تبليغاتX
یادداشت های من
امروز تقریبا یک هفته از اول مهر میگذره...خیلی هم خوب میگذره... همکلاسی های خوبی دارم...دبیرای خوبی دارم...همم کلاس خوبی دارم...با اینکه یه ذره کوچیکه ولی باز خوبه...خلاصه امسال انتخاب رشته کردیم و بالاخره تصمیم نهاییمون رو گرفتیم...!! همه ی دوستام بجز 3 نفرشون رفتن تجربی...من هم همراه اون 3 نفر رفتم ریاضی... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com از اول راهنمایی که بودم دوست داشتم برم ریاضی ولی پارسال به خاطر اینکه بیشتر دوستام میخواستن برن تجربی نظرمو عوض کرده بودم...ولی وقتی کارناممو گرفتم و گفتن تعین رشته کنین گفتم میخوام برم ریاضی... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com نمره ی ریاضیم هم که خوب بود همم آرزوم این بود که معمار بشم(هنوزم ارزوی اینو دارم...) پس بی خیال دوست موست... باید دنبال هدف دوید نه دنبال دوست... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com(البته دوستام هم مهم هستنا...یهو بر نخوره... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com) همم دوستام کلاس بغلیمون هستن زیاد دور نیستیم یعنی...خلاصه تا الان که از انتخابم پشیمون نیستم...برعکس خیلی هم راضیم... (بین خودمون بمونه رشته ی با کلاسی هم هست... تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com ...تازه با بچه های کلاس هم قرار گذاشتیم یه برج بسازیم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com 201طبقه تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com(اخه شماره ی کلاسمونه دیگه) اسمشم بزاریم برج اسمان و همم مجهزترین و لوکس ترین برج ایران خواهد شد... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comاز الان دنبال مشتزی هستیما.... :))

خلاصه خیلی از رشته عزیزم نوشتم یکم هم از دوستام بنویسم... تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com امسال به هویت واقعی بعضی از دوستام پی بردم (2نفرشون...) فهمیدم که چقدر 2 رو تشریف دارن... و هم چقدر دروغگو هستن... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com من اینا رو رودررو به خودشون نگفتم ولی امیدوارم بیان اینجا و بخونن... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

به قول مامان " چایینگ تازه سی دوستینگ کهنه سی" یاخشی دیر ! بازم ایول به همون دوستای قدیمی خودم ! از همه ی دوستام راضی ام همه شون رو هم دوست دارم !    تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:26 توسط گلی| |
چند روز پیش بعد افطار هر کی داشت یک کاری انجام میداد...داداشم دراز کشیده بود تلویزیون نگاه میکرد و هی با کنترل کانال عوض میکرد خواهرم هم با تلفن با خالم حرف میزد من هم پای کامپیوتر بودم و از یه طرف هم اس ام اس بازی میکردم مامانم هم دراز کشیده بود و سخت فکر میکرد...ازش پرسیدیم به چی فکر میکنی و مامانم شروع کرد به تعریف کردن از زمان خودش...از دوران بچگی هاش...از زمانی که هیچ چیزی برای سرگرمی وجود نداشت... گفت که زمان خودشون تلویزیون های کنترل دار نبوده ماهواره و اینترنت نبوده اصلا کامپیوتر نبوده و حتی اصلا فکرشم نمیکردن که قراره کامپیوتری هم به وجود بیاد یا اینکه تلفنی به وجود بیاد که بدون سیم باشه و بتونیم باهاش تماس بگیریم...

