ع، قید) = دست کم
حدس (ع، (اسم)مصدر)= گمان بردن، گمانه
حذف (ع، مصدر) = زدودن، انداختن، دور کردن
حرام(ع، اسم و صفت)= ناروا، ناپسند، ناشایست
حرف (ع، اسم)= سخن
حراف (ع، صفت)= پرسخن
حرکت (ع، اسم)= جنبش
حریف (ع، صفت)= هماورد، هم نیرد، همچشم
حساب کردن (ع.فا، مصدر) = بر شمردن
حق العمل (ع، اسم)= کارمزد
حقوق (ع، اسم جمع) =دادیک
حقه (ع، اسم)= ترفند، نیرنگ
حقه باز (ع فا، صفت فاعلی)= پشت هم انداز، نیرنگ باز
حکومت (ع، (اسم)مصدر)= فرمانروایی، کشورمداری
حل (مشکل) چاره گری
حلقه (ع، اسم) = چنبر
حلقه زدن (ع فا، مصدر) = پره بستن، پره زدن
حماقت (ع، (اسم)مصدر)= کم خردی، کودنی
حمایت (ع، (اسم)مصدر) = جانبداری، پشتیبانی
حمل و نقل (ع، اسم)= ترابری
حمله (ع، اسم)= تازش، یورش
حوصله ( ع، اسم)= شکیبایی، بردباری
خ
خاتمه ی کلمه (ع، اسم مرکب)= پی چسب
خاتمه یافتن (ع فا، مصدر) = انجامیدن، پایان یافتن
خاطره (ع، اسم)= یاد بود، یادگار
خالص (ع، صفت)= ناب، پاک، بی آلایش، سره
خالی (ع، صفت)= تهی
خانم (ت، اسم و صفت) = بانو
خروج (ع، (اسم)مصدر) = برونش، بیرون آمدن، بیرون رفتن
خسیس (ع، صفت)= زُفت
خراب کردن (ع فا، مصدر) = فرو شکاندن، از کار انداختن
خصوصیت (ع، (اسم)مصدر)= ویژگی
خط(ع، اسم)= دبیره
خطا (ع، اسم)= نادرست، بزه
خطا کار (ع فا، صفت مرکب) = بزه گر، بزهکار
خفاش (ع، اسم)= بِیواز، شب پره
خلاء (ع، اسم)= تهیگی
خلاق (ع، صفت)= آفرینشگر
خلسه (ع، اسم)= ربودگی
خلق (ع، مصدر) = آورش، آفرینش
خلق (ع، اسم جمع) = مردم، مردمان
خلق الساعه (ع، صفت) =هنگامی
خلیج (ع، اسم)= شاخاب، شاخابه
خود رای (ع، صفت) = خویشکار
خیال (ع، اسم)= پندار، گمان، انگارش
خیال کردن (ع فا، مصدر) = انگاشتن، پنداشتن
خیالی (ع فا، صفت) = پندارآمیز
خیمه (ع، اسم)= تا ژ، چادر
د
دائمی (ع، قید)= بی امان، پیوسته، همیشگی
دتکتورDetector (ا، اسم)= پیداگر، آشکارگر، ردیاب
درجه (ع، اسم) = زینه، پایه
در مقابل (ع, فا، قید)= فراروی، فرادید
درک (ع، (اسم)مصدر)= دریافت
دسپوتیسمDespotisme (ف، اسم)= خدایگانی، خدایگان سالاری
دعوت کردن (ع فا، مصدر) = فراخواندن
دفاع (ع، (اسم)مصدر)= پدافند
دقت (ع، (اسم)مصدر)= باریک بینی، باریک اندیشی
دقت کردن (ع فا، مصدر) = باریک شدن
دقیق ( ع، صفت) = باریک بین
دکترینDoctrine (ف، اسم)= آموزه
دنیا (ع، اسم)= جهان، گیتی
دنیوی (ع، صفت نسبی)= گیتیانه، جهانی
دوآلیسمDualisme (ف، اسم)= دوگانه گرایی، دو بینش انگاری
دوام (ع، (اسم)مصدر)= ماندگاری، پایندگی
دور (ع، (اسم)مصدر)= گردش، روزگار
دوغلو (ت، اسم و صفت) = همزاد ها
دینامیکDynamique (ف، صفت) = پویا، جنباننده
دینامیسمDynamisme (ف، اسم) = پویایی
ذ
ذات (ع، اسم)= نهاد، سرشت، گوهر
ذاتی (ع فا، صفت) = خودگوهر، خود سرشت
ذخیره (ع، اسم)= اندوخته، پس انداز، پس افت، توشه
ذهنی (ع فا، صفت)= درون خودی
ذوب شدن (ع فا، مصدر) = گداختن
ذوذنقه (ع، اسم)= دوزنخه
ر
رئیس (ع، اسم)= سرکرده، بُد، فر نشین، سرپرست
رابط (ع، اسم فاعل)= میاندار
راسیونالیسمRationalisme (ف، اسم) = خردورزی
راسیونلRationnel (ف، صفت)= خردورزانه
راندمان Rendement (ف، اسم) = بازده
راه حل (ع فا، اسم مرکب)= راهکار، چاره
رجحان (ع، (اسم)مصدر)= برتری، افزونی، چَربش
رژیمRegime (ف، اسم)= رازمان
رسم (ع، اسم) = نهادمان، آیین، روش
رسوب (ع، (اسم)مصدر)= نهشت، آبرفت، ته نشست
رشوه (ع، اسم)= پاره
رعیت ( ع، اسم) = پادرَم
رفراندوم Referendum (ف، اسم) = همه پرسی
رفرم Reforme (ف، اسم) = به سازی، به سامان آوری
رفوزه (ف، اسم مفعول) = پذیرفته نشده، بازگشته
رقاص (ع، صفت)= پای باز
رفیق (ع، صفت)= همپا، همراه، یار
رقابت (ع، (اسم)مصدر)= هماوردی، همچشمی
رقیب (ع، صفت)= هماورد، همچشم
رنجر Ranger (ا، اسم) = تکاور
رنسانسRenaissance (ف، اسم)= نوزایی
روحانی (ع، صفت نسبی) = دین یار
روز تعطیل (ع فا، اسم مرکب)= آسوده روز
روژ (ف، اسم)= سرخاب
رویزیونیسم Revisionisme (ف، اسم) = بازبین گرایی
ریتمRythme (ف، اسم)= ضرباهنگ، هنجار
ریسایکلینگRecycling (ا، اسم)= دورگردی
ز
زاپاس Zapas (ر، اسم) = یدکی
زاویه (ع، اسم)= گوشه، کنج
زلزله (ع، اسم)= زمین لرزه
زمانه (اسم)= روزگار، دهر
زیاد (ع، صفت)= بسیار، فراوان
زیگراگ Zigzag (ف، اسم)= دندانه دار، کنگره دار
زینت دادن (ع فا، مصدر)= آراستن
ژ
ژانر Genre (ف، اسم) = گونه (ادبی یا هنری)
ژتون Jeton (ف، اسم)= پولک
ژله Gelee (ف، اسم) = لرزانک
ژنGene (ف، اسم)= ژاد
ژورنال Journal ف، اسم) = روزنامه
ژورنالیستJournaliste (ف، اسم) = روزنامه نویس، روزنامه نگار
س
سابقه (ع، اسم فاعل) = پیشینه
ساحل (ع، اسم) = کناره، کرانه
ساده لوح (ع فا، صفت مرکب)= خام اندیش، زودباور، ساده دل
سادیسمSadisme (ف، اسم)= آزارگری، دیگرآزاری، مردم آزاری
ساسات ( ر، اسم) = دریچه ی هوا
ساکن (ع، صفت)= آرمنده، آرمیده
سالن Salon (ف، اسم) = تالار
ساندویچ Sandwich (ا، اسم) = بَزماورد
سرایت (ع، (اسم)مصدر)= واگیری
سرّی (ع فا، صفت)= رازورانه
سرواژServage (ف، اسم)= زمین بستگی، بندگی
سریالSerial (ف، صفت)= زنجیره ای، پیاپی
سریع الهضم(ع، صفت مرکب)= آسانگوار
سطح (ع، اسم)= رویه
سطر (ع، اسم) = رج، رده
سعادت (ع، (اسم)مصدر)= نیکبختی، خوشبختی
سقف (ع، اسم)= آسمانه، بام
سقوط (ع، (اسم)مصدر)= فروشد
سلف سرویسSelf.service (ا، اسم مرکب)= خود زاوری
سلول Cellule (ف، اسم)= یاخته
سلیقه (ع، اسم)= پسند، نهاد، سرشت
سمبلSymbole (ف، اسم)= نماد
سمپوزیوم Symposium (ف، اسم) =گفت و نیوشی
سنتزSynthese (ف، اسم)= باهم نهاد
سنت (ع، اسم)= فراداد
سنتی (ع فا، صفت)= فرادادی
سوء هاضمه (ع، اسم مرکب)= دشگواری، بدگواری
سوبسیدSubside (ف، اسم)= یارانه
سوس Sauce (ف، اسم)= چاشنی، مزه
سوسیالیسمSocialisme (ف، اسم)= جامعه خواهی
سوغات ( ت، اسم) = ره آورد، ارمغان
سهل الوصول (ع، صفت مرکب)= آسان یاب
سهل انگار (ع فا، صفت فاعلی)= آسانگیر
سیاحت (ع، (اسم)مصدر)= گردشگری، جهانگردی
سیبل Cible (ف، اسم)= آماج، نشانه
سِیر (ع، (اسم)مصدر)= پویه، گردش، رفتار
سیرت (ع، اسم)= خو، روش
سیستمSystem (ا، اسم)= سامان، همَستاد
سیستماتیک Systematic (ا، صفت)= سامانمند، با هَمَست
سیلندر Cylindre (ف، اسم)= استوانه
سینماCinema (ف، اسم)= توژه نما
سینکرونSynchron (ا، صفت)= هم گاه
ش
شامل (ع، اسم فاعل)= دربردارنده، فراگیرنده
شاهد (ع، اسم فاعل)= گواه، خوبرو
شباهت (ع ساختگی، اسم )= همسانی، همانندی، همویی، اینهمانی
شبیه (ع، صفت)= همانند، همسان
شبیه بودن (ع فا، مصدر)= ماندن
شجاع (ع، صفت)= دلیر، دلاور، پردل
شراکت (ع، (اسم)مصدر)= انبازه
شرکت (ع، (اسم)مصدر) = انیاز شدن، همدست شدن، انبازی، همدستی
شرح دادن (ع فا، مصدر)= باز گفتن، باز نمودن، آشکار نمودن
شرط ( )= همبایسته، قرار
شرکت داشتن (ع فا، مصدر)= دست داشتن
شریک (ع، صفت)= همباز، انباز، همدست، همکُن
شعاع (ع، اسم)= پرتو
شعبده (ع، اسم)= چشم بندی، نیرنگ
شعبه (ع، اسم)= شاخه
شعله (ع، اسم)= افرازه، زبانه
شفاعت (ع، (اسم)مصدر)= خواهشگری
شفاهی(ع فا، قید)= گفتاری، زبانی
شک (ع، (اسم)مصدر)= دودلی، گمان
شکایت (ع، (اسم)مصدر)= شکوه، گله، دادخواهی
شکل (ع، اسم)= گونه، مانند، سان، دیس، نگاره، سیما، ریخت
شوق (ع، مصدر) =خواستاری، آرزومندی
شوم (ع، اسم و صفت)= بد شگون، وارون
شهاب (ع، اسم)= آسمان سنگ، آسمانکان
شهرت (ع، (اسم)مصدر)= آوازه، ناموری
ص
صاعقه (ع، اسم)= آذرخش، آتشه، ابرنجک
صاف (ع، صفت)= هموار، کوبیده، بی آلایش
صامت (ع، صفت)= بی گفتار، خاموش
صحبت (ع، (اسم)مصدر)= گفتگو، گفتار، سخن
صدا (ع، اسم)= آوا، آواز، بانگ
صدمه (ع، اسم)= آسیب، گزند
صراحت (ع، (اسم)مصدر)= روشن گویی، رک گویی
صَرف (ع، (اسم)مصدر)= هزینه
صرفنظر کردن (ع فا، مصدر)= چشم پوشیدن
صریح (ع، صفت)= روشن، آشکار، رک، بی پرده
صعود کردن (ع فا، مصدر)= برشدن، فرا شدن
صلح (ع، اسم )= آشتی، سازش
صلح طلب (ع ساختگی، صفت مرکب)= آرامش خواه، آرامشجو
صلیب ( ع، اسم) = چلیپا
صمیمیت ( ع، اسم) = یکدلی، یکرنگی
صنف ( ع، اسم) = گروه، رسته، گونه
صورتحساب ( ع، اسم مرکب) = سیاهه
صیاد ( ع، اسم) = دامیار، شکارگر
ض
ضامن (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار
ضرر (ع، اسم)= زیان، گزند
ضروری (ع، صفت)= بایا، ناگزیر، به ناچار
ضعف (ع، (اسم)مصدر)= کم توانی، سستی
ضعیف (ع، صفت)= کم توان، سست
ضلع (ع، اسم)= بر، پهلو
ضمانت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی، پذرفتاری
ضمیمه (ع، صفت)= پیوست
ط
طاقت (ع، اسم)= پایاب، تاب، بردباری
طالب (ع، اسم فاعل)= خواهان
طالع (ع، اسم)= بخت
طایفه (ع، اسم)= تیره، دودمان، خاندان
طرح (ع، (اسم)مصدر)= فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد
طرز (ع، اسم)= شیوه، روش، هنجار
طرف (ع، اسم)= سو، کرانه
طغیان کردن (ع فا، مصدر)= برجوشیدن
طفیلی (ع، صفت نسبی) = ناخوانده، انگل
طلب (ع، (اسم)مصدر)= خواست، خواهش، جستجو
طور (ع، اسم)= گونه، شیوه، هنجار، روش
طول (ع، (اسم)مصدر)= درازا
طولانی (ع فا، صفت)= دراز، دیرانجام، دیرنده، زمانگیر
طول عمر(ع ساختگی، اسم)= جاندرازی
طول کشیدن (ع فا، مصدر)= دیر پاییدن
طویله (ع، اسم)= باربند، جایگاه ستور
طی کردن (ع فا، مصدر)= پیمودن
طینت (ع، اسم)= نهاد، سرشت، درون
ظ
ظاهر شدن (ع فا، مصدر)= پدیدار شدن، هویدا شدن
ظاهری (ع فا، صفت)= برونین
ظرف (ع، اسم)= آوند
ظرافت (ع فا، مصدر)= زیرکی، نکته سنجی، خوشگلی
ظرفیت (ع، اسم)= خورند، گنجایش
ظهر (ع، اسم)= پیشین، نیمروز
ظهور (ع، (اسم)مصدر)= پیدایش
ع
عاج (ع، اسم)= پیلسته
عاشق (ع، اسم فاعل)= دلداده، دلباخته، شیفته
عاقبت (ع، اسم)= فرجام، سرانجام
عاقل (ع، صفت) = استوار خرد، خردمند
عالی (ع، صفت)= والا، بلند، ارجمند، بزرگوار
عالی مقام (ع، صفت)= بلند پایه
عایدی(ع، اسم)= کاربهر
عجیب (ع، صفت)= شگفت انگیز، شگفت آور
عدالت (ع، (اسم)مصدر)= دادگریف همبایی
عدد (ع، اسم)= شماره
عده ای (ع فا، اسم)= تنی چند، شماری از
عرصه (ع، اسم)= پهنه، گستره، قلمرو، میدان
عرض (ع، اسم)= پهنا
عرضه نمودن (ع فا، مصدر)= فرانمودن، نشان دادن
عروس (ع، اسم)= بیوگ
عروسی (ع فا، (اسم)مصدر)= بیوگانی
عزم (ع، (اسم)مصدر)= آهنگ، دل نهادن بر کاری
عسل (ع، اسم)= انگبین،
عشق (ع، (اسم)مصدر)= دلدادگی، دلباختگی، شیفتگی
عصاره (ع، اسم)= انگ، شیره، افشره
عصب (ع، اسم)= پی
عصر (ع، اسم)= روزگار، دوره، دهر
عطا کردن (ع فا، مصدر)= ارزانی داشتن، بخشیدن
عطسه (ع، اسم)= شنوسه، ستوسه
عظمت (ع، اسم مصدر)= بزرگی، بلندپایگی، بزرگ منشی، بزرگواری
عظیم (ع، صفت)= سترگ، کلان، بزرگ
عفاف (ع، (اسم) مصدر)= پارسایی، پاکدامنی، پرهیزکاری
عقب (ع، اسم)= واپس، پشت سر، بازپس
عقده (ع، اسم)= بست
عقیده (ع، اسم)= باور
عقیم (ع، صفت)= سترون، نازا
عکس العمل (ع، اسم مرکب)= واکنش
علاج (ع، اسم)= چاره، درمان، گزیر
علامت (ع، اسم)= نمودگار، نشان
علمی (ع فا، صفت)= فرزانی
عمقی(ع فا، صفت)= ژرفنایی
عملکرد (ع، اسم)= کارکرد
عمومی (ع فا، صفت)= همگانی
عنکبوت (ع، اسم)= تارتنک، کارتنک
عنوان (ع، اسم)= نهند، سرنامه
عیب (ع، اسم)= اَهو، بدی
عینک (ع فا، اسم)= آیینک، چَشمک، چشم فرنگی
عینی (ع فا، صفت)= برون خودی
غ
غبار (ع، اسم)= گرد
غده (ع، اسم)= د َژ پیه
غرور (ع، (اسم) مصدر)= بزرگ خویشتنی، خودبینی
غسل (ع، (اسم) مصدر)= پادیاب، شستشو(دادن)
غلاف (ع، اسم)= پوشینه، پوشش
غلبه (ع، (اسم) مصدر)= چیرگی، فرادستی
غلط (ع، (اسم) مصدر)= نادرست، بیراه
غنی (ع، صفت)= پرمایه، توانگر، بی نیاز
غواص (ع، اسم و صفت)= آب ورز، آب باز
غورت دادن (ت فا، مصدر)= فروخوردن
غوز (ع، اسم)= گوژ
غیر (ع، اسم)= جز، مگر، سوا، بیگانه
غیرارادی (ع فا، ساختگی، صفت)= بناخواست
غیرضروری (ع فا، ساختگی، صفت)= نا بایا، نا بایست
ف
فاعل (ع، اسم فاعل)= کنا
فاقد (ع، اسم فاعل)= بی بهره از
فانی (ع، اسم فاعل)= میرا، نیست شونده
فتوی (ع، اسم)= وَچَر
فحش (ع، اسم)= دشنام، ناسزا
فدایی (ع، صفت) = جانیاز
فر Fer (ف، اسم)= تنور، اجاق
فراکسیون Fraction (ف، اسم)= بخش، پاره، برخه، دسته
فردی (ع فا، قید)= تکی، تکروانه
فرضیه (ع، اسم)= گذاره، پنداره
فرع (ع، اسم)= شاخه
فرکانسFrequence (ف، اسم)= بَسامد
فرمForm (ا، اسم)= سان، ریخت
فرماسیونFormation (ف، اسم)= سازند، صورتبندی
فرمولFormule (ف، اسم)= سانیز
فستیوالFestival (ف، اسم)= جشنواره
فسیلFossile (ف، اسم)= سنگواره
فصاحت (ع، (اسم) مصدر)= روانی سخن، زبان آوری، روشن گویی
فصل (سال) (ع، اسم)= فرگَرد
فصل(کتاب) )(ع، اسم)= نَسک
فصیح (ع، صفت )= شیوا، روان، رسا، زبان آور، خوش سخن
فعل (ع، اسم)= کارواژه، کنش، کردار
فنومنPhenomene (ف، اسم)= پدیده، نمود
فولکلور Folklore (ف، اسم)= توده شناسی
فونتیگPhonetique (ف، اسم و صفت) = آهنگ شناسی، آهنگ دار
فونولوژیPhonologie (ف، اسم)= آواشناسی
فونکسیونFunction (ف، اسم)= کارکرد
فهمیدن (ع فا، مصدر لازم )= دریافتن
فیزیونومیPhysionomie (ف، اسم)= سیماشناسی
فیش (ف، اسم)= برگه، زبانه
فیلمFilm (ا، اسم) = توژه
فیله Filet (ف، اسم)= راسته
ق
قابل ذکر (ع، صفت مرکب) = گفتنی
قابله (ع، اسم فاعل) = پازاج، پیش نشین، ماما
قابلیت (ع، اسم مصدر) = شایستگی، آمادگی
قاتق (ت، اسم) = نانخورش
قادر (ع، صفت فاعلی) = توانا، نیرومند
قاضی (ع، اسم فاعل) = داور، دادرس
قاعده (قانون) (ع، اسم)= چم، هنجار، هَند
قاموس (ع، اسم) = واژه نامه، فرهنگ
قبیل (ع، اسم)= گونه، سان
قدرت (ع، (اسم) مصدر)= توان، توانایی، نیرو، توش
قدمت (ع، اسم مصدر)= دیرینگی، کهنگی
قدیمی (ع فا، صفت)= دیرینه، کهنه، کلان سال
قرن (ع، اسم) = سده
قسمت (ع، اسم)= بخش، پاره
قصد (ع، (اسم) مصدر)= آهنگ، آهنگ کردن
قصیده (ع، اسم) = چکامه
قصه (ع، اسم)= انگارش
قضاوت (ع، (اسم) مصدر) = داوری، دادرسی
قطع (ع، اسم) = برش
قفل (ع، اسم) = کلیدان
قوس (ع، اسم) = درونه، کمان
قیاس (ع، (اسم)مصدر)= هم پنداری، سنجش
قیام (ع، (اسم) مصدر) = خیزش، بپا خاستن
قیامت (ع، اسم) = رستاخیز
قید (ع، اسم) = پا بند، بند
قیمتی (ع فا، صفت)= ارزنده، بهادار، بهاگیر، گرانبها
ک
کابل (ف، اسم)= سیم
کاپوت Capot (ف، اسم)= روپوش، پوشش، ابریشمی
کاپیتالیسمCapitalisme (ف، اسم)= سرمایه داری
کادو (ف، اسم)= پیشکش، ارمغان
کاملا (ع، قید)= سخت، یکسره
کاندیدا (ف، اسم)= نامزد
کانیبالیسمCannibalisme (ف، اسم)= همنوع خواری
کپسول Capsule (ف، اسم)= پوشینه
کپیCopy (ا، اسم)= رو برداری، گَردَه برداری، رو نویسی، رونوشت
کت Cotte (ف، اسم)= نیمتنه
کتبی (ع فا، صفت)= نگارشی، نوشتاری
کرست Corset (ف، اسم)= سینه بند، شکم بند
کریستال Cristal (ف، اسم و صفت)= بلور، بلوری
کریتیسیسمCriticisme (ف، اسم)= نقد، عیار سنجی
کسر (در ریاضی) (ع، اسم) = برخه
کشف (ع، (اسم) مصدر)= یافته، یافتن
کفالت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی
کفیل (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار
کلاسClasse (ف، اسم)= آموزگاه
کلاسیک Classique (ف، صفت)= درسی، دبستانی
کلمه (ع، اسم) = واژه
کلوب Club (ف، اسم)= باشگاه، انجمن
کلینیک Clinique (ف، اسم)= درمانگاه
کمپ Camp (ف، اسم)= اردو، اردوگاه
کمپرس Compresse (ف، اسم)= دستمال آب گرم
کمپرسور Compresseur (ف، اسم)= دستگاه فشارآور
کمپلکسComplexe (ف، صفت)= همتافت، بهم پیوسته
کمد Commode (ف، اسم)= گنجه ی کشودار
کمک (ت، اسم) = یاری، مدد، همراهی
کمدی Comedie (ف، اسم)= نمایش یا نوشته ی خنده آور
کم سن (فا، ع، صفت )= نوسال
کمیته Comite (ف، اسم)= انجمن برگزیدگان
کمونیسمCommunisme (ف، اسم)= همبودگرایی
کنترل Controle (ف، اسم)= بازرسی، وارسی، بازدید، بازبینی
کنترلچی (ف،ت، اسم) = باز بین، بازرس
کنتکستContext (ا، اسم)= زمینه
کندنساتورCondensateur (ف، اسم) = چگالگر
کنسرت Concert (ف، اسم) = هماهنگی، یگانگی، ساز و آواز هماهنگ
کنفرانس Conference (ف، اسم) = سخنرانی، گردهمایی برای گفتگو
کنکور(ف، اسم) = همچشمی، پیشی گرفتن از یکدیگر
کنگره Congres (ف، اسم) = انجمن
کوانتومQuantum (ا، اسم)= دانیز
کوپنCoupon (ف، اسم) = کالا برگ
کونتورCompteur (ف، اسم) = شمارنده، دستگاه شمارش
گ
گارد Garde (ف، اسم) = نگهبانی، نگهبان، پاسداری، پاسدار
گارسون Garcon (ف، اسم) = پسر، شاگرد، پیشخدمت
گالری Galerie (ف، اسم) = سرسرا، راهرو، نمایشگاه
گرافولوژیGraphologie (ف، اسم) = نوشته شناسی
گرافیGraphie (ف، پسوند)= نگاری
گرامر Grammaire (ف، اسم) = دستور زبان
گریس Graisse (ف، اسم) = چربی، روغن، پیه
گواتر Goitre(ف، اسم) = غمباد
گیشه Guichet (ف، اسم) = باجه، دریچه
ل
لااقل (ع، قید) = دست کم
لابیرنتLabyrinth (ا، اسم)= هزارتو، هزاردالان، پردالان
لازم (ع، صفت) = بایسته، بایا
لامپ Lampe (ف، اسم) = چراغ برق
لامسه (ع، اسم) = بساوایی
لایق (ع، صفت)= کارآمد، شایسته، درخورد، فراخور
لاینفک (ع، صفت)= جدایی ناپذیر، ناگشودنی
لباس (ع، اسم)= جامه، رخت، پوشاک، تن پوش
لحاظ (ع، (اسم)مصدر)= نگرش
لحاف (ع، اسم) = بالا انداز، دواج
