خلاصه خیلی از رشته عزیزم نوشتم یکم هم از دوستام بنویسم...
امسال به هویت واقعی بعضی از دوستام پی بردم (2نفرشون...) فهمیدم که چقدر 2 رو تشریف دارن... و هم چقدر دروغگو هستن...
من اینا رو رودررو به خودشون نگفتم ولی امیدوارم بیان اینجا و بخونن...
به قول مامان " چایینگ تازه سی دوستینگ کهنه سی" یاخشی دیر ! بازم ایول به همون دوستای قدیمی خودم ! از همه ی دوستام راضی ام همه شون رو هم دوست دارم !
![]()
تعریف کرد : که اون موقع ها خونواده مادرم در حد متوسط بودن و تلویزیون یک چیز گران بها بوده و هرکسی نمیتونسته بخره...تازه تلویزیونشون هم از اون تلویزیونهای بزرگ مبله گنده بوده و سیاه و سفید بوده همم فقط دو تا کانال داشته...کانل 1 و 2...کنترل هم نداشته (البته خوب برای 2 تا کانال کنترل هم لازم نیست دیگه....)... خلاصه توی کوچشون هم دومین نفری بودن که تلویزیون خریده بودن و هر شب تمام همسایه ها خونشون جمع میشدن که تلویزیون ببینن(مامان میگه بچه ها مثل ماهی روبروی تلویزیون دراز میکشیدن)ولی الان تلویزیون ها رنگی و کم حجم هستن و یه عالمه کانال داره و برای عوض کردن کانال نیازی به بلند شدن نیست از جایی که نشستیم میتونیم عوض کنیم و همه تویه خونشون تلویزیون دارن و نیازی نیست برای دیدن تلویزیون بریم خونه ی همسایه...
همم میگفت : اون موقع ها تلفن ها مثل الان نبوده و تماس گرفتن با تهران 2 ساعت طول میکشده... همم تلفن های بی سیم نبوده گوشی موبایل نبوده...ولی الان همه ی اینا همه جا هست...تویه همه ی خونه ها تلفن بیسیم هست... دست همه ی مردم از بزرگ به کوچیک موبایل هست ...حتی نی نی بچه ها هم دیگه موبایل رو میشناسن...تماس گرفتن اینقدر راحت شده که تویه چند ثانیه تهران که هیچ با همه کشورهای خارجی میشه تماس گرفت...
همم از کامپیوتر و اینترنت گفت...گفت اون موقع ها کامپیوتر نبوده...اگر هم بوده شاید تو کشورهای خارجی اونم بزرگش بوده که فقط توی شرکت های بزرگ بوده( اینا رو هم تو کتابها خوندم) ...تازه این کامپیوترها فقط برای کار بوده و اینترنت مینترنت نداشتن یعنی اون موقع اصلا اینترنتی وجود نداشته... ولی الان تویه همه ی خونه ها یه کامپیوتر وجود داره و همه کارها با اینترنت انجام میشه ! امروز تو بانک خانمی خواست قبض پرداخت کنه گفتن "پرداخت قبوض اینترنتی شده "
وقتی مادرم اینا رو میگفت تعجب کردم و فکر کردم و دیدم من نمیتونم دنیایی بدون کامپیوتر و اینترنت و ماهواره و موبایل و اینجور چیزا تصور کنم !! با خودم فکر کردم وقتی مادرم حالا چیزایی میبینه که در دوران کودکیش اصلا فکرش رو هم نمیتونسته بکنه پس وقتی ما بزرگ شدیم چه چیزایی به وجود خواهد اومد که ما الان فکرش رو هم نمیکنیم؟؟؟
بچه های نسل های آینده با چه چیزهایی مواجه خواهند شد؟؟
قصه های زول ورن رو خوندین؟؟؟
پارسال تو همین روز ها تو اتاقم نشسته بودم که مامانم صدام کرد گفت"بیا میخوام بهت یک چیز نشون بدم..." منم فوری اومدم ببینم که چی میخواد نشون بده...بعد یک وبلاگ نشون داد که تازه درست شده و هنوز هیچ مطلبی نوشته نشده...منم با تعجب پرسیدم"خووووب..؟؟؟..."بعد بالای وبلاگ را نشون داد...نوشته بود "خاطرات گلی"...همون موقع فهمیدم که مامانم برام یک وبلاگ درست کرده...اخه چند وقت پیشش گفته بود شاید برات وبلاگ درست کردم...از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم...فوری عین ندید بدیدها به همه ی دوستام گفتم وبلاگ دارم...