تعریف کرد : که اون موقع ها خونواده مادرم در حد متوسط بودن و تلویزیون یک چیز گران بها بوده و  هرکسی نمیتونسته بخره...تازه تلویزیونشون هم از اون تلویزیونهای بزرگ مبله گنده بوده و سیاه و سفید بوده  همم فقط دو تا کانال داشته...کانل 1 و 2...کنترل هم نداشته (البته خوب برای 2 تا کانال کنترل هم لازم نیست دیگه....)... خلاصه توی کوچشون هم دومین نفری بودن که تلویزیون خریده بودن و هر شب تمام همسایه ها خونشون جمع میشدن که تلویزیون ببینن(مامان میگه بچه ها مثل ماهی روبروی تلویزیون دراز میکشیدن)ولی الان تلویزیون ها رنگی و کم حجم هستن و یه عالمه کانال داره و برای عوض کردن کانال نیازی به بلند شدن نیست از جایی که نشستیم میتونیم عوض کنیم و همه تویه خونشون تلویزیون دارن و نیازی نیست برای دیدن تلویزیون بریم خونه ی همسایه...

همم میگفت : اون موقع ها تلفن ها مثل الان نبوده و تماس گرفتن با تهران 2 ساعت طول میکشده... همم تلفن های بی سیم نبوده گوشی موبایل نبوده...ولی الان همه ی اینا همه جا هست...تویه همه ی خونه ها تلفن بیسیم هست... دست همه ی مردم از بزرگ به کوچیک موبایل هست ...حتی نی نی بچه ها هم دیگه موبایل رو میشناسن...تماس گرفتن اینقدر راحت شده که تویه چند ثانیه تهران که هیچ با همه کشورهای خارجی میشه تماس گرفت...

همم از کامپیوتر و اینترنت گفت...گفت اون موقع ها کامپیوتر نبوده...اگر هم بوده شاید تو کشورهای خارجی اونم بزرگش بوده که فقط توی شرکت های بزرگ بوده( اینا رو هم تو کتابها خوندم) ...تازه این کامپیوترها فقط برای کار بوده و اینترنت مینترنت نداشتن یعنی اون موقع اصلا اینترنتی وجود نداشته... ولی الان تویه  همه ی خونه ها یه کامپیوتر وجود داره و همه کارها با اینترنت انجام میشه ! امروز تو بانک خانمی خواست قبض پرداخت کنه گفتن "پرداخت قبوض اینترنتی شده "

وقتی مادرم اینا رو میگفت تعجب کردم و فکر کردم و دیدم من نمیتونم دنیایی بدون کامپیوتر و اینترنت و ماهواره و موبایل و اینجور چیزا تصور کنم !! با خودم فکر کردم وقتی مادرم حالا چیزایی میبینه که در دوران کودکیش اصلا فکرش رو هم نمیتونسته بکنه پس وقتی ما بزرگ شدیم چه چیزایی به وجود خواهد اومد که ما الان فکرش رو هم نمیکنیم؟؟؟

بچه های نسل های آینده با چه چیزهایی مواجه خواهند شد؟؟

قصه های زول ورن رو خوندین؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:42 توسط گلی| |
هفته ی پیش هفته ی تولد بود برای ما... می پرسین چرا ؟!؟!؟!؟!... چون تمام بچه های فامیل از بزرگ به کوچیک همه تولدشون بود... والله تا هفته ی پیش نمیدونستم همه ی بچه های فامیل تو یه هفته به دنیا اومدن... انگار مسابقه میدادن همه با هم به دنیا اومده بودن ... ولی واقعا خوش گذشت... مخصوصا اولین تولدی که رفتیم خیلی خوب بود... تولد دختر دختر خالم بود... تا اخر مجلس همش رقصیدیم و عکس گرفتیم مخصوصا که دختر خاله م با بچه هاش از انگلستان اومده بودند و همه حسابی اونا رو تحویل میگرفتن هی عکس میگرفتن و هی میرقصیدن ... با این که جشن خیلی مختصر و خونوادگی بود ولی باز خوش گذشت... پس فردای اون روز هم تولد پسر داییم بود... اون روز افطار هم اونجا بودیم... اون روز هم خوش گذشت ولی از بس این نی نی کوچولوها جیغ و داد کردن که سر درد گرفتیم... خونه که اومدیم مامانم از سر درد و خستگی بیهوش شد...() فردای اون روزم خالم زنگ زد گفت امشب تولد پسرمه بیاید... اون روز دیگه هیچ کدوممون حال نداشتیم هم ماه رمضون بود هم هر شب تولد بود همم به قول مامان از بس کادو بردیم واسه این نی نی ها ورشکست شده بودیم... ولی خوب نمیشد نریم... نمیرفتیم خاله دلخور میشد ... خلاصه اون شب رو هم با اخرین تولد به پایان رساندیم... اخر مجلس مادرم برای همه خط و نشان کشید که بابا تا یک مدت طولانی تولد بی تولد.......