لحظه (ع، اسم)= دم
لحن (ع، اسم) = آهنگ سخن
لزوم (ع، (اسم) مصدر) = بایش
لعنت (ع، اسم) = راندگی، دشنام
لفافه (ع، اسم) = کارپیچ، پوشه
لقب (ع، اسم)= نامواره، بازنام
لقمه (ع، اسم) = نواله
لکن (ع، اسم) = لیکن، ولیکن
لکنت (ع، (اسم)مصدر)= زبان کندی، زبان گرفتگی
لمس کردن (ع فا، مصدر) = بساویدن
لوسترLustre (ف، اسم)= چراغ آویز
لوکس Luxe (ف، اسم)= چیز آراسته و قشنگ
لهجه (ع، اسم)= گویش
لیازانLiaison (ف، اسم)= پیوندآوایی
لیاقت (ع، (اسم) مصدر)= کارآمدی، شایستگی، برازندگی، سزاواری
لیبرالیسمLiberalisme (ف، اسم)= آزادی خواهی
لیپمی Lip�mie (ی، اسم) = چرب خونی
لیسانس Licence (ف، اسم)= پروانه، دانشنامه ی پیش از دکترا
لیستList (ا، اسم) = سیاهه، فهرست
م
مات Mat (ف، اسم) = تار، کدر
ماتریالMaterial (ا، اسم) = کارپایه
ماتریالیسمMaterialisme (ف، اسم) = ماده گرایی، ماده باوری
ماتیک Cosmetique (ف، اسم) = سرخاب لب
ماخذ (ع، اسم)= بایگانه
مارکسیسمMarxisme (ف، اسم) = مارکس باوری
ماساژ Massage (ف، اسم) = مالش، مشت و مال
ماسک Masque (ف، اسم) (ع، اسم مفعول)= نقاب، روبند
مالکیت (ع، (اسم)مصدر)= داشتاری
مامان Maman (ف، اسم) = مادر، چیز قشنگ
مامور (ع، اسم مفعول)= گماشته، فرمانبر
مانتو Manteau (ف، اسم) = بالاپوش
مانع شدن (ع فا، مصدر) = باز داشتن
مانیکورManicure (ف، اسم) = لاک ناخن
ماورا (ع، اسم) = فرا، آن سوی
ماوراالطبیعی (ع، صفت)= سرشت آنسویی
مایع (ع، صفت) = آبگونه
مبارک (ع، صفت) = خجسته، فرخنده، همایون
مبتدی (ع، اسم فاعل) = تازه کار، نوآموز
مبتکر (ع، اسم فاعل) = نوآور
مبصر (ع، اسم فاعل) = دیده بان، نگاهبان
متابولیسم Metabolisme (ف، اسم)= سوخت و ساز
متخلف (ع، اسم فاعل) = لغزشکار
متدMethode (ف، اسم)= شیوه، روش، راه
متحرک (ع، اسم فاعل)= جنبنده
متحیر (ع، اسم فاعل) = هاژ، هاج، هاج و واج، سرگشته، درمانده
متخصص (ع، صفت فاعلی)= کارشناس، ویژه کار
متصاعد (ع، اسم فاعل) = فرایاز، بالا رونده
متصل (ع، اسم فاعل) = بهم پیوسته، همبند، همبسته
متضاد (ع، اسم فاعل)= همستار
متضمن (ع، اسم فاعل) = در بر دارتده
متعادل (ع، اسم فاعل) = ترازمند، هم وزن، برابر
متعدد (ع، صفت) = بی شمار، بسیار
متفکر (ع، اسم فاعل)= اندیشه ور
متقارب (ع، اسم فاعل)= همرس، نزدیک شونده
متکبر (ع، صفت) = برمنش، خودپسند، گرانسر
متمادی (ع، اسم فاعل) = دراز
متن (ع، اسم)= زمینه، درون
متوالی (ع، قید) = پشتاپشت، پیاپی، پشت سرهم
متوسط الحال (ع، صفت مرکب)= میانمایه
مثال (ع، اسم)= وارینه، نمونه
مثانه (ع، اسم)= آبدان
مِثل ِ (ع، اسم)= به وارینه ی، مانند
مجاز (ع، اسم مفعول)= روا
مجازات (ع، (اسم)مصدر)= کیفر، باد اَفراه
مجبور (ع، اسم مفعول) = واداشته، ناگزیر، ناچار
مجسمه (ع، اسم مفعول)= پیکره
مجمع (ع، (اسم)= انجمن
مجوف (ع، اسم مفعول) = میان تهی، پوک، کاواک
مجهز (ع، اسم مفعول) = آماده شده، آماده
مجهول (ع، اسم مفعول) = نا شناخته، نا شناس
محافظه کاری (ع فا، (اسم)مصدر)= نگاهش کاری
محال (ع، صفت) = ناشدنی، ناشو
محتاط (ع، صفت)= استوارکار
محترم (ع، اسم مفعول)= ارجمند، گرامی
محتوی (ع، اسم فاعل)= درونه، گرد فرو گیرنده
محدود (ع، اسم مفعول)= مرزپذیر
محرم (ع، اسم) = همراز
محرمانه (ع فا، قید و صفت) = پوشیده، پنهان
محروم (ع، اسم مفعول)= بی بهره، ناکام، نامراد
محسوب (ع، اسم مفعول) = شمرده شده، بشمار آورده شده
محصول (ع، اسم مفعول)= دستیافت، فراورده
محقق (ع، اسم فاعل) = پژوهشگر
محکم (ع، صفت) = استوار
محل تولد (ع، اسم مرکب) = زادگاه، زادبود
محله (ع، اسم) = کوی، برزن
محنت (ع، اسم)= آدرنگ، آزار، اندوه
مخالف (ع، اسم فاعل) = ناساز، ناسازگار
مختار (ع، صفت)= آزادکام، گزیننده
مختصر (ع، اسم مفعول)= کوتاه کرده شده، گریزان، جسته و گریخته
مختل (ع، اسم مفعول )= بهم خورده، نابسامان، تباه
مختلط (ع، اسم فاعل) = بهم آمیخته، در هم شده
مختوم (ع، اسم مفعول)= انجام یافته، به پایان رسیده
مخدر (ع، اسم فاعل) = سست کننده
مخزن (ع، اسم) = انبار، گنجینه
مخفی کردن (ع فا، مصدر)= فروپوشاندن، پنهان کردن
مخلوط (ع، اسم مفعول) (ف، اسم)= آمیزه، بهم آمیخته
مد Mode (ف، اسم) = باب روز
مدرسه (ع، اسم)= آموزشگاه
مدرن (ف، صفت) = امروزی، نو
مدرنیزاسیونModernisation (ف، اسم)= نوسازی
مدل Modele (ف، اسم) = نمونه، الگو، سرمشق
مرابحه (ع، (اسم)مصدر) = بهره کاری
مربوط (ع، اسم) = بسته، پیوسته
مرتب (ع، صفت) = بسامان، بچم، باچم، آراسته، در جای خود
مرتجع (ع، صفت) = کهنه پسند، بازگشت کننده
مرحله (ع، اسم)= گامه
مرطوب (ع، صفت)= آبناک، نمناک، نمدار
مرکب (ع، اسم مفعول)= آمیخته، سرشته
مری (ع، اسم) = سرخ نای
مسئله (ع، اسم)= فراپرس، درخواست
مساعده (ع، اسم)= پیش مزد
مساوی(ع، صفت) = همچند، برابر
مستبد (ع، اسم فاعل)= خودکامه، خودسر
مستقر (ع، اسم مفعول)= جایگیر، جای گرفته
مستقیم (ع، صفت)= سرراست
مستکبر (ع، اسم فاعل)= خود بزرگ پندار
مستمری (ع فا، اسم) = جامگی، ماهیانه
مسجد (ع، اسم) = مَزگِت
مسری (ع، اسم فاعل) = واگیر
مسواک (ع، اسم) = دندان شوی
مشاور (ع، اسم فاعل)= رایزن
مشترک المنافع(ع، صفت مرکب)= هم سود
مشتق (ع، اسم مفعول)= فراجسته
مشورت (ع، اسم مصدر)= رایزنی، کنکاش
مشهور (ع، صفت)= نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، نامدار، سرشناس
مصادره (ع، (اسم)مصدر)= بازگیری
مصالحه (ع، مصدر )= آشتی کردن، سازش کردن
مصرف (ع، اسم)= جای هزینه
مصنوعی (ع فا، صفت)= ساختگی
مضر (ع، اسم فاعل)= زیانمند، زیان آور
مضمون (ع، اسم مفعول)= درونمایه
مطبوع (ع، اسم مفعول) = دلپسند، گوارا
مطمئن (ع، صفت)= استوان، آسوده خاطر
معادل (ع، صفت)= همچند، همسنگ ، برابر، همتا
معادله (ع، (اسم)مصدر)= همچندی، همسنگی
معاشر (ع، صفت)= آمیزگار، همنشین، همدم
معاشرت (ع، (اسم)مصدر)= آمیزگاری، همنشینی، همدمی
معاصر (ع، صفت)= هم دوره
معتاد (ع، صفت) = آموختار
معترض (ع، اسم فاعل)= واخواه، خرده گیر
معتقد بودن (ع فا، مصدر)= بر آن بودن، باور داشتن
معدل (ع، اسم مفعول) = میانگین، برابر شده
معدود (ع، اسم مفعول)= شمرده شده، اندک، کم
معروف (ع، صفت) = نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، سرشناس
معکوس (ع، صفت) = وارونه، بازگونه
معلوم (ع، اسم مفعول)= دانسته، آشکار
معما (ع، اسم و صفت )= چیستا، پوشیده
معنوی (ع، صفت نسبی)= نامادی
معنی (ع، اسم)= چم
معیار (ع، اسم)= سنجه
مغازه Magasin (ف، اسم) = دکان، فروشگاه، انبار
مغرور (ع، صفت) = گرانسر، خود فریفته
مقاله (ع، (اسم)مصدر) = گفتار، سخن
مقایسه (ع، (اسم)مصدر) = سنجش
مقدار (ع، اسم) = اندازه، پاره
مقدمه (ع، اسم) = پیش در آمد
مقرر (ع، اسم) = بر بست، دستور
مقصود (ع، اسم مفعول) = خواسته، آهنگ شده
مقید (ع، اسم مفعول) = پا بست، پا بسته
مکانیزم Mecanisme (ف، اسم)= ساز و کار
ملاط (ع، اسم) = آژند
ملحق شدن ( ع فا، مصدر مرکب) = پیوستن
ملودی Melodie (ف، اسم) = آهنگ، نوای خوش
ملی (ع، صفت )= میهنی
مملکت (ع، اسم) = کشور، قلمرو
ممنوع (ع، اسم مفعول) = بازداشته شده
مناسب (ع، صفت) = درخورد، شایسته، همشکل
منبع (ع، اسم) = بنمایه، سرچشمه
منتظر (ع، اسم فاعل) = چشم براه
منجر (ع، اسم مفعول) = کشیده شده
منجمد (ع، صفت) = بربسته، یخ زده
منحرف (ع، اسم فاعل) = کژ رو
منحل کردن )(ع فا، مصدر) = گشودن، برچیدن
مندرج (ع، صفت) = درآمده درچیزی، نهفته
منزجر (ع، صفت) = رانده شده، ترسانده شده
منشاء (ع، اسم) = خاستگاه، جای پرورش
منشور (ع، اسم) = نوشته ی سرگشاده
منطبق (ع، صفت) = دمساز، برهم نهاده
منظره (ع، اسم) = دورنما، چشم انداز
منظم (ع، صفت)= بسامان، بچم، با چم، آراسته
منظور (ع، اسم مفعول)= خواست
منظوم (ع، اسم مفعول) = وافته
منعکس (ع، اسم فاعل) = برگشته
منفجر (ع، اسم فاعل) = گشوده شده، شکافته، ترکیده
منور (ع، صفت) = پرتو افشان، درخشان
منوط (ع، اسم مفعول)= وابسته
مواخذه (ع، (اسم)مصدر)= بازخواست
موازی (ع، صفت)= هم رو، هم سو
موافق (ع، صفت) = سازگار، همساز، هم اندیشه، همداستان
موتیف Motif (ف، اسم ) = بن مایه، انگیزه
موج (ع، اسم) = خیزاب، آبخیز
مورفولوژیMorphologie (ف، اسم) = ریخت شناسی
موسس (ع، اسم فاعل) = پایه گذار، بنیادگذار
موسسه (ع، اسم مفعول)= بنگاه
مولف (ع، اسم فاعل)= گردآورنده
موضوع (ع، اسم مفعول) = فرنام، نهاده شده
موفق (ع، صفت) = کامروا، کامیاب
موقت (ع، صفت) = گذرا
مونتاژ Montage (ف،( اسم) مصدر) = سوار کردن، جفت و جور کردن
مونس (ع، صفت) = همدم، همنشین
مونوگامیMonogamie (ف، اسم) = تک گانی
مونولوگ Monologue (ف، اسم ) = تک گویی
مهاجرت ( ) = برون کوچی
مهارت (ع، ( اسم) مصدر) = خبرگی، استادی، زبردستی
مهیج (ع، اسم فاعل)= برانگیزنده
میدیومMedium (ا، اسم) = رسانه
میسایلMissile (ا، اسم) = پرانه، موشک
میکربMicrobe (ف، اسم) = زیواچه
میکروسکوپ Microscope (ف، اسم) = ریز بین
میلاد (ع، اسم)= زاد روز
ن
نارسیسیسمNarcissisme (ف، اسم) = خودشیفتگی، خودپرستی
ناسیونالیسمNationalisme (ف، اسم) = ملت باوری، ملت خواهی
ناطق (ع، اسم فاعل) = سخنگو، سخنران، گویا، گوینده
ناقص (ع، صفت) = نارسا، کم
نامحدود (ع فا، صفت) = مرزناپذیر، بی کران
نبات (ع، اسم) = بر رسته، گیاه
نتیجه (ع، اسم) = دستیافت، برآمد، پیامد
نحس (ع، صفت) = وارون، بدشگون، بد اختر
نُرمNorm (ا، اسم) = هنجار
نرمالNormal (ا، اسم) = به هنجار
نسیه (ع، اسم) = پسادست
نظام (ع، ( اسم) مصدر) = رازمان
نظر (ع، ( اسم) مصدر) = بینش ، نگرش، دید
نظریه (ع، اسم) = دید مان
نظم (ع، ( اسم) مصدر) = رایش، سامان، چم
نظیر (ع، صفت) = همدوش، مانند، هم سان
نفوذ (ع، ( اسم) مصدر) = رخنه (کردن)
نقاش (ع، صفت فاعلی) = نگارگر، نگارنده، چهره پرداز
نقش (صورت) (ع، اسم) = نگاره
نقد (ع، ( اسم) مصدر) = سخن سنجی (کردن)
نقص (ع، ( اسم) مصدر) = کمداشت، نارسایی، کاستی، کمی
نقطه گذاری (ع فا، اسم مصدر) = سجاوندی
نقطه نظر (ع، اسم مرکب) = دیدگاه
نمره Numero (ف، اسم) = شماره
نور (ع، اسم) = پرتو، فروغ، روشنی
نورولوژی Neurologie (ف، اسم) = پی شناسی
نیهیلیسمNihilisme (ف، اسم) = هیچ انگاری
و
واجب (ع، صفت) = بایا، بایسته
واسطه (ع، صفت) = میانجی
واضح (ع، صفت) = آشکار، نمایان، روشن
واقعا (ع، قید) = براستی
واقعه (ع، اسم فاعل) = رویداد، پیشامد
واکسن Vaccin (ف، اسم) = مایه
واهی (ع، صفت) = بی بنیان، سست، فرو هشته
وجدان (ع،( اسم) مصدر) = یابش
وجه (ع، اسم) = روی
وخامت (ع،( اسم) مصدر) = ناگواری، گرانباری، سختی
وراج (ع، صفت) = پرسخن، پرگو
وسط (ع، اسم) = میان، میانه
وسواس (ع، اسم) = دودلی، اندیشه ی بد
وسیع (ع، صفت) = گسترده، پهناور، فراخ
وضو (ع،( اسم) مصدر) = آبدست، پادیاب، دست نماز(گرفتن)
وضوح (ع،( اسم) مصدر) = روشنی، روشن شدن
وطن (ع، اسم) = زادبوم، میهن
وظیفه (ع، اسم) = خویشکاری
وفات (ع، اسم) = مرگ
وقت (ع، اسم) = گاه، هنگام
وقفه (ع، اسم) = ایستایی، درنگ
وکیل (ع، اسم) = نماینده، گماشته
ویزاVisa (ا، اسم) = روادید
ویزیت (ف، اسم) = بازدید، دیدار
ه
هارمونیHarmony (ا، اسم) = هم آهنگی، همسازی
هتل Hotel (ف، اسم) = مهمانخانه
هجوم (ع،( اسم) مصدر) = یورش، تاخت
هدایت (ع، مصدر) = راهبری کردن
هدف (ع، اسم) = نشانه، آماجگاه، آماج، بُرجاس
هدیه (ع، اسم) = پیشکش، ارمغان
هذیان (ع،( اسم) مصدر) = پریشان گویی، بیهوده گویی
هضم کردن (ع فا، مصدر) = گواردن
هلیکوپترHelicopter (ا، اسم) = چرخ بال
هم رای (ع فا، صفت) = هم آواز
هم عقیده (ع فا، صفت) = همداستان، هم اندیشه
همه جانبه (ع فا ، صفت مرکب) = همه سویه
هومانیسمHumanisme (ف، اسم) = انسان باوری
هیدروتراپیHydrotherapy (ا، اسم) = آب درمانی
هیدروگرافیHydrography (ا، اسم) = آب نگاری
هیدرومترHydrometer (ا، اسم) = آب سنج
ی
یقین (ع، اسم) = استوارداشت، بی گمانی
یونیزاسیونIonisation (ف، اسم) = یونش
غم وشادی در اندیشه ی مولانا
محمد حسین بهرامیان
عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد استهبان
الهام جم زاد
عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد زرقان
مقدمه
انسان با اولین گریه های کودکانه پا به دنیایی که می گذارد که آمیزه ای از غم و شادی است. گویی تقدیر آدمی چنین رقم است که در انبوه غم ها و شادی ها، زندگی را تلخ یا شیرین تجربه کند. شاعران و عارفان ایران زمین فراتر از غم و شادی به دوست می اندیشند و با این حال به عنوان یک انسان در گیر و دار این و آن روز گار می گذرانند. در این مقاله ابتدا به بررسی اجمالی موضوع غم و شادی در اندیشه و تفکرات شاعران قبل از مولانا پرداخته ایم و در ادامه به شکلی ویژه به مولانا پرداخته ایم و سروده های ارزشمند شاعرعارف را از این منظر مورد نقد و بررسی قرار داده ایم. تعالیم متفاوت شمس از یکسو و منش عارفانه مولانا و شور و شوق روحانی وی از سوی دیگر، او را در ردیف شادمانه ترین عارفان ایران زمین قرار داده است. زیر و بم مترنم غزلیات شمس و شور و حال ریخته در این اثر جاوید ، حاصل سماع روح شاعر در بیکرانه هاست و شاید همین دقیقه عمیق است که او را از خیل شاعران اندوه سرای سده های سوم تا دهم متفاوت کرده است. در این نوشته ما چند و چون ذهن و زبان مولوی کاویده ایم تا راز و رمز این شادی و انبساط خاطر را پیش چشم خواننده آوریم. در این میان از جبر و اختیار می گوییم و تفاوت آشکار مولانا را با دیگر شاعران همردیف او بیان خواهیم کرد. مولوی را در اختیار یا جبری عارفانه غوطه ور خواهیم دید و باز این از دو منظر وجد و حال عارفانه او را به تماشا خواهیم نشست. ردیابی اندیشه های شمس و بروز شادمانگی های این پیر عارف در آثار مولانا، ما را به دریافت منشاء و مبداء سرمستی های مولانا رهنمون خواهد شد. مقایسه مولانا و خواجه اهل راز حافظ از این زاویه قابل نامل است و بررسی این تنوع و تفاوت گوشه هایی دیگر از شخصیت این دو شاعر بزرگ عارف را بر ما خواهد نمود. این مقاله بهانه ای است تا از زبان آهنگین مولانا اشعار و غزلیاتی را نمونه آوریم و خواننده را در این ترنم جاوید با خود هم نوا سازیم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
کلید واژگان:
شادی / غم / غزلیات / شمس / مولوی /
پیش در آمد
انعكاس صریح اندیشه های زروانی ، مسیحی ، مانوی ، هندی و...در آثار شاعران و نویسندگان قرون بعد از اسلام به خلق اندیشه های جبرگرا انجامیده است . اشعار اولین شاعران پارسی گو ، از جمله محمد بن وصیف ، فیروز مشرقی ، ابوسیلك گرگانی و شاعران دوره های بعد از این گونه تفكرات بی تأثیر نبوده است .
كریستین سن می نویسد : در تحت تأثیر تفكرات جدید ( یعنی افكار مسیحی ، مانوی ، هندی ) آن خوش بینی كه بنیان دین زردشتی و محرک مردمان به كار و كوشش بود پژمرده و گسیخته شد . میل زهد و ترك دنیا كه در فرقه های مخالف آیین زردشت ، رواجی تمام داشت رفته رفته وارد آیین زردشتیان گردید و بنیان این دیانت را برانداخت .. در این وقت زروانیت كه در عهد ساسانی شیوعی یافته بود موجب شد كه مردمان اعتقاد به جبر پیدا كرده و این اعتقاد به منزله زهری جانگزای بود كه روح مزدیسنی قدیم را از پای درآورد .
توجهات خاص فردوسی بزرگ به فرهنگ ایرانی ، شعر او را در دو راهة تفكرات زروانی و مزدایی قرار داده است . خرد وزری پیرطوس ، او را از ابراز نظرات عاطفی افراطی و احساسی باز داشته و او به فراخور موضوع ، در اوایل یا ما بین داستان خود به بیان موضوعاتی می پردازد كه رنگ و بویی كاملا عبرت آمیز و اندیشه ور دارد . بی اعتباری دنیا ، كوتاهی عمر ، جدال با سرنوشت و زمان ، از مهمترین موضوعات مطرح شده در اشعار اوست .
بیا تا به شادی دهیم و خوریم
چو گاه گذشتن بود بگذریم
چه بندی دل اندر سرای سپنج
چه نازی به گنج و چه نالی زرنج
تأثیرات زبان و اندیشه حكیم خراسان بر شاعران دوره های بعد خصوصا خیام نیشابوری كاملا مسلم و آشكار است :
خیام نیشابوری به دلایلی معروفترین شاعر این حوزه به شمار می رود . عدم عدول خیام از چنین اندیشه هایی و تأكید تمام او بر چنین تفكرات عبرت آمیز ،در عین حال یأس آلوده و سیاه ، او را به عنوان شاعری صاحب سبك معرفی كرده است . چون و چرا در كار خلقت ، انكار برخی از مبانی دینی و اعتقادی ، جبرگرایی ، ناتوانی انسان در برابر مرگ از مؤلفه های معنایی شعر خیام به شمار می رود . خیام انسان را از درك راز و رموز هستی عاجز دانسته و او را به شادخواری و لذت جویی دعوت میكند :
تا كی غم این خورم كه دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پركن قدح باده كه معلومم نیست
كاین دم كه فرو برم برآرم یا نه
گروهی در تعداد رباعیات خیام و حتی در اینكه شخصی به نام خیام اصولا وجود داشته است یا نه تردید روا داشته اند . به عقیده ما حتی اگر چنانکه برخی اذعان كرده اند خیام وجود خارجی نداشته باشد اما چیزی تحت عنوان تفكرات خیامی وجودی كاملا آشكار و مسلم دارد . تفكراتی كه در قرون بعد ، شعرشاعرانی چون حافظ ، سعدی ، جامی ، صائب و دیگران را تحت تأثیر قرار داده است .