و الان یک سال از اون روز میگذره...یعنی وبلاگ گلی جوون یک ساله شد....هورااااااااااااااااااااا
از وقتی تعطیلات تابستانی شروع شد مطلبی ننوشتم...اصلا وقت نکردم که بنویسم...اوایل که هر روز صبح کلاس میرفتم(نقاشی خطاطی زبان دوتار )بعدازظهرها هم میرفتیم خرید چون دو سه تا عروسی داشتیم اواخر تیر و اوایل مرداد...همشون هم پشت سر هم وای چه حالی میداد...خلاصه بالاخره عروسی ها شروع شد و حدود دو سه هفته هر روز میرفتیم عروسی...اینقدر خوش میگذشت که نگین...همین روزهاهم مامانم و دوستش هی در مورد ترکیه و رفتن به انتالیا حرف میزدن...اون موقع فکر میکردم فقط حرف میزنن اصلا فکر نمی کردم جدی هستن اخه اصلا باور نمی کردم که بخوان ما را ببرن ترکیه...اما چند روز بعد دیدم دارن دنبال هتل میگردن تو اینترنت...بعد با خودم گفتم"نه بابا اینا جدی هستن...!!!" اما باز خودمو خوشحال نکردم...تا پامو تو ترکیه نمیذاشتم باور نمیکردم...خلاصه بعد از اون همه گشتن بالاخره از یک هتل خوششون اومد و فورا رفتن بلیط گرفتن...خییییییییییییییییییییییییییییلی خوشحال شدم...هر شب(تا شب عروسی بودیم دیگه..!)تا صبح تو اینترنت عکس هتلمون رو نگا میکردم...خییییییییییییلی خوشگل بود...هر چی زود تر دوست داشتم برم...خلاصه اخرین روز عروسی بود...اینقدر خوشگذشت که نگین...تا صبح رقصیدیم اخر گفتن بابا جمع کنین...
پس فردای عروسی پروازمون بود...فقط یک روز این وسط ,هم باید خونه رو جمع و جور میکردیم هم چمدون هامون را می بستیم...ازصبح تا شب بدوبدو...شب هم که هیچ کدوممون خوابش نمیومد از بس هیجان زده بودیم...بالاخره صبح شد و حرکت کردیم...5 صبح حرکت کردیم...اخه باید تا ساعت 5 به تهران میرسیدیم...خالاصه قبل ساعت 5 رسیدیم و یک نیم ساعتی تو فرودگاه نشستیم و بعد بلیط ها رو دادیم و هواپیما هم اومد یک خورده هم خوابیدیم و بالاخره حرکت کردیم و شب ساعت 2 رسیدیم هتل...خسته بودیم و وسایل رو گذاشتیم و خوابیدیم فردا صبح با صدای بلند مادرم از خواب بیدار شدم داد میزد:"بیدار شید نگاه کنید ببینید منظره رو!" بیدار شدم و یک چشم بسته رفتم روی بالکن اتاق ما رو به دریا بالکن داشت دریایی بسیار آبی و بیکران با منظره ای بسیار زیباتر خدای من من دریا دیده بودم اما به این زیبایی و آبی به این شفافی و درخشانی ندیده بودم ! همه چی عالی بود...!منظره بی نظیر بود... رفتیم صبحانه بخوریم...برای اولین بار بدون مانتو و روسری بیرون میرفتم....واقعا عالی بود...رااااااااااااااحت...اصلا دغدغه نگه داشتن روسری و کوتاه یا بلند بودن مانتو این جور چیزا نبود همین لباسهای معمولی خودمون البته بدون روسری ا...