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 21:9 توسط گلی| |

پارسال تو همین روز ها تو اتاقم نشسته بودم که مامانم صدام کرد گفت"بیا میخوام بهت یک چیز نشون بدم..." منم فوری اومدم ببینم که چی میخواد نشون بده...بعد یک وبلاگ نشون داد که تازه درست شده و هنوز هیچ مطلبی نوشته نشده...منم با تعجب پرسیدم"خووووب..؟؟؟..."بعد بالای وبلاگ را نشون داد...نوشته بود "خاطرات گلی"...همون موقع فهمیدم که مامانم برام یک وبلاگ درست کرده...اخه چند وقت پیشش گفته بود شاید برات وبلاگ درست کردم...از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم...فوری عین ندید بدیدها به همه ی دوستام گفتم وبلاگ دارم...

و الان یک سال از اون روز میگذره...یعنی وبلاگ گلی جوون یک ساله شد....هورااااااااااااااااااااا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:41 توسط گلی| |

از وقتی تعطیلات تابستانی شروع شد مطلبی ننوشتم...اصلا وقت نکردم که بنویسم...اوایل که هر روز صبح کلاس میرفتم(نقاشی خطاطی زبان دوتار )بعدازظهرها هم میرفتیم خرید چون دو سه تا عروسی داشتیم اواخر تیر و اوایل مرداد...همشون هم پشت سر هم وای چه حالی میداد...خلاصه بالاخره عروسی ها شروع شد و حدود دو سه هفته هر روز میرفتیم عروسی...اینقدر خوش میگذشت که نگین...همین روزهاهم مامانم و دوستش هی در مورد ترکیه و رفتن به انتالیا حرف میزدن...اون موقع فکر میکردم فقط حرف میزنن اصلا فکر نمی کردم جدی هستن اخه اصلا باور نمی کردم که بخوان ما را ببرن ترکیه...اما چند روز بعد دیدم دارن دنبال هتل میگردن تو اینترنت...بعد با خودم گفتم"نه بابا اینا جدی هستن...!!!" اما باز خودمو خوشحال نکردم...تا پامو تو ترکیه نمیذاشتم باور نمیکردم...خلاصه بعد از اون همه گشتن بالاخره از یک هتل خوششون اومد و فورا رفتن بلیط گرفتن...خییییییییییییییییییییییییییییلی خوشحال شدم...هر شب(تا شب عروسی بودیم دیگه..!)تا صبح تو اینترنت عکس هتلمون رو نگا میکردم...خییییییییییییلی خوشگل بود...هر چی زود تر دوست داشتم برم...خلاصه اخرین روز عروسی بود...اینقدر خوشگذشت که نگین...تا صبح رقصیدیم اخر گفتن بابا جمع کنین...