ابوبكر عتیق نیشابوری همشهری خیام ، در قصص قرآن و در بیان خلقت آدم و با اعتقادی راسخ این واژگان را رقم می زند : آنگاه خدای تعالی بر آن گل آدم (ع) چهل روز باران اندوهان بارید تا آغشته گشت و آنگاه یك ساعت باران شادی بر آن بارید .
سالها بعد ، رشید الدین میبدی كه آموخته های خود از پیر مناجات خواجه عبداله انصاری را بر بیاض كاغذ می ریخت در كشف الاسرار خود چنین نوشت : در فراق دوست چندان گریستن باید كه وهمت چنان افتد كه با اشك آمیخته است و با قطرات اشك در كنارت خواهد افتاد .
عطار نیشابوری برتری انسان بر قدسیان را وجود درد در آدمی می داند :
قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خورد نیست
هر كه او خواهان درد كار نیست
از درخت عشق بر خوردار نیست
گر تو هستی اصل عشق و مرد راه
درد خواه و درد خواه و درد خواه
نظامی گنجوی در همان زمان در مكانی دور از عطار ،به نظم منظومه های سراسر غم و شادی خود می پردازد . وی اگر چه با وصف مناظر شادی و بزم ، شاعری شادمان و طربناك به نظر می آید اما نه غم و نه شادی هیچیك را شایسته دل بستن نمی داند :
رها كن غم كه دنیا غم نیارزد
مكن شادی كه شادی هم نیارزد
مقیمی را كه این دروازه باید
غم و شادیش را اندازه باید
از آن سو ، خاقانی شروانی دیگر شاعر سبک آذربایجانی با زبانی سترگ مرثیه خوان زندگی است . مرثیه كافی الدین و مرگ فرزند ، عبرت آموزی های ایوان مداین و قصیده ای كه در غم نان پرداخته است هرگز او را از شادمانگی رخساره صبح غافل نكرده است :
مرا صبحدم شاهد جان نماید
دم عاشق و بوی پاكان نماید
مگر صبح بر اندكی عمر خندد
كه دارد دم سرد و خندان نماید
افصح المتکلمین سعدی شیرازی شاعری عاشق است و آنگاه كه به تغزل می پردازد جز خوبی و زیبایی معشوق نمی بیند .
دوستان عیب كنندم كه چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن كه چنین خوب چرایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
سعدی آنگاه كه به اجتماع رجوع می كند و به نگارش گلستان می پردازد از نگاهی واقع بینانه تر برخوردارست و شادی و غم و تلخ و شیرین زندگی در زبانی عبرت آمیز و پند آموز به تصویر میكشد. با اینهمه اوضاع نابسامان عصر چنگیز حتی این شاعر مسافر و گریز پای را از تبعات خود مصون نداشته است . تأثیر نابسامانیهای اجتماعی از یكسو و از سوی دیگر تفكرات اشعری سعدی كه حاصل آموخته های وی از نظامیه بغداد است او را به سرودن اشعاری سراسر عجز و دلتنگی وادار كرده است :
بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان
به هر جفا كه توانی كه سنگ زیرینم
ما بین آسمان و زمین جای عیش نیست
یك دانه چون جهد از سنگ آسیا
غم شربتی ز خون دلم نوش كرده و گفت
این شادی كسی كه در این دوره خرم است
با همه این احوال ، سعدی شاعری عارف است و در این مقام كلامی دیگر گونه تر را ارائه می كند :
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده ساقی آن كاین غم از اوست
بعد از این مختصر که به عنوان پیش در آمد تقدیم گردید به مولوی و آثار ارجمند او می پردازیم و گوناگونگی سروده های این شاعر عارف را از منظر موضوع شادی و غم مورد بحث و بررسی قرار می دهیم.
مولوی، فرح بن فرح
مولانا جلال ادین محمد بلخی ،خود را فرح بن فرح می داند . "مولوی كه ماضی و مستقبل را سوخته و فردای نسیه را گردن زده است از ساعت و تلوین رسته است و ابن الوقت و بل میر اوقات و احوال شده است . او كه جانش در عروسی و عید كردن و نو شوندگی و گذار مستمر است كجا اجازت می دهد كه خاشاك ملال در دلش بپاید ."( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص253)
جمله تلوین ها ز ساعت خاسته است
رست از تلوین و از ساعت برست
چون ز ساعت ساعتی بیرون شدی
چون نماند محرم بی چون شدی
غزلیات او بعد از گذر قرون متمادی ، هنوز در ترنم موسیقیایی خود ، انسان را وجد می آورد و به رقص و هلهله وا می دارد . این شور و شوق عارفانه و این وجد و حال روحانی چیست كه از پس سالها ، با گذاراز منازل های تاریك زمان و مكان خود را به امروز رسانده و هنوز آن واژگان مترنم ، در اشتیاق معشوق هلهله سر می دهد :
چه عروسی است در جان كه جهان زنقش رویش
چو دو دست نوعروسان تر و پر نگار گردد
راز و رمز شادمانگی مولانا
برای پاسخ به این سؤال فرازهایی از مقالات شمس را از نظر می گذرانیم و بعد به تحلیل موضوع می پردازیم : شمس تبریزی در انتقاد از اندیشه های یأس آلود و انحصار طلب فلسفی می گوید : شمس جهت نور خداست ، فلسفیك مانده بالای هفت فلك ، میان فضا و خلاء ، فلسفیك گوید عقول عشره است و همه ممكنات را محصور كرده ، عالم فراخ خدا را چگونه در حقه ای كرده . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)
شمس معتقد است كه : عالم بس بزرگ و فراخ است . تو در حقه كردی كه همین است كه عقل من ادراك می كند .. در عالم اسرار اندرون آفتابهاست ، ماه هاست ، ستاره هاست . در اندرون من بشارتی هست. مرا عجب از این مردمان است كه بی آن بشارت شادند . اگرهر یكی را تاج زرین بر سر نهادندی بایستی كه راضی نشوندی كه ما این را چه كنیم . ما را گشاد اندرون می باید .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 179)
ثمره این گشاد اندرون و بشارت و سرور و بهجت كه در وجود سراسر اشتیاق شمس موج می زند آن شادی بیكران و طرب فسون سازی است كه با تلالو خیره كننده خود فضای شعر مولانا را پر كرده است .
شمس در جایی دیگر می گوید : دلی را كز آسمان دایره افلاك بزرگتر و فراخ تر و لطیف تر و روشن تر است بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود زندان كردن . (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 180)
وی در این مقام حتی در حدیثی نبوی پیچیده است و به نقد آن پرداخته است : در هیچ حدیث پیغامبر (ص) نپیچیدم الا این حدیت كه الدنیا سجن المؤمن چون من هیچ سجن نمی بینیم . می گویم سجن كو ؟ (موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 181)
و در جایی دیگر می گوید : مرا از این حدیث عجب می آید كه الدنیا سجن المؤمن كه من هیچ سجن ندیدم ، همه خوشی دیدم ،همه عزت دیدم ، همه دوست دیدم .(موحد، محمد علی.شمس تبریزی.ص 182)
وی در دو جایگاه دیگر نیز به تحلیل این حدیث پرداخته و البته توجیهی نیزدر نهایت برای آن ارائه می كند .
این عشق و شور و حال و وجد و شادمانگی ، بی گمان سراپای وجود مولوی را كه به آن پیر سرخ روی عشقی زبانزد می ورزد آكنده است . او خود به این امر معترف است كه :
شمس تبریزی نشسته شاهوار و پیش او
شعر من صف ها زده چون بندگان بی اختیار
دقایق كلام شمس اینگونه در كلام ملای روم جلوه یافته است :
تو ز ضعف خود مكن در من نگاه
بر تو شب بر من همین شب چاشتگاه
بر تو زندان بر من این زندان چون باغ
عین مشغولی مرا گشته فراغ
اندیشه های خیامی اگر به شادی های مبتذل و خوش گذرانی ها و لذت جویی های اپیكوریستی می انجامد این گونه نگاه دقیق و موشكافانه عارفانه به نوعی شادمانی منطقی و خردمندانه منتهی می شود :
هر كه را پر غم و ترش دیدی
نیست عاشق و زان ولایت نیست
اگر تو عاشقی غم را رها كن
عروسی بین و ماتم را رها کن
در خانه غم بودن از همت دون باشد
و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
وی باز، با زبانی پر آهنگ و مترنم ، این شادی روحانی را اینگونه به تصوی می كشد :
مسجد اقصاست دلم ، جنت مأواست دلم
حور شده ، نور شده ، جمله آثارم از او
قسمت گل خنده بود ، گریه ندارد چه كند ؟
سوسن و گل می شكند در دل هشیارم از او
خانه شادی است دلم ، غصه ندارم چه كنم ؟
هر چه به عالم ترشی ، دورم و بیزارم از او
نا خویشاوندی های مولوی و حافظ
نیمی از وجود خواجه اهل راز حافظ، مولانایی است و نیمی دیگر خیامی.... یا به تعبیر بهتر اندیشه های حافظ تلفیقی از اندیشه های عرفانی مولانایی و اندیشه های فلسفی خیامی است . این تضاد را می توان بر دیگر تضادها یا دوگونگی ها و دو گانگی های شعر حافظ افزود. در شعر حافظ غم حداقل دردو حوزه مختلف بكار رفته است . یعنی در حقیقت غمهای حافظ دو گونه است :
غمهای فلسفی حافظ ، خیام گونه اند ، حدت و شدت كلام خیام در شعر حافظ دیده نمی شود كه بی گمان تفكرات عرفانی وی در این توازن و تعدیل اندیشه بی تأثیر نبوده است . غمهای فلسفی حافظ ، غم نیستی و فنای آدمی است . او غمگین است چون اساس و بنیاد هستی و شالوده آرزوها را سخت سست می بیند . او غمگین است چون انسان را از درك اسرار هستی عاجز می یابد . دوای این غم سیاه و یأس آلوده ، چیزی جز شراب ارغوانی نتواند بود :
غم زمانه كه هیچش كران نمی بینم
دواش جز می چون می چون ارغوان نمی بینم
پیوند عمر بسته به موی است هوش دار
غمخوار خویش باش ، غم روزگار چیست ؟
می خور كه هر كه آخر كار جهان بدید
از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
جام مینایی می سد ره تنگ دلی است
منه از دست كه سیل غمت از جا ببرد
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
غم های عرفانی حافظ رنگ و بوی كاملا متفاوت دارد . غم های حافظ در این مقام ، آنات و لحظات شیرینی است كه با عشق و خاطره و یاد معشوق همراه است . غم در این حال و هوا ، معادل كلمه عشق است و گاهی نیز با كلمه درد در یك ردیف قرار می گیرد . عشق بار عظیم امانتی است كه انسان تحمل آن را بر جان شیفته خود پذیرفته است . عشق بخششی ازلی است كه حافظ در آن زمان كه دیگران قرعه قسمت بر عیش زده اند او غم عشق را برگزیده است :
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل دیوانه ی ما بود كه هم بر غم زد
دکتر عبدالکریم سروش در قصه ارباب معرفت و در بیان حالات شادمانگی مولوی و حافظ و بیان تفاوت های موجود در این میان، مولوی را شاعری در وصال می داند و حافظ را شاعری در فراق. سروش حافظ را در مقام عاشقی می داند و مولوی را در مقام معشوقی می داند به استناد سخن افلاکی در مناقب العارفین که در بخشی از کتاب آورده است:" حضرت خداوندگار تبسم کنان فرمود که ایشان را( منصور حلاج و بایزید و ...) مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است."( افلاکی . مناقب العارفین. ج1.ص467)
در بخش دیگری از قصه ارباب معرفت چنین می خوانیم:" حافظ در قید زمان بود و مولوی از بند زمان رسته.... مولوی فرح بن فرح است اما حافظ شقایقی که همزاد داغ است.... همین خار حسرت و تیغ ملامت و ندامت جان حافظ را می گزد و بال و پر این عقاب عرصه معنا را می بندد تا از دام زمان نگریزد"...."حافظ غمگین و شرابخواه است و مولوی بی غم و بی باده مست"( سروش، عبدالکریم. قصه ارباب معرفت. ص256):
حافظ : شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مولوی : باده غمگینان خورند و ما زمی خوشدل تریم
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش
مولوی شاعری مختار است و حافظ شاعری سخت تابیده در چنبره جبر... مولوی در تعبیری زیبا، بار امانت را " اختیار" می داند که انسان خود خواسته آن بار عظیم را در ناباوری آسمان و زمین و کوه ها به شانه کشیده است و حافظ دیوانه ای که نا خواسته قرعه فال امانتی ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوی خود برگزیده است و حافظ برگزیده شده است.... حافظ قفس آلوده ای است که اگر چه از کنگره عرش نفیرش می زنند اما همچنان در پس آینه هستی ، طوطی صفتش داشته اند اما مولوی طوطی ناطق گریزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان
مولوی شاعری مختار
رواج اندیشه های جبر گرایانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسیاری از شاعران و نویسندگان بنام ایران زمین را در سیطره تفکری جبری قرار داد بدانسان که حتی ارجمندانی چون فردوسی، سعدی و حافظ از این چنبره تنگ و تاریک راه گریز و نجات نیافتند. از میان خیل انبوه شاعران و نویسندگانی که در طی این چند قرن ، به انعکاس تفکرات جبرگرایانه پرداختند اشعار و نوشته های بسیاری موجود است که ادعای ما را دلیلی مبرهن است.از میان همه شاعران نامی این چند قرن، شاید تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از این دایره تنگ تفکرات جبرگرایانه به دور داشته است. نزدیک به دوهزار بیت از مثنوی معنوی به اثبات اختیار اختصاص می یابد و مولوی در جای جای شاهکار عارفانه خود به تبیین این ماجرای پر دامنه می پردازد و به هر شکل ممکن به رد نظریه های تسلط جویانه و یاس آلود جبری می پردازد.... مولوی با شناخت جوانب امر و آگاهی بر چند و چون اندیشه های فلسفی و کلامی به اثبات اختیار انسان می پردازد.
از این نگاه مولوی شاعری منحصر به فرد به نظر می رسد. حتی زمانی که او در حوزه تفکراتی عارفانه به جبری اختیاری تن در می دهد نه تنها یک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمی شود که مشتاق تر از پیش و در کمال ادب سر رشته اختیار را به دوست وا می گذارد و در سروده های ارجمند خود با انعکاس روح مشتاق و منبسط خویش می پردازد. بنا براین عقیده متعالی ، عارف در مراتبی از سلوک بدان جایگاه می رسد که اختیار وخواسته جزء را در قیاس با مشیت کل نادیده می گیرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبری دیگر گونه تر تن در می دهد که جبر عارفانه اش می نامد.اگرچه به عقیده کاملا مستدل او این نه جبر، این معنی جباری است.
وجود چنین تفکراتی عمیق و تامل انگیز در عین حال فعال و انگیزش بخش، مولوی را به شاعری سراپا شور و شوق و سرمستی و دلدادگی بدل می سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمی شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامی کاملا مترنم و آهنگین به تصویر می کشد... این آزادی بی دریغ جان، حتی گاه او را از انحصار در تنگنای قافیه بدور می دارد آن سان که فراتر از دغدغه های کلام به سماع جاوید جان می اندیشد.
مولوی از این دیدگاه با شاعران هم ردیف خود تفاوتی آشکار دارد و همین تفاوت، شادمانگی وصف ناپذیر متفاوت تری را در کلام او می ریزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزلیات سماع انگیز او این وجد و حال با گسست و شکست زمان خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصیب همه قرون می رساند.
ای شکران ای شکران کان شکر دارم ازو
پند پذیرنده نیم ،شور و شرر دارم ازو
خانه ی شادی ست دلم،غصه ندارم، چه کنم؟
هرچه به عالم ترشی،دورم و بیزارم ازو
کی هلدم با خود؟کی؟می دهدم برسر می
گل دهدم در مه دی،بلبل گلزارم ازو
من خوش و تو نیم خوشی،جهد بکن تا بچشی
تا قدحی می بکشی،زانکه گرفتارم ازو
(غزل2146)
آشنایی مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال های بیشتر در این مورد بی نیاز می كند . این اندیشه های دقیق و این فضای طرب انگیز و شادی بخش از ویژگیهای كلام مولوی به شمار می رود .
مثال ده كه نروید ز سینه خار غمی
مثال ده كه كند ابرغم گهر باری
مثال ده كه نریزد گلی زشاخ درخت
مثال ده كه كند توبه خار ، از خاری
این بخش را با غزلی معروف از مولای روم به پایان می بریم و به بخش های دیگر می پردازیم. حضرت مولانا در این سروده شریف دیدگاه های خود را در باب چند و چون شادی و غم اینگونه زیبا به تصویر می کشد:
جنتی کرد جهان را زشکر خندیدن
آنکه آموخت مرا همچو شکر خندیدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
به صدف مانم،خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر ،همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم ،زدرون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
ورتو عیسی صفتی؟خواجه!در آموز ازو
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن...
(غ1989)
ترنم شادمانه غزلیات شمس
روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصا در غزلیات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع, رقص واژگان، طنین آوا ها و نوا ها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم می دهند تا شادمانگی روح مشتاق مولانا را به تصویر بکشند. در آخرین منزل این مقصود قلم را به دست صاحبان قلم می سپاریم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزلیات شمس بگویند:
"از عصر خنیاگران باستانی ایران تا امروز آثار بازماندة هیچ شاعری به اندازة مولوی با نظم موسیقایی هستی و حیات انسانی هماهنگی و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزلیات مولانا بسیار درخور تأمل است: "در یك صد غزل حافظ دوازده وزن به كار رفته، سعدی هیجده وزن و مولوی بیست و دو وزن. این تنوع اوزان عروضی در دیوان شمس به حدی است كه كمتر وزنی از اوزان شفاف و شاد عروض فارسی را می توان یافت كه در دیوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدین گونه دیوان شمس جامع ترین سند اوزان شعر فارسی به ویژه اوزان شفاف است. چون خواستگاه طبیعی وزن در دیوان شمس، حركت سماع و رقص و تپش قلب و نبض سریانده است و چنگ و چغانة مولوی با حركت های طبیعی زندگی و قلب انسان كوك شده است در دیوان شمس با همة تنوع اوزان جای چندان زیادی برای اوزان كدر و غمگین وجود ندارد علت این امر آشكار است زیرا مولانا عاشق سما و رقص بوده و آهنگهایی كه به هنگام سماع می نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پویا بوده است و این آهنگ ها حركت اصلی را در موسیقی شعر سبب می شده است". (شفیعی کدکنی، محمد رضا. موسیقی شعر. ص 312).
از چهل و هشت وزن عروضی كه مولوی در غزل های خود به كار برده است هیجده وزن یا به ندرت در شعر فارسی به كار رفته است یا اصلاً پیش از مولوی به كار نرفته است. حداقل می توان سیزده وزن را از ابتكارات خود مولوی دانست. (پورنامداریان، تقی.در سایه آفتاب . ص 183).
از مجموع روایات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعی تر از خلال دیوان شمس و مثنوی این تصور به ذهن متبادر می شود كه در روح و جان مولوی سرچشمه جوشانی از عشق و نیكی جاری بوده كه تمام زندگی و آثار او را در برمی گیرد. روح غنایی او بر حقایق زندگی نشاط و امید می پاشد و همه چیز را زیبا می بیند و با آهنگ جادویی كلام خویش آن را به نوا در می آورد.
"مولانا غزل هایش را با زبان غنایی بیان می كند و با خواندن آن انسان خیال می كند یكی از غزل های عاشقانه سعدی را با صدای ساز می شنود.
گل خندان كه نخندد چه كند
علم از مشك نبندد چه كند
نار خندان كه دهان بگشادست
چون كه در پوست نگنجد چه كند
مه تابان به جز از خوبی و ناز
چه نماید چه پسندد چه كند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدین نادره گنبد چه كند
تن مرده كه برو بر گذری
نشود زنده نجنبد چه كند
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ
نخورشد نترنگد چه كند"
( به نقل از کتاب سیری در دیوان شمس، ص، 272)
مولوی به طرف كمال مطلق روی آورده، به اوج زیبایی مجرد می پرد، به سوی بی سویی، به لامكان و لایتناهی، به طرف حقیقت وجود كه همة كائنات را گرم و روشن كرده است می رود. موسیقی دیوان شمس كه در هیچ دیوان غنایی دیگر یافت نمی شود از همین جا سرچشمه می گیرد.
مقصود از موسیقی، تنها "وزن" و آهنگ غزل های مولانا نیست كه در كمتر دیوانی نظیر آن را می توان یافت.
"مولانا موسیقی می دانسته و رباب می زده و حتی در رباب اختراعی داشته است. دانستن موسیقی كه در حقیقت مایة وزنست به مولانا این سرمایه را داده است كه در اشعار خویش تفنن كرده و بیش از هر شاعری اوزان گوناگون در غزل آورده است".
به عقیدة آقای فروزانفر "3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده كه هیچ یك از شعرا این اندازه در اوزان توسعه ندادهاند. تمام اوزانی كه در شعر قدیم وجود داشته و به قول شمس قیس بعضی از آنها جزو اوزان متروكه است در دیوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است . . . "
چه بسیاری از این غزل ها توأم با آهنگ موسیقی سروده شده است و علت موجدة آنها را هماهنگی با ضرب باید فرض كرد، باید غزل های زیر و اوزان ضربی دیگر كه در دیوان شمس فراوانست.
نور دل ما، روی خوش تو
بال و پر ما، خوی خوش تو
با من صنما، دل یك دله كن
گر سر ننهم، آنگه گله كن
حیلت رها كن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو، دیگر مگو دیگر مگو
ای تو راه و منزلم، بیا بیا بیا بیا
عالم زمن پر، من تهی
از كثرت و از انبوهی
گه مبتدی گه منتهی
هذا جنون العاشقین
( همان صص،23-20)
دیوان شمس دریاست، آرامش آن زیبا و هیجان آن فتنه انگیز است، مثل دریا پر از موج، پر از كف، پر از باد است. مثل دریا جلوه گاه رنگ های بدیع گوناگون است، سبز است، آبی است، بنفش است، نیلوفری است. مثل دریا آیینه آسمان و ستارگان و محل تجلی اشعة مهر و ماه و آفرینندة نقش های غروب است. مثل دریا از حركت و حیات لبریز است و در زیر ظاهر صیقلی و آرام، دنیایی پر از تپش و پر از تلاش دارد.
دیوان شمس دیوان شعر نیست غوغای یك دریای متلاطم طوفانی است. دیوان شمس انعكاس یك روح غیر آرام و پر از هیجان و لبریز از شور و جذبه است. (همان صص، 29-28).
شعر در زبان مولوی هجوم معانی و خروش مفاهیم تعبیرناپذیر است.
خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می زنم (همان ص، 30)
مولوی وارسته و مجذوب زیبایی است،.
گویی یك نوع تصلب در عقاید مذهبی و تصوراتی هراس انگیز نسبت به عالم بالازهاد و مرتاضین،همچنین پاره ای از متصوفین خشك مانند صوفیان قرن های نخستین هجری، را رنج می دهد. رویایی پریشان و مشوش از جهان مافوق الطبیعه ذهن تب آلود آنها را در شكنجه گذاشته است. صورت ازلی- صورتی كه در رویاهای جلال الدین زیبایی مطلق و سراسر فیض و رحمت و شبیه همان تصویری است كه در ذهن حضرت مسیح از پدر آسمانی موجود بود- در دماغ تب دار آنان و قیافه خشمگین جباری كینه توز و خداوندی عبوس و پر تقاضا مبدل می گردد.
آن موجود منتقم جبار كه از بیم خشم او اشك خواجه حسن بصری در تذكره اولیای عطار از ناودان مسجد جاری می شود در تصور جلال الدین به گونه ای دیگر نقش می بندد. سراسر لطف و جاذبه می گردد. شور و سودا برمی انگیزد و جان او را از وجد و عشق مترنم می كند.
ای دشمن عقل من وی داروی بی هوشی
اول تو آخر تو بیرون تو و در سر تو
هم شاهی و هم سلطان هم حاجب و چاووشی
خوش خوی و بد خویی دلسوزی و دلجویی
بس تازه و بس سبزی، بس شاهد و بس نغزی . . . . . . .