خلاصه تو این یک هفته اول یک سفر با کشتی رفتیم دریا...(دریاشون خیلی تمیز بود اصلا ته اب معلوم میشد ما هم که عادت به دیدن دریای تمیز نداشتیم ...!! )بعد به شهر شنی رفتیم..(با شن مجسمه های غول پیکر درست کرده بودن...فقط از شن بود...خیلی جالب بود..)بقیه ی روزها هم تو پارک ابی(آکوآ پارک) هتل از صبح تا شب مشغول بودیم... پارک ابی شهری بود برای خودش انواع و اقسام سرسره های آبی با شکل ها و مدل های مختلف ...و ما هم از اون سرسره آبی به اون یکی...!!! همه جا آب بود و همه چیز آبی ... !! اینقدر حال میداد...یک استخر هم مخصوص والیبال بود...من با اینکه بلد نبودم باز بازی میکردم...خیلی خوش میگذشت...هر بار دو تیم درست میشد یک طرف ترک ها یک طرف روس ها (ما هم قاطی ترک ها بودیم چون ترکی بلد بودیم ) خلاصه خیلی خوش گذشت ! یک روز قبل از برگشتن به یک فروشگاه بزرگ رفتیم نزدیک هتل بود من مقداری سی دی و فیلم گرفتم برادرم هم سی دی های بازی کامپیوتری خرید ! مادرم هم که چشمش فقط به کتابها بود و همش کتاب و مجله میخرید ! به این ترتیب اولین سفر خارج از کشور من خیلی زود تموم شد ! اینقدر هیجان زده بودم که نفهمیدم این هفت روز چطور گذشت ! جای همه خالی...!!!
اول از همه بگم که کارنامه مو گرفتم...معدلم خوب بود اما اگه بیشتر تلاش میکردم شاید بهتر هم میشد ولی باز خوب بود...میشه گفت ۱۹ شدم...
حالا بگذریم بریم سر اصل مطلب...اول دوست دارم از دوستام بگم...از دوست هایی که تازه پیدا کردم...البته همشون را دوست دارم...همم خیلی...ولی خوب اونجوری که می خواستم و تصور میکردم دوستی جالبی نشد...خیلی پر ماجرا شد...از بعضی هاشون مامانم خوشش نیومد از بعضی هاشونم من...بعضی ها بد شانسی اوردن بعضی ها هم خوش شانسی
...ولی با همه ی این ها بازم همشون دوست های منن و من همشون را دوست دارم...![]()
گفتم خوش شانسی بهتره بگم از چه لحاظ...(بد شانسی بمونه برای خودم
...)...تو اوایل اردیبهشت بود فکر کنم یا شاید اواخر فروردین...دقیق یادم نیست به هر حال یک روز وقتی رسیدم مدرسه داشتم میرفتم کلاس که یکی از دوستام که اونم مثل من دوتار میزنه(البته من هم از اونا یاد گرفتم...
)اومد پیشم و درباره ی تئاتر و دوتار و برنامه و...چیزایی گفت...اولش نفهمیدم موضوع چیه فقط فهمیدم یه برنامه هست و ما باید دوتار بزنیم حتی نمیدونستم برنامه به چه مناسبت برگزار میشه و کی برگزار میشه...خلاصه گفت امروز بعد از ظهر تو سالن ارشاد تمرین داریم...و منم بعد از ظهر رفتم...! فکر کردم میریم دوتار تمرین میکنیم و همم فقط خودمون هستیم ولی تو سالن ادمایی زیادی بودن...بعد که یه اقایی مارو دورش جمع کرد و مفصل توضیح داد دو زاریم افتاد...