پس فردای عروسی پروازمون بود...فقط یک روز این وسط ,هم باید خونه رو جمع و جور میکردیم هم چمدون هامون را می بستیم...ازصبح تا شب بدوبدو...شب هم که هیچ کدوممون خوابش نمیومد از بس هیجان زده بودیم...بالاخره صبح شد و حرکت کردیم...5 صبح حرکت کردیم...اخه باید تا ساعت 5 به تهران میرسیدیم...خالاصه قبل ساعت 5 رسیدیم و یک نیم ساعتی تو فرودگاه نشستیم و بعد بلیط ها رو دادیم و هواپیما هم اومد یک خورده هم خوابیدیم و بالاخره حرکت کردیم و شب ساعت 2 رسیدیم هتل...خسته بودیم و وسایل رو گذاشتیم و خوابیدیم فردا صبح با صدای بلند مادرم از خواب بیدار شدم داد میزد:"بیدار شید نگاه کنید ببینید منظره رو!" بیدار شدم و یک چشم بسته رفتم روی بالکن اتاق ما رو به دریا بالکن داشت دریایی بسیار آبی و بیکران با منظره ای بسیار زیباتر خدای من من دریا دیده بودم اما به این زیبایی و آبی به این شفافی و درخشانی ندیده بودم ! همه چی عالی بود...!منظره بی نظیر بود... رفتیم صبحانه بخوریم...برای اولین بار بدون مانتو و روسری بیرون میرفتم....واقعا عالی بود...رااااااااااااااحت...اصلا دغدغه نگه داشتن روسری و کوتاه یا بلند بودن مانتو این جور چیزا نبود همین لباسهای معمولی خودمون البته بدون روسری  ا...خلاصه تو این یک هفته اول یک سفر با کشتی رفتیم دریا...(دریاشون خیلی تمیز بود اصلا ته اب معلوم میشد ما هم که عادت به دیدن دریای تمیز نداشتیم ...!! )بعد به شهر شنی رفتیم..(با شن مجسمه های غول پیکر درست کرده بودن...فقط از شن بود...خیلی جالب بود..)بقیه ی روزها هم تو پارک ابی(آکوآ پارک) هتل از صبح تا شب مشغول بودیم... پارک ابی شهری  بود برای خودش انواع و اقسام سرسره های آبی با شکل ها و مدل های مختلف ...و ما هم از اون سرسره آبی به اون یکی...!!!  همه جا آب بود و همه چیز آبی ... !! اینقدر حال میداد...یک استخر هم مخصوص والیبال بود...من با اینکه بلد نبودم باز  بازی میکردم...خیلی خوش میگذشت...هر بار دو تیم درست میشد  یک طرف ترک ها یک طرف روس ها (ما هم قاطی ترک ها بودیم چون ترکی بلد بودیم ) خلاصه خیلی خوش گذشت ! یک روز قبل از برگشتن به یک فروشگاه بزرگ رفتیم نزدیک هتل بود من مقداری سی دی و فیلم گرفتم برادرم هم سی دی های  بازی کامپیوتری خرید ! مادرم هم که چشمش فقط به کتابها بود و همش کتاب و مجله میخرید ! به این ترتیب  اولین سفر خارج از کشور من خیلی زود تموم شد ! اینقدر هیجان زده بودم که نفهمیدم این هفت روز چطور گذشت ! جای همه خالی...!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:48 توسط گلی| |
امسالم با تمام خوبیها و بدی هاش تمام شد...اتفاقات جالبی افتاد که تا اخر عمرم فراموش نمیکنم...همچنین با ادم های زیادی اشنا شدم...دوستان زیادی پیدا کردم و خلاصه یه سال تحصیلی پر ماجرایی را به پایان رساندم و حالا دوست دارم اتفاقات جالب امسال را برای همتون بنویسم....

اول از همه بگم که کارنامه مو گرفتم...معدلم خوب بود اما اگه بیشتر تلاش میکردم شاید بهتر هم میشد ولی باز خوب بود...میشه گفت ۱۹ شدم...حالا بگذریم بریم سر اصل مطلب...اول دوست دارم از دوستام بگم...از دوست هایی که تازه پیدا کردم...البته همشون را دوست دارم...همم خیلی...ولی خوب اونجوری که می خواستم و تصور میکردم دوستی جالبی نشد...خیلی پر ماجرا شد...از بعضی هاشون مامانم خوشش نیومد از بعضی هاشونم من...بعضی ها بد شانسی اوردن بعضی ها هم خوش شانسی...ولی با همه ی این ها بازم همشون دوست های منن و من همشون را دوست دارم...