در دیوان شمس از گریه و زاری اثری نیست و اگر هم گاهی اسمی از گریه بیاید به مناسبت فراق یاری و شرح تأثر جان پر مهری است.
شمس تبریزی برفت و كو كسی
تا بدان فخر بشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافتی
لیك بی او این صور بگریستی
مولوی هیچ وقت از ترس خدا گریه نمی كند زیرا خداوند در تصور او نور صرف و فیض مطلق است. به این صورت محبوب عشق می ورزد و دیوانه وار عشق می ورزد. روح او از عشق و امید لبریز است از این رو پیوسته از شادی و خنده دم می زند.
چون گل همه من خندم نز راه دهان تنها
زیرا كه منم بی من با شاه جهان تنها
* * *
چو در سلطان بی علت رسیدی
هلا بر علت و معلول می خند
اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر
برو بر خاذل و مخذول می خند
جلال الدین موجبی برای گریه نمی بیند خنده را نشانه ایمان بلكه نتیجة حتمی ایمان می داند.
هر كه حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
تو اگر انكاری ازو من همه اقرارم ازو
عالم هستی جز پرتو تجلی ذات ازلی چیزی نیست پس همه چیز زیبا و همه چیز نشاط انگیز است. جز امید و خنده كاری برای ما نمی ماند زیرا از جمال ازلی جز زیبایی و خوبی انعكاسی نیست و از این رو در دیوان شمس فراوان است ابیات یا غزل هایی كه از خنده می درخشد.
جنتی كرد جهان را ز شكر خندیدن
آن كه آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شكل دگر خندیدن . . . . .
همین اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنیان گذار شیوه نشر مطالب عرفانی در لباس غزل كه مورد احترام و تكریم مولانا نیز می باشد متمایل می كند: در زبان سنایی مطالب عرفانی سیر به طرف نور و پاكی و جنبه تعلیم و موعظه پیدا می كند و در زبان مولانا صورت معاشقه.
زمینه اصلی بیان مولوی شوق و جذبه است و تقوا و فضایل زیبایی است. در اندیشه او فیض و زیبایی لازمة ذات باری تعالی است و بنابراین دیگر موجبی برای نگرانی و بیم باقی نمی ماند (دشتی، علی.سیری در دیوان شمس، علی دشتی. صص، 154- 164).
غزلیات مولوی سرشار از شادی و شور و جنبش و حرکت است. "مالرب و نیز پل والری ، شاعران فرانسوی،در مقایسه ی شعر و نثر گفته اند که اولی به راه رفتن می ماند و دومی به رقص.شاید بتوان گفت غزل مولوی- که شعر ناب است- مصداق کامل چنین دست افشانی و رقصی است. سرخوش،پرشور،گرم و تپنده...
آن کسی که از شراب عشق حق مست شد،از طرب آکنده می شود.مرده ای بوده که زنده شده است و گریه ای که خنده می شود:
مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا
زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم
گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
(یوسفی، غلامحسین، چشمه روشن. ص212 و 221)
پایان سخن:
در سطوری که گذشت راز و رمز شادمانگی مولانا را از جهات مختلف مورد بحث و تحلیل قرار دادیم. با این حال بسیاری از حرف ها ناگفته ماند. عظمت شخصیت مولانا و ارجمندی آثار این و تحلیل این همه در مختصری از این دست امکان پذیر نیست. کنکاش در چند و چون این موضوع و بررسی دیگر جوانب مبحث شادی و غم در تفکرات مولانا، مجالی بیش از این می طلبد. به همین مختصر بسنده کرده و ادامه تحقیق در این باب را به مجالی دیگر وا می گذاریم.
نمايش 10 گفتار اتفاقي از 18526 گفتار موجود
سفر بايد اسباب سرور و شادماني و تمدد [ =ترنجيدگي ] اعصاب باشد، نه دلهره و خشونت و جنگ اعصاب.((گوته)) 
پژوهش بي آنكه خستگي بشناسد، از پي قانون، علت، چرا و چون، مي كوشد و مي پويد.((گوته)) 
تا زماني كه توان انديشيدن و امكان دوست داشتن داري، به راستي چيزي از دست نداده اي.((گوته)) 
آنگاه كه خويشتن را فراموش كنيم، همه چيز ما را فراموش مي كند.((گوته)) 
انسان شريف، شريف ها را جذب مي كند و راه ماندن با آنها را مي داند.((گوته)) 
طبيعت همانند بيماري جسماني در برابر ضعف اخلاقي واكنش نشان مي دهد. زماني كه بر دامنه ي خطر افزوده مي شود به همان نسبت بر ميزان شهامت فرد نيز افزوده مي گردد.((گوته)) 
اگر از نعمتهايي كه خداوند هر روز به ما مي دهد با آغوش باز لذت بريم، هنگامي كه بدي فرا مي رسد، نيروي كافي براي تاب آوردنش داريم.((گوته)) 
تشويق پس از نكوهش، همچون آفتاب پس از رگبار باران است.((گوته)) 
شما مي توانيد همه ي آدمهاي دنيا را با تمام انديشه هاي گوناگون بيازماييد، اما خواهيد ديد كه دوستي آدم هاي خداشناس پايدارتر است.((گوته)) 
گل، شادي آفرين است. بگذار همه از اين شادي سهمي داشته باشند.((گوته)) 
برگرفته ازسایت ساراشعر
برگرفته از سایت ساراشعرشازده کوچولو
اثر آنتوان دو سنتگزوپهرى
برگردان احمد شاملو
به سایت ساراشعر خوش آمدید
چرا نمی دانم اما همیشه حسی غریب مرا به خواندن دوباره و چند باره ی شازده کوچولو دعوت می کند. شاید این هیجان عزیز جان شما را نیز بارها بر آشفته باشد. شازده کوچولو با برگردان ماندگار احمد شاملو را در اختیار شما گذاشته ایم تا در این حس آشکار با شما شریک باشیم. اصل متن را از سایت مانیها گرفته ایم اما دو کار اساسی روی آن انجام شده است: اول اینکه پاره ای از مشکلات تایپی و بعضا نگارشی رفع گردیده و دوم اینکه مطالب با طراحی نسبتا مناسب و شاید زیباتر ارائه شده است امید که مورد رضایت شما دوستان قرار گیرد
یک بار شش سالم که بود تو کتابى به اسم قصههاى واقعى -که دربارهى جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشرى دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانى را مىبلعید. آن تصویر یک چنین چیزى بود:
تو کتاب آمده بود که: "مارهاى بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت مىدهند. بى این که بجوندش. بعد دیگر نمىتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهى را که هضمش طول مىکشد مىگیرند مىخوابند".
این را که خواندم، راجع به چیزهایى که تو جنگل اتفاق مىافتد کلى فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگى اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنى نقاشى شمارهى یکم را که این جورى بود:
شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس تان بر مىدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشى من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم مىکرد. آن وقت براى فهم بزرگترها برداشتم توى شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیحات داد. نقاشى دومم این جورى بود:
بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآى باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافى و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جورى شد که تو شش سالگى دور کار ظریف نقاشى را قلم گرفتم. از این که نقاشى شمارهى یک و نقاشى شمارهى دو ام یخ شان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمىتوانند از چیزى سر درآرند. براى بچهها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزى را به آنها توضیح بدهند.
ناچار شدم براى خودم کار دیگرى پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانى یاد گرفتم. بگویى نگویى تا حالا به همه جاى دنیا پرواز کرده ام و راستى راستى جغرافى خیلى بم خدمت کرده. مىتوانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافى خیلى به دادش مىرسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدمهاى حسابى برخورد داشتهام. پیش خیلى از بزرگترها زندگى کردهام و آنها را از خیلى نزدیک دیدهام گیرم این موضوع باعث نشده در بارهى آنها عقیدهى بهترى پیدا کنم.
هر وقت یکىشان را گیر آوردهام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشى شمارهى یکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببینم راستى راستى چیزى بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: "این یک کلاه است". آن وقت دیگر من هم نه از مارهاى بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهاى بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولى آشنایى به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
این جورى بود که روزگارم تو تنهایى مىگذشت بى این که راستى راستى یکى را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثهیى برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکارى همراهم بود نه مسافرى یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلى برآیم. مسالهى مرگ و زندگى بود. آبى که داشتم زورکى هشت روز را کفاف مىداد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادى مسکونى رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتى شکستهیى که وسط اقیانوس به تخته پارهیى چسبیده باشد. پس لابد مىتوانید حدس بزنید چه جور هاج و واج ماندم وقتى کلهى آفتاب به شنیدن صداى ظریف عجیبى که گفت: "بى زحمت یک برّه برام بکش!" از خواب پریدم.
- ها؟
- یک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوى بسیار عجیبى را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این بهترین شکلى است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آنچه من کشیدهام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگتر ها تو شش سالگى از نقاشى دلسردم کردند و جز بوآى باز و بسته یاد نگرفتم چیزى بکشم.
با چشمهایى که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانى خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیکترین آبادى مسکونى هزار میل فاصله داشتم و این آدمىزاد کوچولوى من هم اصلا به نظر نمىآمد که راه گم کرده باشد یا از خستگى دم مرگ باشد یا از گشنگى دم مرگ باشد یا از تشنگى دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچهیى نمىبُرد که هزار میل دور از هر آبادى مسکونى تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتى بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه مىکنى؟
و آن وقت او خیلى آرام، مثل یک چیز خیلى جدى، دوباره در آمد که:
- بى زحمت واسهى من یک برّه بکش.
آدم وقتى تحت تاثیر شدید رازى قرار گرفت جرات نافرمانى نمىکند. گرچه تو آن نقطهى هزار میل دورتر از هر آبادى مسکونى و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بى معنى جلوه کرد باز کاغذ و خودنویسى از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفتهام بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقى مختصرى به آن موجود کوچولو گفتم نقاشى بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آنجایى که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکى از آن دو تا نقاشىاى را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوآى بسته را. ولى چه یکهاى خوردم وقتى آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک بوآ نمىخواهم. بوآ خیلى خطرناک است، فیل جا تنگ کن. خانهى من خیلى کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش.
- خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابى مریض است. یکى دیگر بکش.
- کشیدم.
لبخند با نمکى زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که مىبینى... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشى را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلى ها رد کرد:
- این یکى خیلى پیر است... من یک بره مىخواهم که مدت ها عمر کند...
بارى چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم، با بى حوصلگى جعبهاى کشیدم که دیوارهاش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
- این یک جعبه است. برهاى که مىخواهى این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوى من قیافهاش از هم باز شد و گفت:
- آها... این درست همان چیزى است که مىخواستم! فکر مىکنى این بره خیلى علف بخواهد؟
- چطور مگر؟
- آخر جاى من خیلى تنگ است...
- هر چه باشد حتماً بسش است. بره یى که بت دادهام خیلى کوچولوست.
- آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...
و این جورى بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.
مجموعه کلمات عوامانه فارسی
در باب این مجموعه چند نکته قابل ذکر است: اول اینکه جمع آوری همه کلمات عوامانه کاری بس دشوار است چرا که کلمات عوامانه نیز همچون ضرب المثل ها و متل ها در تمام مناطق و نواحی ایران گسترش داشته و این مجموعه تنها می تواند بخش کوچکی از کلمات و اصطلاحات رایج میان عوام را ارائه دهد. از طرفی دریافت معانی لغات نیز وابستگی آشکاری به اقلیم و جغرافیای مورد استعمال دارد. نکته دیگر اینکه این مجموعه حاصل تلاش عزیزی است که نام او در صفحات وب نانوشته مانده است. ما این واژگان را از دنیای مجازی استخراج کرده ایم و بی شک اجر گردآورنده اصلی این مجموعه محفوظ است. با این حال بر این نکته تاکید تمام داریم که برای برخی از واژگان عامیانه، معنی صحیحی ارائه نشده است. از طرفی برخی از توضیحات نیز کامل و کافی نیست. با توجه به همه نکات یاد شده مجموعه کلمات عوامانه را از نظر می گذرانیم.
الف
آپاردی- شخص زبان دراز و همه جا برو وهمه جا بیا باشد.
آشغال- خرده ریز و باقی مانده کثافت یا هرچیز دیگر است.
اخم- درهم کشیدگی صورت از اوقات تلخی.
اخم وتخم- اخم با اظهار تشدد و اوقات تلخی
اخمو- عبوس و همیشه اوقات تلخ.
ادا- حرکت لغو وتقلید.
ادا درآوردن- حرکات لغو کردن و تقلید درآوردن.
اردنگ- لگدی که با زانو زده شود.
ارقه (یا عرقه)- شخص سرد و گرم روزگار چشیده و نادرست.
اطوار,اطفار, اطفور- ادا و حرکات لوس و بی مزه, اطوار درآوردن.
اطفاری, اطفوری- شخصی که اطفار در می آورد.
اکبیر- کثافت روحانی, فلاکت و آثار ظاهری آن.
اکبیری- کسی که اکبیر اورا گرفته باشد.
آلاخون و والاخون- سرگردان.
الدنگ- لوده و بی غیرت و بی کار و بار.
الش دگش- مبادله.
الک دولک- بازی است که با دو قطعه چوب می کنند که یکی از آن دو قطعه چوب تقریبا نیم
ذرع و دیگری تقریبا سه گره است و دراصفهان آن را پل و چفته گویند.الک اسم چوب کوچک و
دولک اسم چوب بزرگ است.
الم شنگه- رجوع شود به علم شنگه.
امل- بزن بهادر و با استخوان.
انگ انداختن- چیزی را ازا قبل حساب کردن.
انگل- سرخر, کسی را گویند که برای بهره مند شدن از نوالی خود را به دیگران بندد.
انگولک کردن- سربه سر گذاشتن, با انگشت چیزی را زیر و روکردن, به هم زدن, به چیزی
وررفتن.
اهن و تلمب- افاده, سروصدا, کبر وناز.
ب
باباغوری- کسی که چشمش از کاسه بیرون آمده باشد.
بامب- توسری, ضربتی که با کف دست بر روی سر کسی زنند.
بامبول- حقه.
بامبول زدن یا سوار کردن-حقه زدن.
بخو- کند که بر پای زندانیان زنند.
بریده- شخصی را گویند که مصائب بسیار به سرش آمده و کار نیک و بد بسیار کرده است.
بر زدن- در بازی آس و گنجفه و غیره که با ورق می کنند عمل برهم زدن ورق هاست.
برک- زینت.
بش انداختن- نوعی از قرعه کشیدن است که اطفال در بازی به کار می بندند به این ترتیب که
یکباره با هم هرکدام چندین انگشت خود را از پشت سر جلو می آورند و بعد انگشتها را باهم
شمرده و از جایی شروع به شمردن می کنند عدد آخر به هرکس افتاد آن کس برحسب قرارداد برده
یا باخته است.
بغ کردن- عبوس شدن.
بل یا بلبل- آلت تناسل مرد, عموما در موضوع اطفال استعمال می شود.
بلبشو(بهل و بشو)- شلوغی که دیگر کسی به فکر کسی نیست.
بلبلی(گوش)- گوش پهن و بزرگ را گویند.
بنجل- قطعات پارچه کهنه یا لباس کهنه را گویند.
بور- کسی را گویند که بخواهد خوش مزگی کند ولی کامیاب نشود یا تصور می کند کار غریبی
کرده ولی هیچ کس اعتنا نکند.
بی پا- به معنی مزخرف و بی معنی است.
پ
پاییدن- ملتفت و متوجه بودن.
پاتوق- مرکز, محل اجتماع, مقر, موعدگاه.
پاتیل شدن- به کلی از مستی ازپا درآمدن و دیگرگون شدن.
پارس کردن- فریاد کردن و حمله سگ را گویند.
پتی- برهنه.
پچ پچ کردن- نجوی کردن و توگوشی حرف زدن را گویند.
پخ(پخت)- پهن و صاف.
پخت- بخار.
پخش کردن- شدن-پراکنده کردن و شدن است.
پخمه- شخص کودن و نفهم را گویند.
پرت(خرت و پرت)- اسباب خرده و ریزه متفرقه را گویند.
پرت- بی معنی و مزخرف و لاطایل.
پرت و پلا- بی معنی و مزخرف و هذیان صفت.
پرسه- گردش و سیاحت و دورگشتن درویشان و گدایان را برای دریوزگی گویند.
پرند(چرند و)- سخنان لاطایل و بی پا را گویند.
پز- شکل و وضع را گویند و ظاهرا ماخوذ از کلمه فرانسوی است.
پزوا- آدم بی نوا و چرکین لباس را گویند.
پشتی- کمک و یار و یاور را گویند.
پشکن یا بشکن- مالیدن انگشتان را به هم می گویند درموقع عیش و طرب و رقص که صدایی
از آن حادث گردد.
پفیوز- به معنی قرمساق و آدم بی غیرت و بی درد و بی رگ و احمق را گویند.
پک- دم است که بیشتر درمورد دخانیات گویند.
پک و پز- وجنات زشت را گویند.
پکر- به معنی لخت است که به انسان و حیوان هردو گفته آید و به معنی بی عار و حقه و بی کار
و لش باشد.
پینکی- به معنی چرت است که بهعربی سنه گویند و اغلب نشسته و یا ایستاده دست دهد.
پینکی زدن- چرت زدن است.
پوچ- بی معنی و تهی و مزخرف را گویند.
پوزه- چانه را گویند.
پوک- تهی و بی مغز و خالی را گویند.
پپه- احمق و بیهوش را گویند.
پیسی- آزار و اذیت را گویند و پیسی درآوردن یا پیسی سر کسی درآوردن مصدر آن است.
پیل پیلی رفتن- راه رفتن در حال خواب ومستی را گویند.
پیله(شیله و-)- نادرستی و نیرنگ و حقه را گویند.
پیله- به معنی آزار و تعرض مخلوط با لجوجت باشد چنان که گویند فلانی بنای پیله را گذاشت
یا پیله اش گرفت به فلانی.
ت
تاکردن- به معنی سازش و رفتار و معامله کردن است گویند فلانی با من خوب یا بد تا نکرد.
تاراندن- به معنی گریزاندن است.
تار و مارکردن- به معنی تاراندن است.
تپق- گرفتگی زبان است گویند زبان فلانی تپق زده به جای طفل طلف گفت.
تخس- آدم شرور و شیطان را گویند.
تخمه- حالت معده است که موجب سکسکه و آروق می شود.
ترد- چیز لطیف و تازه را گویند مانند خیا ر ترد و غیره .
تریدن- غلتیدن است.
ترکه- شاخه باریک و راست را گویند.
تشر- اوقات تلخی و غضب را گویند(تشرزدن)
تق و لق- چیز یا اشیایی را گویندکه درست برپا نایستد و لغزان و غیرمحکم باشد.
تفاله- باقی مانده میوه و سبزی فشرده شده راگویند که شیره اش را گرفته باشند.
تک- به معنی شدت است گویند تک سرما یا گرما شکست.
تک- به معنی تنهاست می گویند فلانی تک ماند.
تک و پوز- به معنی دک و پوز است که سر و صورت باشد در محل دشنام و تحقیر گویند.
تک و توک- عده کمی از اشیاء یا اشخاص را گویند که از هم جدا و سوا افتاده باشند.
تلان- یعنی با ناز و با افاده چنان که گویند فلانی پس از غلبه بر حریف تلان از میدان برگشت.
تلو تلو خوردن- راه رفتن در حال گیجی ومستی را گویند.
تلکه تسمه- به معنی خرده ریز است گویند با این تلکه تسمه ها نمی توان یک عمارت ساخت.
تنگ و تا- آبرومندی و حفظ ظاهر است گویند فلان پهلوان با آنکه ترسیده بود خود را ازتنگ
وتا نینداخت.
تو- به معنی در(ظرفیت) است گویندتو بازار یعنی در بازار.
توش- قدرت و قابلیت و نفوذ است گویند فلانی توش بر می دارد فلان کار را بکند یعنی از
دستش ساخته است.
توپ زدن- به معنی تشرزدن است.
توپیدن- توپ زدن است.
تیپا (ته پا یا تک پا)- لگدی است که با تک پا دهند.
تیرکردن- تحریک کردن است.
تیله- گلوله یا گردو یا سنگی است که اطفال باآن بازی کنند.
توغولی(دوقولی)- به معنی گرد و چاق است.
ج
جانخانی- کیسه بسیار بزرگی است از پارچه خشن(گونی)که قریب یکبار الاغ ظرفیت دارد.
جخت (جهد)- عطسه دوم را گویند درمقابل ((صبر)) که عطسه اول باشد می گویند صبر آمده
بود ولی بعد جخد شد.
جر- یعنی لج است یعنی غضب و اوقات تلخی, گویند فلانی از بس بیهوده اصرار کرد جرم
انداخت (یا جرم گرفت)
جرانداختن- باعث جرشدن است.
جردادن- (- زدن)- پاره کردن چیزی است مانند کاغذ و پارچه که درحین پاره شدن صدا
بکند.
جربزه- قابلیت و شایستگی اشخاص را گویند.
جرت و قوز- اشخاص سبک و بی ادب را گویند که به سر و وضع و لباس خود مغرور باشند.
جرق(جلق)- استمناء می باشد.
جرق زدن- استمناء کردن است.
جعلنقی (جولقی)- آدم بی سر و پا و بدسیما و بی اندام را گویند.
جغله- در مقام تحقیر آدم کوچک و ضعیف را گویند.
جغور و بغور- چیز و نوشته و تصویر درهم و برهم را گویند!
جفنگ- به معنی مزخرف است و بی معنی.
جلد- به معنی چست و چابک و تند است.
جل- به معنی فرش است.
جل و پلاس- فرش و اثاث البیت کهنه و خراب را گویند.
جلت- آدم بی عار و رند و قلندر را گویند.
جلنبر- آدم بی سر و پا و بدلباس را گویند و به معنی خود لباس کهنه و زشت هم هست.
جلز و ولز- صدای کباب شدن و سوختن چیزی را گویند مانند صدای دنبه که کباب شود و به
معنی اصرار و الحاح و التماس هم آمده است.
جمبوری یا جمبولی- آدم فضول و زبان باز را گویند که درهمه کار مداخله می کند.
جنگولک یا جنگورک- توطئه و کارهایی را گویند که اساسش بر نادرستی است گویند این چه
جنگولک بازی است راه انداخته ای!
جنجال- شلوغ و مرافعه و داد و بیداد را گویند و اشخاص تند را نیز گویند که مدام داد و فریاد
راه می اندازند مثلا گویند سید جنجال رسید و جنجال راه انداخت و یا جنجال بلند شد.
جنم- به معنی قابلیت و شخصیت است گویند فلانی جنم آن را ندارد که یک کشیده به فراش
حکومتی بزند.
جیر و ویر- صدای پرندگان است و همهمه اشخاص نازک صدا را نیز گویند.
جیغ- فریا د است.
جیغ کشیدن- فریاد کردن است.
جیم شدن- به معنی دک شدن یعنی آهسته از مجلس بیرون رفتن است.
ح
حالی کردن- فهماندن است.
حالی شدن- فهمیدن است.
حشل- به معنی خطر است گویند چرا پولت را در حشل می اندازی.
خ
خپله- آدم یا چیز کلفت وکوتاه را گویند.
خرت و پرت- چیزهای مختلف و کم بها را گویند.
خر- به معنی گلو است.
خرفت (خرف- خریفه)- آدم بی ذهن و کند فهم وکم هوش را گویند.
خل- به معنی دیوانه و چل است.
خنگ- به معنی همان خرفت است و اغلب باهم استعمال می شوند.
خیت کردن(- شدن)- کسی را در مباحثه و مجادله مغلوب نمودن و از میدان درکردن است.
خیت و پیت کردن(- شدن)- به همان معنی خیت کردن است.
خیکی درآوردن- درکارها واماندن است گویند فلان کشتی گیر خیکی درآورد.
د
داداش- به معنی برادر است.
داش- مخفف داداش.
داغون شدن- پریشان و متشتت شدن است.
دبش- به معنی گس است مانند مزه پوست انار.
دبه درآوردن- در معامله و غیره بیش از آنچه قرار بوده تقاضا نمودن است.
دبنگوز- به معنی الدنگ و پفیوز است.
ددر- به معنی کوچه است.
ددری- شخص هرزه و بدعمل را گویند.
دده- کنیز سیاه را گویند.
دک شدن- به معنی جیم شدن است یعنی آهسته از جایی بیرون رفتن.
دک کردن- کسی را به بهانه ای از مجلس بیرون نمودن است.
دک و پوز- به معنی سر و صورت زشت است و تک و پوز هم می گویند.
دکل- آدم سست و بلند قد را گویند.
دکیسه- از ادات تمسخر و تعجب است.