...قرار بود ما که حدود ۲۰ نفر میشدیم برای روز بزرگداشت مختوقلی یه تئاتر اجرا کنیم...و حدود ۱ ماه هم فرصت داشتیم تا تمرین کنیم...اونم هر روزبعدظهر تا شب تا روز اجرا...من از این تئاتر خیلی خوشم اومده بود...هم از بچه های تئاتر هم اینکه قرار بود از کشور های مختلف بیان و نگا کنن...خیلی جالب و هیجانی بود برام...همم تو تمرین ها خیلی خوش میگذشت...من و دوستم هی به سوتی های بقیه بچه ها میخندیدیم...خیلی خوش میگذشت(یادش بخیر
...)بعد ها هم که همه ی اعضای تئاتر صمیمی شدن و همه هم شوخ دیگه فکر کنین...! همون روزها هم تو مدرسه امتحانات مستمر شروع شده بود و چون فقط یک ماه به امتحانات خرداد مونده بود دبیرا هر روز ۲ یا ۳ امتحان میگرفتن...اون روزا به دلیل تمرین ها و امتحانات فشار زیادی وارد شد...کمی البته کمی هم افت کردم ولی ارزششو داشت...حتی شبها که از تمرین میامدم از بس درس زیاد داشتم و همم خسته بودم(اخه هر روز که به روز اجرا نزدیک میشدیم شوخی کمتر میشد و جدی تر تمرین میکردیم و کارگردانمون هم سخت گیرتر میشد...)میشستم گریه میکردم...هم استرس روز اجرا را داشتم همم امتحانات...ولی به سلامتی تموم شد...و الان دلم برای همه ی بچه های تئاتر خیلی خیلی تنگ شده...خلاصه بعد تئاتر مدرسه هم به علت شروع امتحانات تعطیل شد و... !! و به سلامتی تموم شد! شیله
...
خلاصه فرداش شد و دوباره ازطرف شیوا نوشتیم که اره مثلا دیروز دیدم چقدر عصبانی بودی برای همین به داداشم چیزی نگفتم و فعلا بیا با هم کمی اشنا شیم...
و نامه رو دوستم تو جامدادیش گذاشته اونم ته ش بعد سر کلاس وقتی حواسش پرت بوده جوری جابه جاش کرده که ببینه اونم وقتی برگشته دیده یک نامه هست...و فوری فهمیده که یکی تو کلاس داره سرکارش میذاره
و گفته"چند دقیقه پیش هم این نبود...کی گذاشت این نامه رو؟؟؟...
"بچه هام خندشون گرفته بود اما باز بهش چیزی نگفته بودند بعد دوباره براش نوشتیم و خودمون رو معرفی کردیم و دلیل کارمون رو گفتیم و گفتیم که همه چی به خاطر یک مژه بود...بعد از این که نامه رو خوند فوری فهمید ما هستیم و گفت از اولش فهمیدم کار شما بود
...خوب پس چرا این همه عصبانی شد...!!!
حالااااااااااا...ولی خوش گذشت
همم ما یکم زیادی شورشو در اوردیم...خواستیم یه شوخی کوچیک کنیم که به کجاها کشید....![]()
و تا آخر امتحانات بای بای
نگران نباش...او با توست او دستت را گرفته و یاری ات می کند او راهنمای توست پس نگران نباش و فقط به قدمهایت فکر کن به قدم هایی که لحظه به لحظه تو را به این کره ی خاکی نزدیکتر می کند...قدمهایت آهسته ولی پر از احساس است...احساس پرواز یک بار حتی خیالی هم که شده پرواز کردن رو تجربه کن این لحظه ایی است که می توانی پرواز کنی...
دست راستت احساس سنگینی می کند...زیرا او هنوز هم با توست و نمی خواهد لحظه ای تنهایت بگذارد...اوست که تو را آفرید...قلب کوچکت را آفرید...قلبی که پر از مهر است...
اوست که خواست تو در این جهان قدم بگذاری و مانند فرشته ها زندگی کنی!!
بدان زندگی زیباست...زیبا تر از اونی که میتوانی فکرش را بکنی...زندگی پر از لحظه های تلخ و شیرین است...شیرین آن هر چقدر کوچک باشد تو آن را بزرگ کن و در قلب کوچک اما وسیعت جای بده!! تلخ ها و بدی ها را فراموش کن!! نگذار به تو بیاموزد که بدی ها می توانند بر خوبی ها غلبه کنند. با بدی ها بجنگ...نخواه تجربه اش کنی!!!!
هیچ وقت نگو تنها هستی!! چون تو یک فرشته ای و فرشته ها تنها نیستند..!!