دگنک- چماق کلفت است.
دله- آدم شکمخوار را گویند که از خوردن هیچ چیز مضایقه ندارد, و شخصی پست طینت و گدا
طبیعت را نیز گویند.
دمر- به معنی پشت به هوا خوابیدن است چنان که گویند فلانی دمر خوابیده بود.
دمغ- به معنی سرخورده و احمق و از خودراضی است.
دنج- جای راحت و بی سرخر را گویند (گوشه دنج).
دنگ و فنگ- به معنی سر و صدا و اوضاع و ترتیبات است.
دول دادن- امروز و فردا کردن و به وعد و وعید تاخیر انداختن امری را گویند.
دیلاق- آدم بلندقد بی قابلیت را گویند.
ر
راستا حسینی- حرف ساده و صادق و بی ریا را گویند.
رضا قورتکی- الله بختکی است که به معنی اتفاقی باشد.
ریغماستی- به معنی کوچک و خرد و ضعیف و علیل است مانند بعضی بچه های گربه پس از
تولد.
ریغو- تقریبا به همان معنی ریغماستی است.
ز
زبر و زرنگ- آدم چابک و دانا را گویند.
زپرتی- به معنی بی قدذتی و بی زوری است.
زرت- به معنی رمق و تونایی است گویند زرت فلانی قمصور شد یعنی به کلی مغلوب و منکور
گردید.
زرمدی- از ادوات استهزاء و تمسخر است گویند زرمدی قرمه سبزی.
زغنبود- به معنی کوفت و آکله است و درمورد دشنام استعمال شود.
زل زل نگاه کردن- بدون به هم زدن چشم خیرن نگاه کردن است.
زلم زیمبو- به معنی شل و ول و خرت و پرت است.
زوکشیدن- اصطلاحی است دربازی الک و دولک (اصفهانی: پل و جفته) که طرف مغلوب باید
فلان مقدار معین بدون تبدیل نفس زوگویان بدود.
زه زدن- از زیر بار دررفتن و شانه خالی کردن و از عهده کاری برنیامدن است.
زه کشیدن- حالت عصبانی شدن جراحات را گویند.
زهم (بوی-)- بویی است مانند بوی تخمه و ماهی گندیده.
س
سدرمه- چیزی را گویند که مانند چرمی که درآب انداخته باشند سخت باشد.
سر و مر- به معنی چاق و فربه است گویند سر و مر و گنده.
سرتق- به معنی لجوج و مصر است.
سفت- ضد شل است, چیز سخت را گویند.
سقرمه- به همان معنی سدرمه است.
سقلمه- ضربی است که با مشت بسته زنند درحالتی که سرانگشت شست از میان دو انگشت
سبابه و وسطی بیرون آمده باشد.
سک � چوب تیز را گویند و مخصوصا چوبی که چهار پایان را بدان رانند.
سک زدن- با سک راندن است و به معنی تحریک کردن و اصرار نمودن هم هست.
سکندری- زمین خورنی را گویند که از گیر کردن تک پا به معانی باشد و انسان با زانو به زمین افتد.
سلانه- به معنی خرامان و تلان است عموما گویند که سلانه سلانه به تکرار کلمه.
سلف دان- ظرفی را گویند که درآن آب دهن اندازند.
سمبل کردن- سر به هم آوردن کاری را گویند که درآن دقت و مواظبتی نشده باشد.
سوت کردن- چیزی را از پایین روی بام انداختن است.
سوگور و ملنگ- حالت سگها را گویند که درحال تحریک به جنبش آیند و اشاره به حالتی
است که به انسان دست دهد درصورتی که چیز مطلوب را به چشم ببیند ولی دستش از آن کوتاه
باشد.
سولدونی- به معنی هولدونی است که جای کثیف و تاریک باشد.
ش
شپلاقی کردن- به معنی کتک زدن, سخت است.
شتل یا شتیلی- پولی است که در قمارخانه شخصی که برده به عنوان انعام می دهد.
شر و ور- حرفهای مزخرف و بی سر و پا راگویند.
شق و رق- چیز سخت را گویند مانند بعضی کاغذهای آهاردار.
شل- برخلاف سفت و محکم است.
شل و ول- چیز شل و ازهم دررفته را گویند و درحق اشخاص بی نظم و ترتیب هم استعمال می
کنند.
شلتاق- به معنی تعدی و چپاول است.
شلخته- زن هرزه رو و بی سامان را گویند.
شلم شوربا- به معنی شل و ول است.
شلنگ- قدم بلند را گویند.
شلنگ و تخته- به معنی جست و خیز است.
شلوغ- به معنی هنگامه و درهم و برهمی است.
شیرجه(شیرجسته)- فرورفتن در آب را گویند درصورتی که اول سر و کله داخل آب شود.
شیشکی- صدایی است که درمقام تمسخر و تحقیر از دهن درآورند مصدرش شیشکی بستن
است.
شیله و پیله- ریا و نادرستی را گویند.
ط
طاس- بی مویی کامل سر را گویند.
طپاندن- به معنی چپاندن است که به زور چیزی زا در جای تنگی جادادن باشد.
ع
عرقه- آدم قلندر و رند و پاچه ورمالیده را گویند.
علم شنگه- به معنی شلوغی و همهمه و داد و بیداد است.
غ
اغلب کلمات ذیل ممکن است با قاف نیز نوشته شود.
غال- کسی را به وعده خلاف درابتلا انداختن است.
غراب(قرط و-)-آدم از خودراضی و مغرور را گویند که خود را بخواهد توانا و پهلوان قلم
بدهد.
غربیله (قرو -)- قر و ادا و اطوار و ناز.
غنج- طپش قلب را گویند که از فرط میل به چیزی حاصل گردد گویند دلم برای یک قاچ خربزه
گرگاب اصفهان غنج می زند.
غیه- فریاد و هلهله را گویند.
ف
فر(قر و فر)- به معنی غنج و دلال و نوی و تازگی است.
فر دادن- به معنی مجعد ساختن زلف است.
فزرتی- مانند ریغماسی به معنی آدم بی قابلیت و بی عرضه و بی قوه است.
فکسنی- آدم بی سر وپا و بی صورت و سامان را گویند و درمورد اشیاء نیز استعمال می شود.
فیس- به معنی افاده و غرور است.
فیس کردن- مغرور بودن است.
فیسو- آدمی را گویند که فیس بکند.
ق
(اغلب کلمات ذیل را با غین هم می توان نوشت(
قاپیدن- به طور ناگهانی و چابکی چیزی را از جایی برداشتن و یا از دست کسی گرفتن است.
قاچ- قطعه خربزه و هندوانه و میوه های شبیه به آن را گویند.
قاشوقی- پس گردنی را گویند که با کف دست بزنند درصورتی که دست مانند شکم قاشوقی
جمع شده باشد.
قاطی- داخل هم کردن و به هم زدن است.
قایم- به معنی سخت است.
قایم شدن (غایبه)- به معنی مخفی شدن است و((قایم شدنک)) اسم بازیی است.
قر- به معنی حرکت است که رقاصان به بدن خود می دهند.
قر و فر- در مورد فر مذکور آمد.
قر و غربیله- رجوع شود به غربیله.
قر زدن- کسی را به وعد و وعید از جایی بیرون بردن است به قصد استفاده از او.
قرت- آدم ازخود راضی را گویند که به شکل و لباس خود ببالد.
قرتی- به همان معنی قرت است.
قرچی برچی- غضروف را گویند.
قرومپوف- به معنی دیوث و احمق است.
قرمساق- به معنی قرومپوف است.
قرم دنگ- به معنی قرومپوف است.
قرشمال- آدم بی معنی و پرناز و افاده است.
قد- آدم متکبر و مغرور را گویند.
قسنجه- مالش دل را گویند که از فرط میل و هوس به چیزی حاصل گردد.
قشقره- هیاهو و غلغله را گویند.
قل خوردن- غلتیدن است.
قلپ- جرعه آب است.
قلچماق- پهلوان است.
قلدر- آدم قلچماق و گردن کلفت را گویند.
قلفتی- خرابی و بیهودگی در عمل است.
قلقلک - به معنی خارش دادن است به طوری که خنده حاصل شود.
قلمبه- چیز برآمده و حرف و کلمات غریب و عجیب را گویند.
قماٌنینه- افاده و فیس و عجب و تکبر است.
قنبرک- به معنی چنبرک است که گرد نشستن باشد.
قمصور- خراب و ویران را گویند (زرت فلان قمصور شد یعنی به کلی از پا درآمد).
قورت دادن- بلعیدن است.
قورت انداختن- خودستایی نمودن است.
قوقوسی- قسمتی از انار را گویند که به واسطه پرده ای از اقسام دیگر جدا باشد.
قوله (قرض و-)- به همان معنی قرض است.
قیپ- به معنی پر است, قوطی از سیگار قیپ است.
ک
کاس کردن- کسی را از زور اصرار کردن و حرف زدن خسته نمودن است.
کپ آمدن- حال مرغ است در موقعی که می خواهد بچه بگذارد.
کپه- به معنی توده است.
کپه گذاشتن- یعنی خوابیدن است و عموما در مورد دشنام و اوقات تلخی استعمال می شود
چنانکه می گویند بروو کپه مرگ بگذار.
کپیدن- کپه گذاشتن است.
کپره(کوره)- چرکی است که روی اشیاء می بندد.
کتره ای (مخفف کلپتره ای)- به معنی بیخودی و بیهودگی سخن است.
کتک زدن- زدن است گویند فلانی را کتک سختی زدم و او کتک مفصلی خورد.
کره شدن- خواب رفتن و بی حس شدن اعضاء را گویند.
کش- به معنی مرتبه و دفعه است.
کشیده- سیلی و طپانچه است که بر صورت زنند.
کلافه شدن- حالت گیجی و خفگی است که از حرارت حاصل شود.
کلپتره ای- به همان معنی کتره ای است.
کلک زدن- حقه زدن و هرزگی کردن است.
کلکی- آدم هرزه گرد را گویند.
کل قاشوقی- به معنی قاشوقی سخت است.
کله- چیز بی دم و بی دسته را گویند.
کند و کو- به معنی سعی و تکاپو است.
کنس- به معنی خسیس است.
کوتوله- به معنی کوتاه است.
کول- به معنی پشت است.
کولی- برکول و پشت آدم سوارشدن را گویند.
کوم کردن- در یکجا بی صدا و ندا نشستن.
کیپ- به معنی قیپ است.
کیس- به معنی تا و چین است.
گ
گاگول- آدم احمق و گیج را گویند.
گر- سرکچل و بی مو را گویند.
گس- مزه ای است شبیه به مزه پوست انار.
گندلی- به معنی گرد است.
گود- عمیق است.
گه زدن- از میدان دررفتن است.
ل
لات- شخص تهیدست و بی چیز و بی نوا باشد.
لات و لوت- به معنی لات است گویند فلانی لات و لوت و آسمان جل است.
لاس- معاشقه است.
لاس زدن- معاشقه کردن است.
لاسی- کسی را گویند که از عشقبازی خوشش آید.
لاسیدن- لاس زدن است.
لاش گذاشتن- اغراق نمودن است.
لب و لباب- چاق و فربه و دلپذیر است.
لبو- چغندر است.
لپ- گونه است.
لت زدن- خدشه به کسی وارد آوردن است.
لج کردن- لجاجت نمودن است.
لجباز- لجوج است.
لخت(-و پکر)- برخلاف چست و چابک است.
لخم- گوشت بی پوست و بی استخوان را گویند.
لش(-و لوش)- آدم بی غیرت و بی عار را گویند.
لفت و لیس- کم کم از جایی چیزی به دست آوردن.
لق(تق و-)- به معنی لغزان و بی پایه و سست است.
لک لک کردن- کاری را آهسته آهسته ادامه دادن است.
لکنته- به معنی خراب و ضایع و معیوب است.
لم دادن- درجایی به راحتی تکیه دادن و افتادن است.
لنگ- پا و قدم را گویند.
لنگ کردن- با فتح لام به معنی منزل کردن و توقف است در مسافرت و با کسر لام به معنی
زمین انداختن است.
لنگه- به معنی همتاست.
لوچه- لبان و پوز را گویند.
لو دادن- مشت کسی را بازکردن است.
لوده- آدم الواط و خوشمزه را گویند.
لوس- آدم بی معنی و ازخود راضی را گویند.
لول بودن- مست و گیج بودن است.
لول زدن- لولیدن است.
لولیدن- جنبیدن و غلتیدن است.
له کردن-خردکردن است.
لیز خوردن- سر خوردن و لغزیدن است.
م
ماچ- بوسه است.
ماسوندن- بنای کاری را محکم نمودن است.
مالیده- اصطلاحی است در بازی که می رساند بازی باید مکرر شود.
متلک- حرفهای خوشمزه و نیشدار را گویند.
محل- اعتناست گویند به فلانی محل سگ نگذاشتم.
مشتی(مشهدی)- آدم خراج و دست و دلباز و خوش سر و وضع را گویند.
مفنگی- آدم مدمغ و بی قوت را گویند.
ملنگ- سرخوش و تردماغ است.
من من کردن- به طور نارضایی و ترس آهسته سخن راندن است.
ملس- مزه ای است بین ترشی و شیرینی.
ملندوغ- به معنی دوغ است که آدم لوده و جلت باشد.
مدخل زدن- تخمین نمودن است.
موس موس کردن- تملق گفتن است برای به دست آوردن خاطر کسی .
مول- فاسق و رفیق زن شوهردار را گویند.
ن
ناتو- به معنی غدر و خیانت است.
نارو- به معنی ناتو است.
ناقلا- آدم خدعه گر و باهوش را گویند.
ناحق- آدم دم بریده و ناقلا است.
نشگون- با دوانگشت بدن کسی را فشردن است.
نشین- نشیمنگاه است.
ننر- به معنی لوس است.
ننه- مادر است.
نوا- تقلید است.
نیزه زدن- از کسی به گدایی و تردستی چیزی گرفتن است.
نیزه باز- گدای تردست را گویند.
و
وا رفتن- متلاشی شدن و ازهم دررفتن است.
والزاریات- به معنی آشوب و شیون است.
وازدن- ردکردن است.
ور- به معنی سو و طرف است.
وراجی- پرگویی است.
وراجی کردن- پرگویی و زیاد حرف زدن است.
ورپریدن- به معنی مردن و درگذشتن است و درموقع نفرین استعمال شود.
ورچلوزیدن- جوشیدن و نفخ کردن است مانند خاکی که سرکه بر آن ریزند.
وررفتن- مشغول بودن و بازی کردن با چیزی است بدون آنکه نتیجه مطلوب حاصل گردد.گویند
فلانی آنقدر به ساعت ور رفت که خرابش کرد.
ورزدن- وراجی کردن است.
ورقلنبیدن- بالا آمدن و نفخ کردن است.
ور کشیدن- بالا کشیدن و درآویختن است.
ولرم- نیم گرم است.
ول کردن- رها کردن است.
ول گفتن- مزخرف گفتن باشد.
ولنگار- مزخرف گو است.
ولنگاری کردن- مزخرف گفتن است.
ولو- پاشیده و متلاشی باشد.
وول وول کردن- جنبیدن و غلتیدن بی صداست.
ویار- رغبت مفرط زنان آبستن است به چیزی.
ویر- رغبت مفرط و موقتی است.
هـ
هاج و واج- حیران ومتعجب .
هوار- فریاد استمداد و سنگ و خاکی که از خرابی حاصل گردد.
هول دادن- غفلتا کسی یا چیزی را به جلو راندن است.
هولکی- با دستپاچگی و اضطراب.
هول زدن- عجله کردن است.
هو- دفعه و بار و مرتبه است گویند یک هو یعنی غفلتا.
هوزدن- با دست به روی دهن زدن و فریاد کشیدن است در موقع شادی و استهزاء.
هتک- نشیمنگاه است.
ی
یکه خوردن- از تعجب جنبیدن است.
یللی- از ادات بی اعتنایی و سرخوشی است
برگرفته از سایت سارا شعر
زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد
نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت
کشتی عقل فکندیم به دریای شراب
تا ببینیم چه از آب برون می آید!
گر تو گل همیشه بهار زمانه ای
ما بلبل همیشه بهار زمانه ایم!
از ما خبر کعبه مقصود مپرسید
ما بی خبران قافله ریگ ِ روانیم
گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشد
خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها
هوا چکیده نور است در شب مهتاب
ستاره خنده حور است در شب مهتاب
گفتگوی اهل غفلت قابل تاویل نیست
خواب پای خفته را تاویل کردن مشکل است!
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده ست!
بوی گل و باد سحری بر سر راه اند
گر می روی از خود ، به از این قافله ای نیست
کمند زلف در گردن ، گذشتی روزی از صحرا
هنوز از دور گردن می کشد آهوی صحرایی
پیراهنی که می طلبی از نسیم مصر
دامان فرصتی ست که از دست داده ای
در حسرت یک مصرع ِ پرواز بلند است
مجموعه بر هم زده بال و پر من
نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
از حق گذشته ایم و به باطل نمی رسیم!
داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج
وقت شورش برنمی دارند سر از پای هم!
نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون
آخر این سلسله بر گردن ما می افتد!
بزرگ اوست که بر خاک، همچو سایه ابر
چنان رود که دل مور را نیازارد!
غنی کشمیری (متوفی۱۰۹۷ه ق) از سرآمدان سبک هندی به شماراست. غنی کهبه مشرب فقر وعرفان گرایش داشت، زندگانی در گوشه نشینی گذراند و در چهل سالگی این جهان را وداع گفت. در اینجا نمونه ای از ابیات او را می آوریم. این نخستین بخش از " مضامین گم شده " است. هر گاه حوصله ای حاصل شد به سراغ برخی دیگر از شاعران این شیوه خواهیم رفت.
تا بود گفت و گو سخنم ناتمام بود
نازم به خامشی که سخن را تمام کرد
بالش خوبان دگر از پر است
شوخ مرا فتنه به زیر سر است!
افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات نماز است
خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند
غریب است این زمان گر سایه آدم شودپیدا
تابوت مرده ای دوش هشیار کرد ما را
پای به خواب رفته بیدار کرد ما را
شعر دگران را همه دارند به خاطر
شعری که غنی گفت کسی یاد ندارد!
خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی
چشم واکردن در حیرت به رویم باز کرد
غافل دادیم دل به دستت
ما را یاد و تو را فراموش!
نظیری نیشابوری( متوفی۱۰۲۱ ه ق ) از پیشگامان سبک هندی است.صاحب تذکره آتشکده او را "شاعری بی نظیر" می داند و صائب رسیدن به او را خیال می شمرد:
صائب! چه خیال است رسیدن به نظیری
عرفی به نظیری نرسانید سخن را
دیوان او که حدود ۱۰۰۰۰ بیت دارد ، یک بار به اهتمام دکتر مظاهر مصفا و یک بار به کوشش محمدرضا طاهری منتشر شده است.
درس ادیب اگر بود زمزمهّ محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
شاهدان چمن تهیدست اند
جامه سرو تا سر زانوست!
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست
کسی که کشته نشد از قبیلهّ ما نیست!
ز بس که گشته ام از درد ِ انتظار ضعیف
نگاه را به رخت قوّت رسیدن نیست!
در دل او درد ما از ناله تاثیری نکرد
برد مرغی نامهّ ما را که بال و پر نداشت!
آن که صد نامهّ ما خواند و جوابی ننوشت
سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت!
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در او جای تو باشد
گویا تو برون می روی از سینه وگرنه
جان دادن کس این همه دشوار نباشد!
کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند
دولتی بود که مُردیم به هنگام وداع
آن قَدَر زنده نماندیم که محمل برود!
سینهّ پر حسرتی دارم که از اندوه او
تا به نزدیک لب آرم خنده را ، شیون شود!
دست طمع چو پیش کسان کرده ای دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
ترسم که در روز جزا گیرند خلقی دامنت
با دیگران باری مکن جوری که با ما کرده ای!
ارباب زمانه آفت دل باشند
چون موج سراب نقش باطل باشند
این کهنه سفینه های از کار شده
خوب است جنازه های ساحل باشند!
یک معرکه خویش را به جایی نزدیم
یک مرتبه حرف خونبهایی نزدیم
صد قافلهّ شهید بر ما بگذشت
ما مرده چنان که دست و پایی نزدیم!
میرزا محسن تاثیر تبریزی ( متوفی ۱۱۳۱ه ق) از سخنوران دوران صفوی است که بوی سخن صائب از شعر او به مشام می رسد. دیوان او را دکتر امین پاشا اجلالی - از مدرسان ادبیات در دانشگاه تبریز - تصحیح کرده است.از ابیات تاثیرگذار او اینها را برگزیده ایم:
زنگ ساعت شیونی گر می کند حیرت مکن
از برای فوت وقت خویشتن در ماتم است!
پیرو افتادگی ، آخر به جایی می رسد
قطره ای بودم تنزّل کردم و دریا شدم!
بر ما چه ستمها که نرفت از تن خاکی
چون ریشه دویدیم و به جایی نرسیدیم!
شبی در هجر او بر ما گذشته ست
که باک از شورش محشر نداریم!
به رقیب چون پسندم که تو رو به رو نشینی
که ز رشک می دهم جان ، چو به مرگ او نشینی!
نالهّ جانسوزم از بس دلنشین افتاده است
هیچ کوهی برنمی گرداند این فریاد را
جستجوی حق به پای کفر و ایمان می کنم
یک قدم در سایه دارم ، یک قدم در آفتاب
بر این نسَق گذرد گر مدار صحبتها
به هر کجا که کسی نیست جای ما خالی ست!
راحتی نیست که از رنج کسی گُل نکند
خواب مخمل ز نخوابیدن مخملباف است
دو پادشاه به یک مملکت نمی گنجد
در آن دلی که محبت بود فراغت نیست
تو می خرامی و از بس به خویش می بالد
زمین به پیرهن آسمان نمی گنجد!
مشو ز نکهت پیراهن سحر غافل
که بوی یوسف از این گرگ و میش می آید
گمان کنید عزیزان! که آب برده مرا
تعجب از مژهّ اشکبار من مکنید!
تنش از لطف می آید در آغوش
به آن نرمی که آید خواب در چشم!
قاسم مشهدی: نویسندگان کتابهای تاریخ ادبیات معمولا نظر خوشی به ادبیات دوره صفوی و به اصطلاح شعر سبک هندی ندارند. "دوران رکود و رخوت شعر" ، "روزگار ابتذال زبان" و "دوره بی توجهی به شعر" و ...تعبیراتی است که به شکل "نرخ شاه عباسی" در مورد این دوره به کار می رود!
اما اگر به تذکره های موجود نگاهی بیفکنیم می توانیم از حیث تعداد ، فقط در تذکره نصرآبادی با نام و شعر نزدیک به یک هزار شاعر ایرانی این دوره آشنا شویم که بسیاری از آنها دیوانهای بزرگ داشته اند. در میان شاعران این دوران ، شاپور تهرانی حدود ۱۰۰۰۰بیت ، شفایی بیش از ۱۵۰۰۰ بیت ، اسیر شهرستانی نزدیک به ۲۰۰۰۰بیت و سالک قزوینی در حدود ۳۰۰۰۰بیت و وحید قزوینی بیش از ۹۰۰۰۰بیت سروده اند. دو شاعر بسیار شاخص این دوران، یعنی صائب و بیدل ، دیوانهایی پرحجم دارند که تنها دیوان صائب بیش از ۷۰۰۰ غزل را دربر می گیرد! با افزودن شاعران پارسیگوی هند و آثار آنان ، کارنامه شعر این دوره از لحاظ کمّی بسی بیشتر از مجموعه شاعران و دیوان و دستکهای برجای مانده از هزار سال شعر فارسی برآورد می شود!
از لحاظ کیفی نیز ، اگر بیرون از معیار و سلیقه پیروان سبک بازگشت و بنیانگذاران دانشکده های ادبیات که اکثرا از منظر شعر خراسانی به دنیای ادبیات می نگریستند و برخی از آنها حتی سعدی را هم به شاعری قبول نداشتند ، بنگریم ، شعر این دوره دارای ارزشهای مخصوص به خود است. تلاش سخنوران این دوره برای یافتن و سرودن مضامین بکر و باریک ، قطعا کوششی بوده است برای گریز از ابتذال و تکاپو برای نوآوری در فضای شعر که باید مایه تحسین و تقدیر باشد ، نه دستمایه طعن و تعریض!
در بستر ادبیات ما همواره دو جریان پویا وجود داشته است: ادبیات رسمی و به اصطلاح درباری و ادبیات مردمی که شاعران گمنامی از میان توده های مردم آفریننده آن بوده اند. متاسفانه همیشه آنچه مجال ثبت و ماندگاری نمی یافت ، قسم دوم بود! در دوران مورد بحث، برای نخستین بار شعر شاعران معمولی کوچه و بازار که از قهوه خانه ها و محافل ادبی غیر درباری برخاسته بودند ، مجال ماندگاری یافت و به شکل ابیات سائر در زبان مردم و تذکره ها باقی ماند.
***
اما ابیاتی از قاسم مشهدی ، از شاعران قرن یازدهم هجری که او را به نام "قاسم دیوانه"نیز می شناخته اند:
به گوش بحر ، حرف لذت لب تشنگی گفتم
تپیدنهای دل بیرون فکند از آب ماهی را
هر کسی را در مقام خویش می باید گذاشت
صورت منصور را بر دار می باید کشید!
گوش را هوش شنیدن نبوَد ، کاش کسی
از لبت شهد سخن را به مکیدن گیرد!
چون ز صحرای غمت باد جنون برخیزد
گل پیراهن ما رنگ دریدن گیرد
اشک و آهم گر غبارآلود آید دور نیست
یاد طفلی در دل من خاکبازی می کند!
قرب تو را دلیل همین بس بوَد که من
افتاده ام به یاد تو هر جا نشسته ام!
کردم سفید دیده خود را در انتظار
شاید که در دلم شب مهتاب بگذری
سرخی چهرهّ من از دگری ست
عکس در خون فتاده را مانم!
وحید قزوینی(متوفی ۱۱۱۲ه ق) از شاعران و دبیران و تاریخ نگاران و سیاستمداران دوران صفوی است. در اینجا نمونه هایی از نازک خیالی های او را به اهل تامل تقدیم می کنیم:
چندان که می پرم به پر و بال بی خودی
از عالم خیال تو بیرون نمی روم!
گردش این ساغر خالی که گردون نام اوست
اهل دولت را نمی دانم چرا مدهوش کرد؟!
چه بلایی تو که از شوق خرامیدن تو
جاده چون رگ به تن خاک تپیدن گیرد!
اهل دنیا را ز غفلت زنده می پنداشتم
خفته دایم مردگان را زنده می بیند به خواب!
می برد آخر تو را خواب عدم ، غافل مشو
آمد و رفت نفسها جنبش گهواره است!
اگر در خانهّ من نیست چیزی
خجل گشتن ز روی میهمان هست!
دیدم آن چشمهّ هستی که جهانش خوانند
آن قدر آب کز او دست توان شست ، نداشت!
گر چه مهمان چو نفس مایهّ روح است ، ولی
خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!
واعظ! مکن دراز حدیث عذاب را
این بس بود که بار دگر زنده می شویم!
به سان خامهّ نقاش ، در عشق
به مویی می توان کوهی کشیدن!
نمی آید به چشم از نازکی مانند بوی گل
گر آید از لباس خویش آن گل پیرهن بیرون
دشمن دوست نما را نتوان کرد تمیز
شاخ را مرغ چه داند که قفس خواهد شد!؟
مسیح کاشانی از شاعران و طبیبان دوره صفوی است. او به سال ۱۰۶۶ ه ق در کاشان درگذشته است. برای اطلاع از شرح احوال و آثار او می توان علاوه بر تذکره ها به کتاب آقای امیرعلی آذر طلعت [انتشارات سروش ، ۱۳۷۸] مراجعه کرد. اینک نمونه ای از اشعار او:
کلید کهکشان در قفل گردون
شکستند و کنون در بسته مانده ست!
مگر به گمشدگی خویش را عزیز کنم،
به هر که زود کند گم ، سپرده ام خود را!
جان ما در دل و ما در پی جان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!
در گلشن سودای او چون خار عریانم مبین
آن غنچه ام کز بوی خود دارم گلستان در بغل!
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند!
نه یوسفیم ولی در زمان این اخوان
کسی که چاه کَنَد بهر ما برادر ماست!
عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟!
دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است!
تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟
کو حیرت وصال که خاموشی آورد
چو کبوتران وحشی همه می رمند از هم
ز فلک به گوش مردم چه صدا رسیده باشد؟!
انس، یک ساعت نمی گیرد دلم با شهر و کوی
شام شهری نیستم، صبح بیابان زاده ام!
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می روم چون آفتاب از کشورش!
آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون،
لنگ لنگان درِِ ِ دروازه هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!
جنون به رقص در آمد کجاست منصوری
که باز نوبت افشای راز نزدیک است!
سلیم تهرانی: زیبایی بسیاری از تک بیتهای شاعران "طرز نو" که در زمانه ما به "سبک هندی" نامبردار است، گاه با حلاوت غزلی شیوا برابری می کند. این ابیات معمولا کشفی تازه را در خیال یا زبان شعر در بر دارند و چنانچه به خوبی دریافته شوند ، تا مدتها دست از سر خواننده و خاطر او بر نمی دارند . این ابیات این قدرت را نیز دارند که به سادگی وارد زبان مردم کوچه و بازار بشوند و به عنوان ضرب المثل به کار روند.
در اینجا برای نمونه ابیاتی از سلیم تهرانی را برگزیده ایم. سلیم از معاصران کلیم کاشانی است و در بیتی او را با چنین ظرافتی مورد تعریض قرار داده است:
بریده باد از آن طور پای همّت من
که گر عروج کند کار من ، کلیم شوم!
سلیم به سال ۱۰۵۷ ه ق در گذشت. مقبره کلیم و سلیم در کشمیر در کنار یکدیگر قرار دارد. دیوان سلیم را آقای رحیم رضا به سال ۱۳۴۶ به عنوان رساله دکتری تصحیح و سپس به چاپ رسانده است.
صورت نبست در دل ما کینهّ کسی
آیینه هر چه دید فراموش می کند
داریم شعله ای که ملایم تر از گل است
پروانه ای نسوخته است از چراغ ما
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا
ز باد صبح محیط کرم به جوش آمد
پیاله گیر که وقت گناه می گذرد!
می کنم در غبار خاطر خود
آرزوهای کشته را در خاک!
مطلبی در گفتگوی مردم دیوانه نیست
همچو مخمل در پی تعبیر خواب ما نباش!
به راهش سر نهادیم و گذشتیم
نماز رهروان کوتاه باشد!
عشق آشوب دل و جوش درون می آرد
گل این باغ نبویی که جنون می آرد!
ز ناز و غمزه در آن چشم هر چه خواهی هست
ولی چه سود ، اسیران نگاه می خواهند!
در روزگار نیست مرا چون تو دشمنی
در حیرتم که این همه چون دوست دارمت؟!
در باغ هر گلی ز تو در خون تازه ای ست
هر بید در هوای تو مجنون تازه ای ست
ای مرغ چمن از اثر باد خزان است
کاواز تو چون بلبل تصویر گرفته ست!
یوسف من! چشم پیران نیست تنها بر رهت
شوق مکتوب تو طفلان را کبوترباز کرد!
عشق را سلسله جنبان تویی امروز ای دل
بی تو زنجیر جنون کوچهّ خاموشان بود!
مرا معانی کوتاه دلپسند نباشد
چو کر نمی شنوم تا سخن بلند نباشد!
واعظ قزوینی از عالمان و شاعران و خطیبان سده یازده هجری است. دیوان او را مرحوم دکتر سید حسن سادات ناصری به سال ۱۳۳۹ به عنوان رساله دکتری خویش تصحیح و سپس منتشر کرده است. گویا برگزیده ای از سروده های او به سلیقه مرحوم سید محمد عباسیه کهن در دست چاپ است و آقای محمد علی حضرتی نیز کتابی در شرح احوال و آثار او آماده چاپ دارند. بعضی از ابیات او را بارها از زبان مردم کوچه و بازار شنیده اید:
ما را بغیر عمر که آمد به سر دگر
هرگز کسی نکرد ز یاران عیادتی!
روزگاری که منش سر به قدم می سودم
زلف او در عدم آباد کمر می گردید!
از پایهّ بلند ز خود بی خبر شدن
افتادم آن قدر که فتادم به فکر خویش!
ز خود هر چند بگریزم ، همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم ، شتاب ساکنی دارم!
گفتم ز چه آیا طرب از ما رفته ست
شوق از سر و ذوق طلب از پا رفته ست
بر چهره چو نردبان چینها دیدم
معلومم شد که عمر بالا رفته ست!
گر شدم محروم دوش از خدمتت معذور دار
بود مهمان عزیزی همچو تنهایی مرا!
نالهّ من ز ناتوانی ها
بی صدا تر ز آب تصویر است!
بر درگه خلق بندگی ما را کشت
هر سو پی نان دوندگی ما را کشت
فارغ نشویم یک دم از فکر معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!
کلیم کاشانی: شعر سبک هندی و ادبیات دوران صفویه نه تنها به خوبی شناخته نشده و آثار آن ،چنان که باید ، مورد تتبع و تحقیق قرار نگرفته ، بلکه دیوار بلندی از پیشداوریها و قضاوتهای غرض آلود آن را احاطه کرده است . تامل در نازک اندیشی های شاعران این دوران شاید روزنه ای فراروی شاعران جوان ما بگشاید تا به جای روی آوردن به شعر "ترجمه ای" یا غرق شدن در بازیهای زبانی که به سرعت رنگ می بازند ، و به جای دست و پنجه نرم کردن بیهوده با قواعد دستور زبان و... فارغ از هر تقلیدی به درنگ در خویشتن و کشف قلمروهای نامکشوف خیال و فضاهای ناشناختهّ احساس و اندیشه بپردازند. ابیاتی که در اینجا آورده ام از ابوطالب کلیم (متوفی ۱۰۶۱ ه ق) ، از مشهورترین سخنوران این شیوه است. تصور می کنم از بازخوانی بیتهای او خسته نشوید.
ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده ست
سبک پی قاصدی باید که چون غمنامهّ ما را
به دست او دهد کاغذ هنوز از گریه تر باشد
پرپیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود
این زندگی که نسخه ای از گردباد بود
این همسفران پشت به مقصود روانند
شاید که بمانم قدمی پیش تر افتم!
گرچه ز تمکین حسن کم سخن افتاده ای
بوسه فغان می کند در لب خاموش تو!
صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم
نام خود را از زبان هیچ کس نشنیده ام!
حدیث بحر فراموش شد که دور از تو
ز بس گریسته ام ، آب برده دریا را!
نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی
بی سجده می گزارم اکنون نماز خود را!
گر چه این ره را به سر طی می کنم همچون قلم
سرنوشت تازه ای هر گام در راه من است
دانی عرق نقطه به روی سخن از چیست؟
بسیار به دنبال سخن فهم دویده ست!
رفیع مشهدی از شاعران کم شناخته سبک هندی در قرن یازدهم هجری است. جاذبه دیار افسانه ها او را که در زمره دیوانیان و منشیان بود ، چون بسیاری دیگر از شاعران و سخنوران ، به هند کشاند. رفیع واپسین سالهای زندگی را در شاهجهان آباد در انزوای درویشانه سپری کرد. دیوان او گویا هنوز چون بسیاری آثار این دوره، تصحیح و چاپ نشده است. اینک نمونه ای از تاملات شاعرانهء اوکه از صیادان معنی برگزیده ایم:
دست صاحب همتان کشور دانش تهی ست
طرفه اقلیمی ست کز وی یک توانگر برنخاست
عمر اگر خوش گذرد زندگی خضر کم است
ور به ناخوش گذرد نیم نفس بسیار است
دیدم که در ره عشق تنها نمی توان رفت
همراه خویش بردم سوز و گداز خود را
سحر ز سجدهء بت باز ماندم از مستی
به عمر خویش گناهی که کرده ام این است!
من نه آنم که ز رخسار تو بردارم چشم
بلهوس بود کزین باغ گلی چید و گذشت!
نکته سنجان همه غارتگر مضمون هم اند
سخن تازه کم و دزد سخن بسیار است!
نه محبتی نه دردی نه غمی ، از این چه حاصل
که چو صبح آه سردی ز جگر کشیده باشی
بازیگران دهر ز خود غافل اند و ما
در گوشه ای برای تماشا نشسته ایم!
صد هنر چون خامهء مو دارم و نقاش دهر
انتقام از هر سر مویم به رنگی می کشد!
عیش و محنت چون گل و شبنم به هم وابسته اند
خندهء شادی بود با گریهء غم آشنا
خنده زد برق بر اساس جهان
ابر بهر چه می گریست بگو
بجز از مرگ دوستان دیدن
حاصل عمر خضر چیست بگو
خلق عالم بس که بی خود از شراب غفلت اند
مستم و از خود نمی بینم کسی هشیارتر!
ما قوت پرواز نداریم ، و گر نه
عمری ست که صیاد شکسته ست قفس را
چون ابر به هر وادی و چون سیل به هر دشت
می گریم و می نالم و فریاد رسی نیست
از بس که ستم دیده ام از مردم عالم
از مردمک چشم خودم هم گله دارم!
من یک شب از تو دور شدم ، سوختم ز غم
خورشید از فراق تو هر شب چه می کند
گفتی که چیست بی لب من پیشهء لبت؟
خون می خورد ز حسرت آن لب ، چه می کند؟!
پروای من سوخته دل نیست کسی را
خاکستر پروانه خریدار ندارد
قدسی مشهدی از شاعران مضمون پرداز سبک هندی در قرن یازدهم هجری است. او در قالبهای مختلف طبع آزموده است٬اما در قصیده و مثنوی تواناتر می نماید. بیشتر قصاید قدسی در منقبت ثامن الائمه حضرت رضا (ع) است. دیوان قدسی را استاد محمد قهرمان تصحیح و انتشارات دانشگاه مشهد به سال منتشر کرده است. اینک نمونه ای از ابیات او:
در بزم جهان شمع شب افروزی کو
در هفت فلک اختر فیروزی کو
گویی : نبود به یک روش سیر فلک
عمری است که شب می گذرد روزی کو
من و تو چون قدح و باده آشنای همیم
من از تو چشم نمی پوشم و تو از من روی
چه حیله کرد ندانم دلیل راه وصال
که ره تمام شد و من به جای خویشتنم
بر لب شکسته می گذرد حرف توبه ام
چون کودکی که نو به سخن آشنا شود
شرح احوال اسیران سر به سر سوز دل است
نامه ما شعله در بال کبوتر می زند
آن سیه روز فراقم که قضا صبح ازل
روز من دید و سواد شب یلدا برداشت
پیوسته دیگران ز قدح باده می خورند
ما خورده ایم زین قدح واژگون شکست
سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از ذوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما!
دلگرمی من ز دیدن توست
این آینه رو بر آفتاب است!
دانش مشهدی (درگذشته پس از ۱۰۸۳ ه ق) از لطیف گویان سبک هندی است. دیوان او را استاد محمد قهرمان تصحیح کرده است. اینک ابیاتی از او :
چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما
همچو بوی گل عزیزی در سفر داریم ما
شکسته بالی من عذرخواه پرواز است
نشسته ام که نگاهی کند شکار مرا
کجا پروای مردم هست چشم می پرستش را
بغیر از خواب شبگردی نگیرد چشم مستش را
تو رفتی سرگران از بزم و دور از دیده می گردد
ز بی جایی چو مرغ آشیان گم کرده ، خواب امشب
می رود هر شام از کویت به حسرت آفتاب
توشه راهش نگاه واپسینی بیش نیست
پیک یار آمد و تسکین دل نالان داد
برگ گل در قفس مرغ گرفتارم ریخت
شاید آن روی فلک بهتر از این رو باشد
پشت این آینه بر جانب ما افتاده ست
فتنه خیز است ره دیده و دامان ، بسیار
رفت صد قافله اشک و یکی باز نگشت
نشاط مرده و دل بی ترانه تاریک است
به چشم اهل مصیبت زمانه تاریک است
چراغ فیض در این بزم ، تیره می سوزد
ببند دیده و بگشا که خانه تاریک است !
گره نتواند از کارم گشودن
قلم در دستم انگشت زیاده ست !
سینه ما جانگدازان کربلای حسرت است
آرزوی کشته ای هر سو شهید افتاده است
سرگذشت شیشه می خواب غفلت آورد
گوش بر افسانه ای افکن که بیدارت کند !
چنین مست از شبیخون گلستان که می آیی
که بوی خون گل از دامن پاک تو می آید
رنگ گل قطره شبنم شد و بر خاک چکید
چمن از روی که امروز طراوت دارد ؟
به امید وصالت در شب هجر
نمی خوابم چو خون بی گناهان
دلیل راه عدم کو که زحمت عجبی ست
به سوی منزل نادیده بی نشان رفتن !
همچو دزدی که به باغ از گذر آب رود
از رگ تاک به میخانه رهی پیدا کن
در این سودا نزد ناخن به دل افغان زنجیری
ندارد ناله های پیش پا افتاده تاثیری
می آید و گرم از برم می گذرد
چون اشک که از چشم ترم می گذرد
همچون مژه بس که در نظرها پستم
یک قطره آب از سرم می گذرد !
ظفرخان احسن از سرداران و والیان و شاعران قرن یازده هجری است.صائب تبریزی از معاشران او بوده و وی را ستوده است. از او حدود ۳۸۰۰ بیت برجاست. ابیاتی از او :
گرچه همچون شانه عمرم در تهیدستی گذشت
یک سر مو از سر زلف تو درهم نیستم !
به مردم چنان این جهان تنگ شد
که خود را به ملک عدم می کشند
یک چند چو ما سلسله جنبان جنون باش
تا چند به تقلید خردمند توان بود !؟
با پستی همت چه زنی دم ز اناالحق!؟
این حرف بلندی ست که بر دار توان زد
بی تابی ام بجاست که دوش از هجوم غم
آمد خیال او به دل تنگ و جا نیافت !
در حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست
از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است
گه پای بند خالم و گه کوچه گرد زلف
یک دم به حال خود نگذارد هوس مرا
ز دوری تو گرفت آن قدر ملال مرا
که جام باده نمی آورد به حال مرا
میرزا محمد علی شیرازی (متوفی حدود ۱۱۲۰ ه ق) معروف به نعمت خان و دانشمند خان ، از شاعران و مترسلان و طنزپردازان قرن دوازدهم است. نمونه ای از ابیات لطیف او را در اینجا می آوریم. دیوان او پیش از این در هند چاپ شده است.
شد یقین از قصه یوسف که از اعجاز حسن
کف بریدن نیست مشکل ، دل بریدن مشکل است !
کارم ز بس گنه به سرافکندگی کشید
نقاش دید رویم و شرمندگی کشید !
عمری ست که کفرم به ترقی ست ز عشقش
تا حال عجب نیست که ایمان شده باشد !
دلم از بیم فراق تو به خود می لرزد
همچو آن قطره که از گل نچکیده ست هنوز
پیش عشق از عقل خود کی لاف دانایی زنم؟
این قَدَرها هم من دیوانه نادان نیستم !
یا رب نگاه کس به رخی آشنا مکن
گر می کنی، کرم کن و از هم جدا مکن !
پرده برداشت ز رخ شوخ ستمکاره من
می چکد رنگ گل امروز ز نظّاره من
نجیب کاشانی از شاعران و تاریخ نگاران پایان عصر صفوی است و در سخن او شور و حال دیگر مضمون یابان و نکته پردازان این دوران را می توان یافت. اینک گزیده ای از ابیات او:
سر به سر طومار زلفت شرح احوال من است
مو به مو فهمیده ام این مصرع پیچیده را
یاری چرخ و مددکاری ساقی ست یکی
هر که را دست گرفته ست ز پا می افتد !
خم سپهر تهی شد ز می پرستی ما
وفا نمی کند این باده ها به مستی ما
خاکساری بین که چون نقش قدم در راه او
عشق با خاکم برابر کرد و گردی برنخاست
مانند جام می که به گردش فتد به بزم
صد جا دلم زدست تو نامهربان پر است !
می توان از شش جهت تا کعبه مقصود رفت
مختلف هرچند باشد راهها منزل یکی ست
با او نمی توان بود بی او نمی توان زیست
گریزانم از بیم غفلت ز راحت
چو طفلی که در خواب ترسیده باشد
در این ره به منزل رسد خاکساری
که چون جاده بر خویش پیچیده باشد
شاعری نیست که معنی بر و ماخذ خوان نیست
همه دزدند ولیکن عسس یکدگرند!
تا نگشتم پیر معلومم نشد
روسفیدیها به مویی بسته بود
شد چشم ما سفید و شب وصل او ندید
تا صبح انتظار کشیدیم و شب نشد
در بند آن نی ام که به دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که مرا یاد می کند !
کجا بودی که دیشب تا سحر در فکر گیسویت
دلم خواب پریشان دید و من تعبیرها کردم
عجب دارم که ابر رحمتم نومید بگذارد
که من عمری به امید کرم تقصیرها کردم
خمیازه کشیدیم به جای قدح می
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد!
مرنج ای جان نرفتم گر به استقبال یار از خود
تپیدنهای دل پنداشتم آواز پایش را
بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟!
میر نجات اصفهانی: بیت فوق که به عکس شاعرش در میان مردم شهرتی فراوان دارد از میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق ) از شاعران دوره صفوی است.بد نیست دیگر ابیات غزل میر نجات را از یک نسخه عکسی از کتابخانه دانشگاه تهران (به شماره ۳۵۷۷) نقل کنیم:
ای جان هوس عالم انوار نکردی
از داغ غمی فکر دل زار نکردی
از دوش .....بار.... نفکندی
خود را ز غم دهر سبکبار نکردی
از صفحه دل زنگ کدورت نزدودی
خود را ز صفت آینهّ یار نکردی
جز کوی توکل به همه کوی دویدی
کردی همه کاری ولی این کار نکردی
منصور نگشتی به جهاد دل خودکام
مردانه خرامی به سر دار نکردی
از بس که خوش افتاده تو را معنی انکار
دیدی رخ جانانه و اقرار نکردی
بر مائدهّ دوست بدین گرسنه چشمی
هرگز هوس نعمت دیدار نکردی
بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی
در کفر "نجات" است تو را دست غریبی
یک سبحه ندیدیم که زنار نکردی!
میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق) از سادات کهکیلویه بود. او از دبیران و منشیان دوران صفوی است که در سرودن شعر شاگردی صائب تبریزی را کرده است. در مطلبی که در مورد اصطلاحات کشتی پیش از این نوشتیم ذکر خیری از او کردیم. ابیاتی از او در تذکره ها آمده که برخی از آنها هنوز ورد زبان مردم است. بیتهایی که در اینجا آورده ایم از صیادان معنی استاد محمد قهرمان انتخاب شده است:
کوه و صحرا پر است از نامت
بس که فریاد کرده ایم تو را
آن قَدَرها که یاد ما نکنی
آن قَدَر یاد کرده ایم تو را!
لباس سرمه ای ای کعبهّ نگاه مپوش
به مرگ من که دگر جامهّ سیاه مپوش!
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم!
ما به لطفی ز تو یک عمر قناعت داریم
یاد کن یک دم و صد سال فراموشم کن!
شد باعث غفلت مرا آگاهی از آمرزشت
برده ست خواب راحتم در سایهّ دیوار تو
رفتند رفیقان همه ، ای عمر گرامی
ماندیم در این بادیه ، بردار قدم ، های!
ناز عجبی می کشم از زندگی خویش
باز آ که وجود تو ضرور است عدم! های!
بسیار بدی کردی و پنداشتی اش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی!؟
لاله خاکستری از خاک برون می آید
بس که در هر قدمی سوخته ای کاشته ای!
ابیات پراکنده از شاعران سبک هندی:
سفر اول شوق است به کویت ما را
صید ما زود توان کرد که نوپروازیم!
(سلیم تهرانی)
سینهّ ما جانگدازان کربلای حسرت است
آرزوی کشته ای هر سو شهید افتاده است !
(دانش مشهدی)
ما خویش را برای دل خلق سوختیم
ای وای بر دلی که نسوزد به حال ما
(نجیب کاشانی)
وادی امّید، بی پایان و فرصت نارسا
می روم بر دوش حسرت چون نگاه واپسین
(بیدل دهلوی)
اگر دلدار بی مهر است من هم غیرتی دارم
گر او رفت از نظر من نیز خواهم رفت از یادش !
(شاپور تهرانی)
شب که نم در جگر دیدهّ بی خواب نبود
اشک را نیز فشردیم ، در او آب نبود
(الهی اسدآبادی)
داغ بی دردی ابرم که ز دریا برخاست
می توانست که از چشم تری برخیزد!
(منصف تهرانی)
بی خوش آمد ، اگر تو باشم من
چشم از آیینه برنمی دارم !
(تنهای قمی)
پرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود
به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است !
( سایر مشهدی)
گر اندک قوتی می داشتم می رفتم از یادش
غبار خاطر او گشته ام از ناتوانیها
(فطرت مشهدی)
پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد
(طالب آملی)
غمهای مرده در دل من زنده کرد هجر
گویی شب فراق تو صبح قیامت است !