هر روز آرزوهایت را از نو صدا بزن هر روز آرزوهایت را بخوان و برای رسیدن به آنها تلاش کن...
تمام روز را به یاد او باش و شکرش کن !! هم به داده هایش هم به نداده هایش اگر دری را به رویت بست دری را همیشه برایت باز نگه می دارد...
پس بدان خداوند همیشه با توست و زندگی زیباست...
اینم آخرین مطلب سال ۸۷ از دوست عزیزم مهسا
در کل میشه گفت بهترییییییین روزی بود که از اول سال تا الان تو مدرسه گذرانده بودم.
روز شنبه بود قرار بود بعد یک ماه کارنامه ها را بدن...منم شبش خواب دیده بودم تجدید میشم تازه اینم سر صف با صدای بلند اعلام میکردن
...برای همین با ترس و استرس فراوان رفتم مدرسه...همین که رسیدیم پرسیدم که زنگ چندم میدن...گفتن زنگ اخر...زنگ دومم جشن داشتیم...کل مدرسه(400 نفر)همه داشتن از کارنامه صحبت میکردن
...نمیدونم چه جوری تا زنگ اخر دوام اوردم که بالاخره زنگ اخر شد...معلم داشت درس میداد و زنگ خانه هم 12:10 میخورد...تو کلاس هیچکی حواسش به درس نبود...همه هی به ساعت نگاه میکردن...معاون هم میومد از در نگاه میکرد میدید دبیر داره درس میده برمیگشت که ساعت 12 شد اخر ما تحمل نکردیم و به دبیر گفتیم "اجازه کی کارناممون رو میدن؟؟" که معاون در زد و پرسید "درس دارین؟؟؟میخوام کارنامه بدم دیگه!!!" دبیر هم که دید ما داریم میمیریم گفت "نه..بفرمایید!!" معاونمون اومد و یکی یکی صدا میکرد و معدل های نوزده به بالا رو با صدای بلند میخوند...که نوبت به من رسید من کمی وایستادم که ببینم معدلمو میگه!!!اما چیزی نگفت منم ناامید رفتم همین که پیشش رسیدم گفت ۰۳/19...من نفهمیدم چی شد
کارنامه رو گرفتم و نگاه کردم...واقعا هم 19 به بالا بود
...اینقدر خوشحال شدم که نپرسین اما این خوشحالی خیلی کم دوام اورد...نشستم سر جام و با خوشحالی داشتم نمره هام رو نگاه میکردم که بپرسین چی دیدم؟؟؟؟؟...از ورزش نمره ی 16 گرفتم در حالی که ریاضی شیمی زیست و...همه نوزده بیست شدم...همین جوری خشکم زد
...هم خندم میومد هم گریم...اخه معدلم فقط برای ورزش که اصلا فکرشم نمیکردم اومده پایین...همینطوری زل زده بودم که زنگ خونه خورد و منم به خودم اومدم...با عصبانیت کیفمو گرفتم اومدم حیاط دیدم همه ی دانش اموزا دارن پیش دبیر گریه میکنن که چرا نمرمونو کم دادین...شاگرد اولا که همه نمره هاشون بیست شده بود فقط به خاطر ورزششون معدلشون بیست نشده بود...خلاصه اومدم خونه و کارناممو به مامانم دادم و گریه ام گرفت...مامانم هم گفت فردا میام حسابشو میرسم...خلاصه فرداش مامانم اومد...جز مامانم والدین بقیه ی دانش اموز ها یا اینجوری بگم والدین همه ی دانش اموزا ریخته بودن مدرسه اونهاییم که نیومده بودن زنگ میزدن و جیغ و داد میکردن...دبیر ورزش هم نمیدونست کجا فرار کنه
...دانش اموزا هم تو سالن جمع شده بودن...یه ازدحامی شده بود که نپرسین...خلاصه حالا بعد این همه غوغا انشاال... دبیر ورزشمون از این خودنمایی بیاد بیرون و نمرمونو درست کنه...درست نکنه هم دیگه برام فرقی نمیکنه اون شور و شوق زنگ های ورزش رو از ما گرفت دیگه هیچی ارزش نداره...