(فصیحی هروی)
با تشکر از استاد عزیز و ارزشمند جناب دکتر محمد رضا ترکی که اجازه استفاده از این مطالب را به سایت سارا شعر دادند. لازم به ذکر است که این مجموعه تحت عنوان مضامین گمشده در بخش های مختلف وبلاگ شخصی ایشان( فصل فاصله) درج بوده است. البته ما خود مطالب و ابیاتی را به این مجموعه ارجمند افزوده ایم.
برگزیده ابیات و غزلیات بیدل دهلوی را هم در ویژه نامه او بخوانید:
ویژه نامه بیدل دهلوی و سبک هندی
بیدل شاعریست که در بیرون از مرزهای ایران به ویژه در میان افغان ها بیشتر شناخته شده است. شاعری دیرآشنا با بیانی دشوار و معانی استوار. در 25 سال اخیر در ایران تلاش قابل تقدیری برای معرفی "پیر میکده سخندانی و افلاطون خم نشین معانی" صورت گرفته و حاصل آن انتشار گزیدهها و تصحیحات متعدد از دیوان بیدل و مقالات و پایان نامه های گوناگون است که طی بیست و چند سال گذشته نگاشته شده است. "میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی" در سال 1054 هـ.ق در ساحل جنوبی رودخانه "گنگ" در شهر عظیم آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. از روزهای جوانی عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق میسرود و چون بر حفظ و اخفای راز عشقش به حق مصر بود "رمزی" تخلص میكرد تا این كه بنابر قول یكی از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدی از مصراع "بیدل از بینشان چه گوید باز" به وجد آمد و تخلص خود را از "رمزی" به "بیدل" تغییر داد....در این ویژه نامه بخوانید: زندگینامه و شرح احوال بیدل دهلوی / چند شعر از بیدل دهلوی / مروری بر پیچیدگی های شعر بیدل / صورخیال در شعر بیدل دهلوی / واژه "هیچ" در شعر بیدل / نام آوران سبک هندی و برگزیده اشعارشان و....
برگرفته از سایت ساراشعر
زندگی نامه یاس :
در سال 1982 میلادی در تهران متولد شد . یاس اولین بار در سن 16 سالگی شروع به گوش کردن به موزیک های رپ کرد وقتی که پدرش می خواست از سفر تجاری از آلمان بازگردد ، برای او آخرین سی دی های ” توپاک ” و دیگر خواننده های هیپ هاپ را می آورد .
بعد از مرگ ناگهانی و نا به هنگام پدرش ، یاس در موقعیتی قرار گرفت که می بایست مسئولیت خانواده خود را به عهده گیرد . بدهی های پدرش که بر دوش او افتاده بود به سختی توانست از پس مخارج خانواده خود برآید .
یاس در سن 18 سالگی مجبور شد رویای رفتن به کالج را کنار بگذارد ، شروع به کار کند و آخرین بازمانده های خانواده اش ( مادرش ، برادر کوچکتر و خواهرانش ) را ساپورت کند . این زمانی بود که شروع به نوشتن شعرهایی کرد که خیلی زود به متن موزیک های او تبدیل شدند . این همچنین راهی برای او بود تا با خاطرات پدرش نزدیک بماند .
بعد از لزلزله بم در ایران ، یاس ازشمار گشته شدگان ( نزدیک به 50 هزار نفر ) در آن مصیبت به شدت ناراحت شده بود ، این زمانی بود که او اولین آهنگش را به نام “بم” نوشت . این ابتدای حرفه خوانندگی او بود . او دریافت که در مسیر موسیقی رپ این توانایی را دارد تا با مردم به وسیله ی گفتن تمام داستان ها ارتباط برقرار کند . چیزی که او گمان می برد بیانشان به وسیله دیگر سبک های موسیقی که فقط شامل چند وزن و قافیه بودند امکان پذیر نیست.
با نگاهی به مسیر موسیقی او ، او این توانایی را داشت تا به مردم الهام ببخشد و قلب میلیون ها جوان ایرانی را به تسخیر خود در آورد او تصمیم گرفت تا آهنگ های خود را به مسئولان معرفی کند و برای گرفتن مجوز انتشار یک آلبوم تقاضا دهد .
سال ها ” نه ” شنیدن از مسئولان و بارها مورد تمسخر قرار گرفتن برای سبک خوندنش ( رپ ) که شباهت داده می شد به “روزنامه خوانی” ، تلاش های او در آخر به ثمر نشست.
تا این زمان ، در حرکتی بی سابقه شش تا از ده آهنگ او مجوز انتشار دریافت کرد و به زودی یاس تبدیل به اولین رپر در ایران شد که موفق به انتشار یک آلبوم به صورت قانونی می گردید. یاس : ” من در آهنگهایم فحاشی نمی کنم یا در مورد س ک س و خشونت نیز نمی خوانم. من می خواهم که قادر باشم تا با افتخار آهنگهای خود را درمقابل خانواده ام بخوانم . آهنگ های من معمولا با شکایت یا دردهای اجتماعی شروع می شوند ولی همیشه با امید خاتمه می یابند. این بسیار مهم است که به نسل جوان القا کنیم تا به بالاترین درجه خود برسند و بهترین باشند . ما به این نیازمندیم”
به راستی در اندک زمانی یاس از کسی که در مقابل گروه های کوچک می خواند تا امروز که او یکی از محبوب ترین رپرهای ایرانی است . امروزه آهنگ های او توسط میلیون ها کاربر در سراسر دنیا از طریق وبسایت های متفاوت و صدها وبلاگ فارسی شنیده و دانلود می شوند.
در سال 2006 یاس آهنگی نوشت به نام ” سی دی رو بشکن ” که درباره یک هنرپیشه زن خوشنام ایرانی نوشته شده بود . کسی که قربانی یک توطئه غیراخلاقی شده بود . در آن آهنگ یاس از تمام مردمی که نقش در بی اعتبار کردن آن هنرپیشه داشتند انتقاد کرد و از همه درخواست کرد که جلوی انتشار آن مایه شرمساری را بگیرند و آن فیلم را از کامپیوترها و موبایل های خود پاک کنند .
آن آهنگ باعث بوجود آمدن خشمی در میان جوانان ایرانی شد و هزاران نفر نوشتند و اعتراف کردند که آن سی دی را شکسته اند. گفته شده است که آن آهنگ حداقل در ایران مابین 3-2 میلیون بار شنیده و دانلود شده. موسیقی یاس مرزها را درهم نوردید و به آن سوی آب ها رفت و اکنون او به سرعت به صدای نسل خود تبدیل می شود . برای ایرانیان داخل و خارج کشور از او تقریبا به توپاک ایرانی یاد می کنند .
یاس در آهنگ ” هویت من” از غرورش نسبت به میراث و تاریخ ایران می خواند و به فیلم جنجال برانگیز ” 300 ” اشاره می کند ، آن آهنگ به نوعی از سرود ملی برای نسل های جوان تبدیل شد ، به خصوص یهودیان ایرانی که مشتاق برای ارتباط با فرهنگ و تاریخ غنی خود هستند . موسیقی او ، استاندارد جدیدی برای رپ ایران به وجود آورد .و الهام بخش افراد بسیاری شده و رپرهای فارسی را به سوی خود می آورد تا از سبکش با خواندن آهنگ های معنی دار و مثبت پیروی کنند .
شما او را خواهید دید که با دیگر هنرمندان همکاری می کند تا پرشین رپ را به دنیا معرفی و جهانی سازد .
جدیدا یاس در استودیو برای روی آخرین آلبومی که انتظارش را می رود کار می کند و شعرهایش بر روی موضوعاتی می باشد که شنونده را به سفری درون زندگی خصوصی او می برد . بهترین و پرافتخارترین لحظه ی زندگی او زمانی بود که توانست خواهرانش را ( که همگی دانش آموزان ممتازی هستند ) در کالج ثبت نام کند . امتیازی که او قادر به انجام آن نبود .
بیوگرافی یاس از زبان خودش:
متولد سال 1982 میلادی _مصادف با 1360 شمسی
محل تولد : تهران
یاسر از سن شانزده سالگی به موسیقی رپ علاقه داشت و از آن زمان به بعد به آن گوش میداد.
هنگامی که پدرش برای کارهای تجاری به آلمان سفر می کرد برای او سیدی های خوانندگان سبک هیپ هاپ و به خصوص
توپاک را می آورد.
بعد از مرگ ناگهانی پدرش تمام مسئولیت خانواده بردوش او افتاد و توانست به سختی بدهی های پدرش را بپردازد.
او در هجده سالگی فکر رفتن به دانشگاه را از سرش بیرون کرد وبرای حمایت از خانواده اش _ مادر،برادرکوچکش و خواهرانش _ مشغول کار شد.
در این هنگام بود که شروع به نوشتن شعر کرد که خیلی زود تبدیل به متن آهنگ هایش شد.
این کار باعث می شد تا او به یاد پدرش بماند.
زلزله ی بم تاثیر عمیقی بر روی یاس گذاشت و باعث شد تا او اولین آهنگش را به نام بم بنویسد که ابتدای خواندن حرفه ای او بود.
او متوجه شد که توانایی گفتن تمام واقعیت ها را به زبان رپ دارد.
او تصمیم داشت تا برای کارهایش مجوز بگیرد ولی برای این کار با مشکلات زیادی مواجه شد و بارها مورد تمسخر قرار گرفت، ولی در نهایت موفق شد و توانست برای شش آهنگ از ده آهنگش مجوز بگیرد.
کارهای او مهمولا با بیان مشکلات اجتماعی جامعه شروع می شود و با امید پایان می یابد.او در آهنگ هایش ناسزا نمی گوید
و از بیان مسائل س-ک-س-ی وخشن اجتناب می کند.
کارهای یاس امروزه به قدری موفق شده که به نوعی به استاندارد جدیدی در رپ فارسی تبدیل شده .
یاسر بختیاری که با نام مستعار «یاس» معروف بوده ، زادهٔ ۳۰ خرداد ۱۳۶۱ در تهران می باشد و از خوانندگان موسیقی رپ فارسی است. وی در کنار چهره هایی همانند سروش لشگری و شاهین نجفی به عنوان یکی از سه چهره موفق و مشهور موسیقی رپ فارسی به شمار می رود. مضمون بیشتر ترانههای یاس انتقاد و اعتراض به مشکلات و بحرانهای اجتماعی است که هر جوان یا فرد ایرانی در جامعه امروزی ممکن با آنها درگیر باشد. از جمله این مضامین می توان به مواردی همانند فقر ، اعتیاد ، بی کاری ، جنگ ، روسپیگری ، خودکشی و ... اشاره نمود. وی اولین خوانندهٔ رپ است که در ایران برای پخش موسیقی مجوز گرفتهاست. وی ترانه «یادت نره» را به همراه مجید غفوری ، خواننده پاپ را منتشر نموده است. شایان ذکر است که این ترانه نخستین ترانهٔ مجوز دار رپ فارسی است.
یاس کنسرت هایی در شهرهای مختلف آمریکا برگزار نموده است. او تجربه اجرا و شرکت در نشستهای موسیقیایی در راستای معرفی و توسعه رپ فارسی در بسیاری از دانشگاه های بزرگ آمریکا همانند دانشگاه میشیگان را داشته است.
سالهای نخست
یاس زمانی که ۱۶ ساله بود ابتدا با گوش دادن به موسیقی رپ کار خود را آغاز کرد و این زمانی بود که پدرش از سفرهای تجاری اش از آلمان برگشت و برای او آخرین سی دی توپاک را آورد . وی وقتی ۱۸ ساله بود با مرگ ناگهانی پدرش مواجه شد و مجبور به پذیرش مسئولیت خانواده خود شد . با بدهی هایی که پدرش برجا گذاشته بود به سختی قادر بود که از عهده خانواده و مخارج زندگی بر آید . یاس آرزوهای دانشگاه خود را کنار گذاشت و شروع به کار نمود تا از خانواده خود حمایت نماید .این مقارن با زمانی بود که او شروع به نوشتن شعر نمود و سپس شعرها را به موسیقی تبدیل کرد . این اولین راهی بود که او را با ذهن و فکر پدرش نزدیک میکرد . پس از زلزله بم در ایران ، یاس ترانه ای تحت عنوان «بَم» را برای اولین بار نوشت و این آغاز حرفه خوانندگی او بود.
به دنبال مجوز
یاس تشخیص داد که از طریق موسیقی رپ می تواند به مردم نزدیک شود و می تواند به سادگی و ساده تر از تمام فرمهای موسیقی که فقط شامل چند دسته خواننده و شعر است تمام منظور خود را بیان کند . او قصد داشت از طریق موسیقی به مردم الهام ببخشد و الهام بخش میلیونها جوان ایرانی باشد. از این جهت تصمیم گرفت تا ترانههای خود را برای دولت ایران مطرح کند و مجوز ارائه یک آلبوم را بگیرد . او از مقامات اداری به مدت دو سال پاسخ نشنید. او تلاش زیادی کرد و بارها و بارها موسیقی رپ وی مورد استهزاء قرار دادند تا جایی که می گفتند «شبیه خواندن روزنامه است» . با تلاشهای او تنها برای ۶ آهنگ از ۱۰ آهنگ او ، مجوز توسط دولت جمهوری اسلامی صادر شد.
وی در مورد درخواست برای مجوز از دولت ایران و ناکام ماندن برخی از ترانه هایش این چنین گفت:
من در ترانه هایم نفرین نمی کنم و در راستای تایید مسائلی مانند سکس و تخلفات چیزی نمی خوانم. من می خواهم با افتخار در جلوی خانواده ام ترانه هایم را اجرا کنم. ترانه من معمولاً با گله و شکایات از جامعه آغاز میشود . اما پایان آن همیشه امید است . اهمیت این کار ، الهام بخشیدن به نسل جدید است تا از بهترین قوه پتانسیل و نهفتهٔ خود بهره بگیرند . ما به این نیاز داریم.
.
توسعه رپ فارسی
ترانههای یاس از آبهای بینالمللی نیز گذشت و هم اکنون به عنوان یکی از حنجرههای نسل جدید چه در ایران و چه در خارج از ایران شده است. وی با شرکت در تورهای مختلف دانشجویی عازم آمریکا شد و به هنرمندی مبدل شد که موسیقی رپ فارسی را توسعه داده است. او کنسرت هایی در شهرهای مختلف آمریکا همانند لس آنجلس ، واشینگتن ، لاس وگاس ، نیویورک ، دیترویت و شیکاگو برگزار نموده است و همچنین به عنوان نماینده ای از موسیقی رپ فارسی تجربه اجرا و شرکت در نشست های موسیقیایی در راستای معرفی و توسعه رپ فارسی در بسیاری از دانشگاه های بزرگ آمریکا از جمله دانشگاه میشیگان و دانشگاه نیویورک را داشته است. همچنین از یاس جهت شرکت در کنفرانسی تحت عنوان «جامعه آسیا» دعوت شد و وی چند ترانه را در این کنفرانس که در منهتن در جریان بود، اجرا نمود. او همچنین اجراهایی در دبی و لندن داشته است.
یاس همچنین در اردیبهشت ۱۳۸۷ از سخنرانان و مهمانان همایش ملی آسیبشناسی در دانشگاه شیراز بود. در این همایش صحبتهای نا خوشایندی در رابطه با رپ فارسی گفته شد و در قسمت هایی از همایش توهین هایی به یاس و کل خوانندگان رپ فارسی شد. دکتر جهانگیری و رئیس همایش ملی آسیبشناسی مطالب بسیار تند و زننده را مطرح ساختند و با رفتاری عجیب به نوعی فضا را برای سخنران و مهمان همایش که یاس باشد، مبدل به میز محاکمه کردند. با همهٔ تفاسیر در انتهای این همایش یاس با صحبتهای خود و به همراهی دانشجویان ثابت کرد که «رپ فارسی نه تنها یکی از آسیبهای اجتماعی نیست بلکه با کمی دقت و بلند نظری می تواند به عنوان یه سبک از موسیقی در ایران بسیار مفید باشد.»
در مقابل دوربین سینما
یاس در آخرین فیلم بلند برنا کازرانی بنام «رعد یک داستان زنانه» به ایفای نقش پرداخته است و خوانندگی رپ تیتراژ پایانی فیلم را نیز بر عهده داشته است. او به عنوان نماینده ای از خوانندگان رپ فارسی در فیلم مستند «Rock On» حاضر شد. این فیلم مستند که به صورت تخصصی به موسیقی راک در ایران می پردازد ، به تهیه کنندگی شهیار کبیری ساخته شده است.
ابراهیم حامدی : یکی از ماندگارترین خوانندگان ایرانی می باشد که از صدایی فوق العاده خوب و استثنایی برخوردار می باشد. ابراهیم حامدی ملقب به ابی در سال 1328 در تهران به دنیا آمده ولی مادرش و خانوادهء مادری او اهل کرج هستند. در سال 1353 ازدواج کرده ( اولین ازدواج رسمی ) وسه فرزند دختر حاصل اولین ازدواج او می باشد ؛ اولین فرزند خاتون متولد 1354 و دندانپزشک ودومین فرزند سایه متولد 1355 و سومین فرزند او عسل متولد 1357 که همگی تحصیلات دانشگاهی دارند. در مورد دومین ازدواج , ابی در مصاحبهء 25/8/1375 با برنامه روزهفتم رادیوBBC تکذیب کرد که دوباره ازدواج کرده اما بعدها معلوم شد که قبل از اینکه این موضوع را تکذیب کند این امر خیر اتفاق افتاده ( تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ) و از ازدواج دوم با خانم « مهشید » صاحب یک پسر به نام « فرشید » شده است. ابی خیلی دوست داشته خلبان شود اما در سال 1348 ودر سن بیست سالگی از وادی هنر سردرآورده است. شروع کار هنری او با گروه بلک کتز Black Cats بوده که ترانه های انگلیسی می خواندند بعداز جدایی از بلک کتز اولین ترانه ای که اجرا کرد « عطش » بود اما با ترانهء « شب » با آهنگ محمد شمس و شعر اردلان سرفراز در شویی به نام میخک نقره ای مرحوم فریدون فرخزاد معروف شد. با شهرام شب پره نیز ترانه های دو صدایی اجرا کرده مثل « چلیپم » . اکثر کارهایی که قبل از انقلاب اجرا کرده از بابک بیات و ایرج جنتی عطایی است . ابی در طول سالها فعالیت هنری خود چندین آلبوم موفق ازجمله کوه یخ , معلم بد , خلیج فارس , اتل متل , عطر تو , ستاره های سربی , طلوع و... و یک آلبوم بازخوانی از ترانه های ماندگار شاه ماهی موسیقی ایران « گوگوش » را به بازار عرضه کرده است و از ماندگارترین ترانه های او می توان از هزارویک شب , همدم , سبدسبد , ستاره دنباله دار , محتاج , مست چشات , آخرقصه , گریه نکن , غربت , کی اشکات و پاک می کنه , قبله و...و...و... نام برد
زندگی نامه :
ابراهیم حامدی ملقب به ابی ، متولد 29 خرداد ماه سال یکهزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی در خیابان فوزیه تهران است . وی مدتی در گروهِ کوچکSun Boysبه عنوان خواننده و نوزاندهی جاز فعالیت نمود . سپس در دوران جوانی با شهرامو شهبال شب پره آشنا شد و به همراه آنها در گروهBlack cats تجربیات نویی را کسب نمود .حاصل همکاری دو خوانندهی جوان (ابی و شهرام) ترانه های بسیاری به زبانهای مختلف دنیا بود ، که از نامدارترین آنها می توان به ترانهی «چلی پوم» اشاره نمود .بعد از حدود 4 سال ابی از گروه بلک کتز جدا شده و به تنهایی با سبک و سیاق منحصر بفرد خویش کار خوانندگی را ادامه داد.
از اولین ترانه های ابی می توان به ترانه های «عطش» ، «چرا چرا» و «شب» اشاره نمود . ترانهی شب با اجرای بسیار بی نظیر ابی و کلام اردلان سرفراز و آهنگ منصور ایران نژاد ، زمزمه های شهرت ابی را ذره ذره تبدیل به فریادی بلند نمود .
ابی برای فیلمهای عطش ، هیاهو ، کندو ، ذبیح ، قاصدک ، بت شکن ، گل های کاغذی ، شبِ زخمی ، خاکستری ، باغ بلور ، تُهمت ، بر فراز آسمانها و بوی گندم ، ترانه اجرا کرده است . وی همچنین در فیلم «بوی گندم» در زمینهی بازیگری فعالیت نموده است.
ابی در سالهای قبل از انقلاب چهار آلبوم روانهی بازار کرد که به ترتیب عبارتند از : تپش ، نازی ناز کن ، شب زده و کوه یخ .
وی در حدود دو سال پیش از انقلاب بخاطر اجرای یکسری کنسرت در امریکا از ایران خارج شده و بدلیل شکل گرفتن انقلاب در همانجا ماندگار شد.
ابی در این سالهایِ تلخِ غربت آلبومهای : خلیج ، باتو ، ستارهی دنباله دار ، غریبه ، معلم بد ، اتل متل ، ستاره های سربی ، عطرِتو ، تاج ترانه ، طلوع کن و شب نیلوفری را روانه بازار نمود و هیچگاه مسئولیت خویش مبنی بر احترام به هوش و گوش شنوندگان آثار هنری را از یاد نبرده و با انتخاب وسواسانهی کلام و آهنگ ، آثار ماندگار و ارزشمند بسیار زیادی را به ثبت رسانیده است .
ابی از همسر اول خودفروغ سه دختر بنامهای خاتون ( 27 ساله ، وکیل ) ، سایه ( لیسانس کامپیوتر )، و عسل ( دانشجوی موسیقی فیلم) بیادگار دارد .
همچنین فرزند پسر ابی
فرشید (18 ساله) از لاله همسر دوم او می باشد .
ابی هم اکنون در کنار همسرش (مهشید ) به دور از فضای مسموم لس آنجلس در سوئد زندگی می کند .
با آرزوی موفیقت روزافزون برای ابی عزیز و خانوادهی محترمش
ابی در طول سالهایی که در ایران بود با صدا و احساس پاکش سکانسهایی را خلق کرد که در سینمای ایران بی همتا شد ... سکانسهایی چون سکانس بهم ریختن هفتمین کاباره توسط جوان خلافکاری که نقشش را بهروز وثوقی بازی می کرد در فیلم " کندو" ساخته فریدون گله و با موسیقی زنده یاد واروژان و ترانه بی همتای ایرج جنتی عطایی ، که از نظر بسیاری ، این سکانس با صدای ابی و بازی بی نظیر بهروز وثوقی و موسیقی متفاوت واروژان تبدیل به یکی از سکانسهای به یاد ماندنی سینمای ایران شد .
و یا سکانس آخر فیلم "
بوی گندم " که در آن سیامک که نقشش را فرزان دلجو بازی می کند، چاقو خورده و سوار بر موتور به سمت فرودگاه و در پی پیوستن به دختر مورد علاقه اش است و در همین صحنه ترانه پیچک ، ساخته سیاوش قمیشی و با شعری زیبا از شرمین شجره توسط ابی خوانده می شود که به راستی یک سکانس بی نظیر است.
و یا در سکانس آخر فلیم "
بر فراز آسمانها" ساخته زنده یاد محمد علی فردین، درصحنه ای که مادر پیری پسر گمشده اش را که اکنون خلبانی موفق است , باز می یابد و در همان حال تصاویری از پرواز هواپیماها و خاطرات گذشته مادر نمایش داده می شود ... ابی در این فیلم یکی از بی نظیرترین اجرا های خود را بر روی ملودی بی همتای زنده یاد واروژان انجام داده و لحظاتی بی تکرار را در سینمای ایران رقم زده است .
و همچنین سکانسهایی زیبا در دیگر فیلمهایی که ابی روی آنها خوانده است
.
جالب است بدانیم که ابی بر روی فیلمهایی خوانده که بازیگران بسیار مشهوری در آنها بازی کرده اند . از جمله بهروز وثوقی , زنده یاد فردین ، سعید راد ، ایرج قادری ، منوچهر وثوق ، زنده یاد پرویز فنی زاده و فرزان دلجو ... و از در هم آمیختن هنراین بازیگران و صدای ابی لحظاتی زیبا و ماندگار در سینمای ایران خلق شد
.
ابی یکبار نیز خود را در زمینه بازیگری آزمود ودر فیلمی که توسط "سازمان مبازه با مواد مخدر" و با کارگردانی مشترک امیر مجاهد و فرزان دلجو به نام " بوی گندم " ساخته شد , ایفای نقش کرد . در این فیلم فرزان دلجو ، آیلین ویگن و شهرام شب پره نیز ایفای نقش می کردند . ابی در این فیلم نقش معتادی را بازی می کند که در پایان به همین دلیل هم جان خود را از دست می دهد
...
ابی در مورد بازیگری و علت عدم ادامه این کار علیرغم نقش آفرینی بسیار حسی و حرفه ای می گوید : " من این یک فیلم را بازی کردم و تمام این سالها به سختی پشیمان هستم . چون در کاری که حرفه ام نبود و آشنایی با آن نداشتم دخالت کردم ، در سینمایی که ما بازیگران بزرگی داشتیم بازی کردن من چیز جالبی نبود
."
اوهمچنین در سالهای آغازین غربت و با اصرار دوستان در ساخت سریالی با عنوان "
خداحافظ تهران" همراه با فرزان دلجو ، شهرام شب پره و آیلین شرکت کرد که به دلیل پاره ای مشکلات این مجموعه هیچگاه پخش نشد .
تاثیر صدای ابی بر سینمای ایران محدود به سالهای پیش از انقلاب نمی شود ، زیرا پس از انقلاب نیز کارگردانان ، آهنگسازان و آوازخوانانی با آرزوی بازسازی خاطرات گذشته ، موسیقی هایی بر روی یکسری از فیلمها قرار دادند که بسیار الهام گرفته از کارهای پیش از انقلاب ابی و همکارانش بود... نمونه برداری هایی بسیار غیر حرفه ای که در بعضی از آنها به غیر از شبیه سازی صدا حتی از نام فیلمها و ترانه هایی که ابی روی آنها اجرا کرده بود نیز برای جلب مشتری سوء استفاده شد ... مانند فیلم "
عطش" یا " خاکستری " و چند نمونه دیگر... به هر صورت نمی توان نقش ابی را در سینمای ایران نادیده گرفت .
معین در سال ۱۳۳۰ در شهرستان نجف آباد واقع در استان اصفهان در خانواده ای
کاملا مذهبی و از نظر مالی در سطح متوسط و پر جمعیت به دنیا آمد. او در دوران
نوجوانی و جوانی قرآن را با صوت و اشعار و غزلیات شعرای بزرگ را با لحنی زیبا
میخواند. وی در سن ۱۸ سالگی با یادگیری ساز تار با نتها و گوشه های موسیقی و
آوازی آشنا شد. او در همان دوران با دوستان خود در مجالس شادمانی برنامه های
بسیاری در شهر خود و دیگر شهرهای استان اصفهان اجرا میکرد.
۲. زندگی حرفه ای
معین در سن ۲۰ سالگی در اصفهان به خاطر استعداد و صدای زیبای خود توانست با
اساتیدی همچون تاج اصفهانی و حسن کسائی آشنا شود و در کلاس های آواز و موسیقی
ایشان شرکت کند. معین در سالهای پیش از انقلاب اسلامی در ایران( از سال ۵۵ تا
۵۸ ) به طور مداوم هر شب در هتل عباسی و هزارویک شب اصفهان برنامه اجرا
میکرد. او به خاطر همین کار توانست با افراد بیشتری در زمینه موسیقی و آواز
آشنا شود. بعد از انقلاب اسلامی معین فعالیتهای خود را تا قبل از انقلاب
فرهنگی ادامه داد و در سال ۵۹ توانست اولین کاست خود را با نام یکی را دوست
میدارم را منتشر کند و صدای خود را به تمام ایرانیان در سراسر ایران و دنیا
برساند. وی در سال ۱۳۶۰ ایران را ترک کرد و در ایالات متحده آمریکا با کمک
دوستانی همچون هایده توانست کار خود را شروع کند و تا به امروز ادامه دهد.
شایعات
اولین و باور انگیز ترین شایعه در مورد معین اینست که میگویند معین نا بینا
میباشد. در صورتی که معین از هر دو چشم بینا است و فقط یکی چشمان او به خاطر
صدمه دیدن عصب پلک او در زمان نوجوانی کم سو شده و به خاطر غیر متعادل بودن
پلک ( ناتوانی باز نگه داشتن او در زمان طولانی) چشمش از عینک آفتابی طبی
استفاده میکند.
دومین شایعه که بیشتر از روی اشتباه است نام معین میباشد که او را به اسم رضا
میشناسند و گروهی اسمش را معین میدانند در صورتی که نام وی نصرالله میباشد.
رضا شاعر بیشتر آهنگهای معین قبل از خروج وی از ایران بوده و بخاطر اینکه در
کاستهایی که منتشر شد نام این دو را در کنار هم به این صورت رضا . معین چاپ
کرده بودند بیشتر دوستاران وی به اشتباه او را رضا معین خواندند و یا بعضی ها
اسم او را معین تصور کردند.
شایعات بسیار دیگری هم هست همانند اینکه امید برادر معین میباشد در صورتی که
معین هیچ نسبتی با امید ندارد(معین ۳ برادر به نامهای مصطفی مرتضی و فتح الله
داشت که فتح الله در سال ۱۳۸۲ فوت کرده). ویا اینکه معین در آمریکا دارای چند
شرکت بزرگ و چند غمار خانه و مشروب فروشی است. در صورتی که او تنها منبع
درآمدش فقط از راه خوانندگی و کلاسهای موسیقی میباشد. وی از مشروب متنفر است
زیرا او به دین اسلام اعتقاد دارد و نماز خود را ترک نگفته و همیشه با خدای
خود در راز و نیاز است. و همیشه موفقیت خود را در کمک خداوند به خود میداند.
امروزه معین به خاطر موقعیت بالایی که دارد بیشتر از پیش به آهنگها و ترانه
هایی که قرار به اجرای آن دارد حساسیت نشان میدهد. و از طرف دیگر به خاطر
وجود افرادی که هیچ از این هنر والا نمیدانند و فقط صرف داشتن موقعیت مالی
بالایی که برخوردارند بیشتر این هنر را به تفریح تشبیه کرده اند کمتر کسی هست
که اشعار و آهنگهای مناسب برای معین بسراید و بسازد. به همین خاطر انتشار
کارهای جدید از طرف او با فواصل بسیار انجام میگیرد.
در این اواخر هم البوم بسیار زیبای او بنام طلوع امده
داریوش
داریوش در ۱۵ بهمن سال ۱۳۲۹ خورشیدی در تهران بدنیا آمد. او سالهای اولیه عمر خود را در میانه و کرج و کردستان سپری کرد. استعداد خدادادی او در ۹ سالگی و در زمانی که برای اولین بار برروی صحنه سن مدرسه قرار گرفت آشکار شد و در ۲۰ سالگی توسط حسن خیاط باشی از تلوزیون ایران به مردم معرفی شد و با ترانه افسانه ای و جاودانی به من نگو دوست دارم در قلب مردم جای گرفت. او با پیدایش عصر بی همتای موسیقی نوین ایران همدوره بود. داریوش هرگز با عقاید تحمیلی به اجتماع خود سازگار نبود و به همین خاطر مدتی را هم در زندان شاهنشاهی به سر برد. ترانه های او شامل اشعار و ملودی های انسان هایی وارسته چون شاملو . نادرپور . جنتی عطایی . شهیار قنبری . اردلان سرفراز . فرید زلاند و بیات است. این موضوع سبب گشته تا ترانه های او در رابطه با عشق صلح آزادی و عدالت سروده شوند. پس از انقلاب دیگر عرصه ای برای داریوش و هنرش نبود از اینرو وی از سرزمین مادری و آریایی خود کوچ کرد و سالها به همراه همسر اولش ( فیروزه که خیلی هم او را دوست داشت ) و دخترش ( بیتا ) در ایالت کالیفرنیا امریکا زندگی کرد. جالب است بدانید داریوش سه بار ازدواج کرده اما به گفته خودش تنها یک بار عاشق شده و آن هم مربوط می شود به زمان جوانی او و پیش از انقلاب که دختر مورد علاقه اش در حادثه رانندگی از بین می رود و ترانه ( شقایق ) را در غم او می خواند و باز هم به گفته خودش هر بار که این ترانه را اجرا می کند با تمام وجود می خواند اما هیچ گاه نتوانسته مثل بار اول بخواند
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمام عاشقایی
شقایق وای شقایق
گل همیشه عاشق
در مورد این ترانه هم بگم که از سروده های ترانه سرای بزرگ ایران اردلان سرفراز میباشد.
به هر حال داریوش در حال حاظر به همراه همسر سومش در فرانسه و در مدرن ترین منطقه پاریس زندگی میکند. اما تقریبا هر ماه برای دیدن دخترش ( که پیش مادرش فیروزه زندگی میکنه ) به لس آنجلس سفر میکنه و این رو هم بگم که شدت علاقه داریوش به بیتا ( دخترش ) به حدی زیاده که اعلام کرده دیگه قصد بچه دار شدن نداره.
کارهای داریوش شامل ۲۰۰ ترانه در ۲۵ آلبوم است.داریوش کنسرت های بیشماری را در تالارهای بزرگ جهان چون ( نوتابلی ومبلی در لندن ) ( کارنگی هال در نیویورگ ) ( کندی سنتر در واشنگتن دی سی ) ( کنسرتوس در استکهلم ) ( گرک تیاتر در لس آنجلس ) ( یونیور سال آمفی تئاتر در لس آنجلس ) و ( استادیوم تنیس اویشن کلاپ در دبی ) به اجرا در آورده است. داریوش در هنر عکاسی نیز صاحب سبک است.همچنین پیش از انقلاب در دو فیلم سینمایی ( یاران و فریاد زیر آب ) نیز ایفای نقش نمود جالب است بدانید در فیلم فریاد زیر آب خانم شهره صولتی یکی دیگر از خوانندگان هم با داریوش همبازی بود و نقش دوم زن و نقش خواهر داریوش را به عهده داشت.
ترانه ها و باورهای داریوش بسیار جلوتر از تفکرات عصر اوست.
حتی جهان عرب نیز با سبک غنی داریوش آشناست و ترانه های او را پذیرفته است. در فستیوال موسیقی فیلم و رسانه های تصویری که چندی پیش در بحرین برگزار شد داریوش بعنوان نماینده سبک معاصر و منحصر بفرد موسیقی ایران این سبک را به جهان معرفی کرد و برنده بالاترین نشان صلح گشت. وی در مراسم اختتامیه این جشنواره ندای آزادی را بخصوص برای سرزمین مادری و آریایی خود ایران سر داد.
حالا بد نیست بریم زندگی نامه داریوش را البته بصورت کوتاه از زبان خودش بشنویم :
15 بهمن 1329 در تهران به دنیا آمدم و از سال 1349 بصورت حرفه ای وارد دنیای هنر شدم. از همان آغاز تمام سعی و تلاش من بر این بوده که در حد توانم، زبان احساسات هموطنانم باشم؛ هر چند که در این راه مورد تفتیش و بازداشت قرار گرفتم و با فراز و نشیب های فراوان مواجه شدم.
از سال 2000 دامنه فعالیت های خود را گسترده تر کردم تا پیام بهبودی را به گوش هموطنانی که از بیماری اعتیاد رنج می برند برسانم، و توجه جامعه ایرانی خارج از کشور و سازمان های بین المللی را به آسیب های اجتماعی حاکم بر ملت ایران جلب کنم. هموطنانی که می سوزند تا زندگی کنند، و زندگی می کنند تا بسوزند.
امید دارم که در طلب آزادی و آرامش، و با پیام عشق و بهبودی، وطن را دوباره بسازیم؛ اگر چه با خشت جان خویش.
متولد هفتم بهمن ماه 1351 - خیابان جیهون.او در یک خانواده ی شش نفره بدنیا آمد.فرزند آخر خانواده است.دو برادرش به شهادت رسیدند.پدرش در دوران نوجوانی شادمهر به دلیل بیماری سرطان درگذشت.از کودکی با دیدن سازهای موسیقی به این رشته ی هنری علاقه مند شد.از همان دوران دوست داشت کارهای سخت و مشکل انجام دهد.از 10 سالگی ویلن را به عنوان ساز اصلی انتخاب کرد.از همان آغاز فعالیت موسیقی عشق و علاقه خاصی به نوازندگی و ساخت آهنگ داشت.و زیاد به سمت و سوی خوانندگی نمی رفت.مدتها در ستارخان منطقه شهرآرا ساکن بود.و بعد به جردن نقل مکان کرد.بعد از اتمام مقطع راهنمایی به هنرستان موسیقی رفت سال 67 از هنرستان موسیقی به اتفاق یک گروه به واحد موسیقی صدا و سیما رفت.فواد حجازی هم جزء آن گروه بود.در همانجا بود که با خشایار اعتمادی و علیرضا عصار آشنا شد.اولین ترانه ای که خواند((معبود))بود و ((بهار من))اولین کاست مستقل او بود.به شمال کشور علاقه خاصی دارد.پدرش اهل طالقان بود.هیچ گاه نتوانست در ایران مجوز کنسرت بگیرد.فروش کاست ((دهاتی))او بسیار بالا بود.خودش تا زمانی که از ایران برود از میان ترانه هایی که خوانده بود((هزار و یک شب))*((یاس))و((دلخوشی)) را بیشتر دوست داشت.محبوب ترین خواننده موسیقی پاپ است.بسیار محتاط و محافظه کار است.بعد از انقلاب اولین خواننده ای بود که در سینما هم به عنوان بازیگر حضور پیدا کرد.تا قبل از اینکه بازیگر شود شاید ماهی یکبار به سینما می رفت.معتقد بود بازیگری کار دشواری نیست.هرگز در زمینه موسیقی از استادی بهره نگرفت.بیش از اندازه به مادرش علاقه دارد و خیلی اصرار داشت که مادر با او به آن سوی مرزها برود اما مادرش نپذیرفت.ورزش را دوست دارد و در عرصه ورزشهای اسکی روی آب و شمشیربازی مدتها فعالیت می کرد.جودو و تکواندو هم کار کرده.در دوران مدرسه هم مرتب فوتبال بازی می کرد و تا قبل از رفتن عضو ثابت تیم فوتبال هنرمندان بود.مادرش به زیارت خیلی علاقه دارد.ترانه((آدم فروش))او را نیلوفر لاری پور و فرزاد حسنی سروده اند.برادرزاده اش هومن هم خواننده است.با عرشیا خواننده موسیقی پاپ رابطه خوبی ندارد و می گویند آدم فروش را برای او خوانده.اهل دود و دم نیست و سیگار هم نمی کشد.اولین اتومبیل او یک پراید بود.برادرش محمد پدر هومن مهندسی متالوزی خوانده است.از ایران به کانادا رفت.او نواختن اکثر سازها را بلد است.از سنتو و گیتار گرفته تا پیانو و ویلن و ...خود او و دوستانش هم می گویند که روزی برمیگردد.زیاد در محافل حضور پیدا نمی کند.و تا موقعی که کاری ندارد از منزل خارج نمی شود.اصلا اهل سیاست و حرفهای سیاسی زدن نیست.می گویند برای بازی در فیلم ((شب برهنه)) سعید سهیلی حدود 20 میلیون تومان دستمزد گرفت.زیاد اهل درد دل کردن نیست و آدمی تودار است.تا چندی قبل با آشپزی میانه خوبی نداشت و مثل اکثر مردان ایرانی فقط بلد بود نیمرو درست کند.البته حالا حتما آشپز خوبی شده است.بعد از رفتنش در بیش از 15 کشور دنیا کنسرت داشته است.در یکی از کنسرتهای او در دبی یکی از تجار اماراتی یک ساعت مچی به او هدیه داد که قیمتش 12 میلیون تومان بود.او بعد از مدتی اقامت در کانادا کلاسهای آموزش گیتار و ویلن راه انداخت و اواسط سال 82 توانست یک آپارتمان در کانادا بخرد و با اجاره نشینی خداحافظی کند.شماره شناسنامه اش 8601 صادره از تهران است.سال 78 گواهینامه رانندگی اش را گرفت.نام پدرش علیقلی بود.اردیبهشت سال 80 ایران را ترک کرد.بعد از رفتنش شایعات زیادی درباره او گفته شد.از جمله اینکه زندانی شده-به بیماری روانی دچارگشته و...ولی همه اینها شایعه ای بیش نبود.می گوید دلش برای ایران خیلی تنگ شده است.عرشیا یکی دو سال پیش آلبومی به بازار عرضه کرد به نام ((بهونه)) که شادمهر هم در آن خوانده بود ولی شادمهر آن ترانه ها را در ایران برای عرشیا اتو زده بود و عرشیا آنها را به صورت کاست مشترک به بازار عرضه کرد.در سال 83 توانست گواهینامه بین المللی را در کانادا بگیرد.تا قبل از اینکه از ایران برود دو اتومبیل داشت :پرشیا و بی.ام.و.آخرین آلبومش((پاپ کورن))نام دارد که مدتی است با بازار آمده هیچ گاه رفقایش را فراموش نمی کند اهل دروغ نیست و بسیار دست و دل باز است.شایعه ازدواج او در کانادا صحت ندارد.خسرو شکیبایی را خیلی دوست دارد و با او صمیمی است.قصه فیلم((پر پرواز))به زندگی واقعی او خیلی نزدیک بود.مدتی در کالج تورنتو در رشته موسیقی تحصیل کرد.((جان وارد اندرسن))خبرنگار بخش خارجی واشنگتن پست سال 80 پس از دیدار از ایران مطلبی نوشت که با این جمله آغاز می شد:ایران اسلحه جدیدی در مقابل غرب به کار گرفته است شادمهر عقیلی.البته این حرف خبرنگار خارجی بیش از حد اغراق آمیز است.محمد رضا هنرمند با صدای شادمهر در کاست((دهاتی)) در فیلم((مومیایی 3))شوخی معناداری کرد.شادمهر وقتی در ایران بود آلبومی ساخت به نام((آدم و حوا))که هیچ گاه مجوز نگرفت و شادمهر تهدید کرده بود که ممکن است به لس آنجلس برود.تهدیدی که پخش صدای او را از رادیو و تلویزیون ممنوع کرد.همیشه تیپ اسپرت می زند.زیاد اهل مطالعه روزنامه ها و مجلات نیست.روابط عمومی خوبی ندارد.مدتی در ایران در عرصه خوانندگی ممنوع الفعالیت شد.
متولد هفتم بهمن ماه 1351 - خیابان جیهون.او در یک خانواده ی شش نفره بدنیا آمد.فرزند آخر خانواده است.دو برادرش به شهادت رسیدند.پدرش در دوران نوجوانی شادمهر به دلیل بیماری سرطان درگذشت.از کودکی با دیدن سازهای موسیقی به این رشته ی هنری علاقه مند شد.از همان دوران دوست داشت کارهای سخت و مشکل انجام دهد.از 10 سالگی ویلن را به عنوان ساز اصلی انتخاب کرد.از همان آغاز فعالیت موسیقی عشق و علاقه خاصی به نوازندگی و ساخت آهنگ داشت.و زیاد به سمت و سوی خوانندگی نمی رفت.مدتها در ستارخان منطقه شهرآرا ساکن بود.و بعد به جردن نقل مکان کرد.بعد از اتمام مقطع راهنمایی به هنرستان موسیقی رفت سال 67 از هنرستان موسیقی به اتفاق یک گروه به واحد موسیقی صدا و سیما رفت.فواد حجازی هم جزء آن گروه بود.در همانجا بود که با خشایار اعتمادی و علیرضا عصار آشنا شد.اولین ترانه ای که خواند((معبود))بود و ((بهار من))اولین کاست مستقل او بود.به شمال کشور علاقه خاصی دارد.پدرش اهل طالقان بود.هیچ گاه نتوانست در ایران مجوز کنسرت بگیرد.فروش کاست ((دهاتی))او بسیار بالا بود.خودش تا زمانی که از ایران برود از میان ترانه هایی که خوانده بود((هزار و یک شب))*((یاس))و((دلخوشی)) را بیشتر دوست داشت.محبوب ترین خواننده موسیقی پاپ است.بسیار محتاط و محافظه کار است.بعد از انقلاب اولین خواننده ای بود که در سینما هم به عنوان بازیگر حضور پیدا کرد.تا قبل از اینکه بازیگر شود شاید ماهی یکبار به سینما می رفت.معتقد بود بازیگری کار دشواری نیست.هرگز در زمینه موسیقی از استادی بهره نگرفت.بیش از اندازه به مادرش علاقه دارد و خیلی اصرار داشت که مادر با او به آن سوی مرزها برود اما مادرش نپذیرفت.ورزش را دوست دارد و در عرصه ورزشهای اسکی روی آب و شمشیربازی مدتها فعالیت می کرد.جودو و تکواندو هم کار کرده.در دوران مدرسه هم مرتب فوتبال بازی می کرد و تا قبل از رفتن عضو ثابت تیم فوتبال هنرمندان بود.مادرش به زیارت خیلی علاقه دارد.ترانه((آدم فروش))او را نیلوفر لاری پور و فرزاد حسنی سروده اند.برادرزاده اش هومن هم خواننده است.با عرشیا خواننده موسیقی پاپ رابطه خوبی ندارد و می گویند آدم فروش را برای او خوانده.اهل دود و دم نیست و سیگار هم نمی کشد.اولین اتومبیل او یک پراید بود.برادرش محمد پدر هومن مهندسی متالوزی خوانده است.از ایران به کانادا رفت.او نواختن اکثر سازها را بلد است.از سنتو و گیتار گرفته تا پیانو و ویلن و ...خود او و دوستانش هم می گویند که روزی برمیگردد.زیاد در محافل حضور پیدا نمی کند.و تا موقعی که کاری ندارد از منزل خارج نمی شود.اصلا اهل سیاست و حرفهای سیاسی زدن نیست.می گویند برای بازی در فیلم ((شب برهنه)) سعید سهیلی حدود 20 میلیون تومان دستمزد گرفت.زیاد اهل درد دل کردن نیست و آدمی تودار است.تا چندی قبل با آشپزی میانه خوبی نداشت و مثل اکثر مردان ایرانی فقط بلد بود نیمرو درست کند.البته حالا حتما آشپز خوبی شده است.بعد از رفتنش در بیش از 15 کشور دنیا کنسرت داشته است.در یکی از کنسرتهای او در دبی یکی از تجار اماراتی یک ساعت مچی به او هدیه داد که قیمتش 12 میلیون تومان بود.او بعد از مدتی اقامت در کانادا کلاسهای آموزش گیتار و ویلن راه انداخت و اواسط سال 82 توانست یک آپارتمان در کانادا بخرد و با اجاره نشینی خداحافظی کند.شماره شناسنامه اش 8601 صادره از تهران است.سال 78 گواهینامه رانندگی اش را گرفت.نام پدرش علیقلی بود.اردیبهشت سال 80 ایران را ترک کرد.بعد از رفتنش شایعات زیادی درباره او گفته شد.از جمله اینکه زندانی شده-به بیماری روانی دچارگشته و...ولی همه اینها شایعه ای بیش نبود.می گوید دلش برای ایران خیلی تنگ شده است.عرشیا یکی دو سال پیش آلبومی به بازار عرضه کرد به نام ((بهونه)) که شادمهر هم در آن خوانده بود ولی شادمهر آن ترانه ها را در ایران برای عرشیا اتو زده بود و عرشیا آنها را به صورت کاست مشترک به بازار عرضه کرد.در سال 83 توانست گواهینامه بین المللی را در کانادا بگیرد.تا قبل از اینکه از ایران برود دو اتومبیل داشت :پرشیا و بی.ام.و.آخرین آلبومش((پاپ کورن))نام دارد که مدتی است با بازار آمده هیچ گاه رفقایش را فراموش نمی کند اهل دروغ نیست و بسیار دست و دل باز است.شایعه ازدواج او در کانادا صحت ندارد.خسرو شکیبایی را خیلی دوست دارد و با او صمیمی است.قصه فیلم((پر پرواز))به زندگی واقعی او خیلی نزدیک بود.مدتی در کالج تورنتو در رشته موسیقی تحصیل کرد.((جان وارد اندرسن))خبرنگار بخش خارجی واشنگتن پست سال 80 پس از دیدار از ایران مطلبی نوشت که با این جمله آغاز می شد:ایران اسلحه جدیدی در مقابل غرب به کار گرفته است شادمهر عقیلی.البته این حرف خبرنگار خارجی بیش از حد اغراق آمیز است.محمد رضا هنرمند با صدای شادمهر در کاست((دهاتی)) در فیلم((مومیایی 3))شوخی معناداری کرد.شادمهر وقتی در ایران بود آلبومی ساخت به نام((آدم و حوا))که هیچ گاه مجوز نگرفت و شادمهر تهدید کرده بود که ممکن است به لس آنجلس برود.تهدیدی که پخش صدای او را از رادیو و تلویزیون ممنوع کرد.همیشه تیپ اسپرت می زند.زیاد اهل مطالعه روزنامه ها و مجلات نیست.روابط عمومی خوبی ندارد.مدتی در ایران در عرصه خوانندگی ممنوع الفعالیت شد.