گفتم خوش شانسی بهتره بگم از چه لحاظ...(بد شانسی بمونه برای خودم...)...تو اوایل اردیبهشت بود فکر کنم یا شاید اواخر فروردین...دقیق یادم نیست به هر حال یک روز وقتی رسیدم مدرسه داشتم میرفتم کلاس که یکی از دوستام که اونم مثل من دوتار میزنه(البته من هم از اونا یاد گرفتم...)اومد پیشم و درباره ی تئاتر و دوتار و برنامه و...چیزایی گفت...اولش نفهمیدم موضوع چیه فقط فهمیدم یه برنامه هست و ما باید دوتار بزنیم حتی نمیدونستم برنامه به چه مناسبت برگزار میشه و کی برگزار میشه...خلاصه گفت امروز بعد از ظهر تو سالن ارشاد تمرین داریم...و منم بعد از ظهر رفتم...! فکر کردم میریم دوتار تمرین میکنیم و همم فقط خودمون هستیم ولی تو سالن ادمایی زیادی بودن...بعد که یه اقایی مارو دورش جمع کرد و مفصل توضیح داد دو زاریم افتاد......قرار بود ما که حدود ۲۰ نفر میشدیم برای روز بزرگداشت مختوقلی یه تئاتر اجرا کنیم...و حدود ۱ ماه هم فرصت داشتیم تا تمرین کنیم...اونم هر روزبعدظهر تا شب تا روز اجرا...من از این تئاتر خیلی خوشم اومده بود...هم از بچه های تئاتر هم اینکه قرار بود از کشور های مختلف بیان و نگا کنن...خیلی جالب و هیجانی بود برام...همم تو تمرین ها خیلی خوش میگذشت...من و دوستم هی به سوتی های  بقیه بچه ها میخندیدیم...خیلی خوش میگذشت(یادش بخیر...)بعد ها هم که همه ی اعضای تئاتر صمیمی شدن و همه هم  شوخ دیگه فکر کنین...! همون روزها هم تو مدرسه امتحانات مستمر شروع شده بود و چون فقط یک ماه به امتحانات خرداد مونده بود دبیرا هر روز ۲ یا ۳ امتحان میگرفتن...اون روزا به دلیل تمرین ها و امتحانات فشار زیادی وارد شد...کمی البته کمی هم افت کردم ولی ارزششو داشت...حتی شبها که از تمرین میامدم از بس درس زیاد داشتم و همم خسته بودم(اخه هر روز که به روز اجرا نزدیک میشدیم شوخی کمتر میشد و جدی تر تمرین میکردیم و کارگردانمون هم سخت گیرتر میشد...)میشستم گریه میکردم...هم  استرس روز اجرا را داشتم همم امتحانات...ولی به سلامتی تموم شد...و الان دلم برای همه ی بچه های تئاتر خیلی خیلی تنگ شده...خلاصه بعد تئاتر مدرسه هم به علت شروع امتحانات تعطیل شد و... !! و به سلامتی تموم شد! شیله ...

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:31 توسط گلی| |
چند وقت پیش مژه ی یکی از دوستام افتاد و ما هم طبق رسم ازش پرسیدیم نامه میخواد یا مهمونی...اخه بین ما یعنی بین من دوستام رسمه  هرکی مژش بیفته میپرسیم نامه میخواد یا مهمانی اگه گفت مهمانی که هیچ اما اگه گفت نامه ما آزوش را بر اورده میکنیم و براش نامه مینویسیم......این دوستمون هم که از این رسممون خبر نداشت گفت نامه اما حدس زد که ما براش نامه مینویسیم...خلاصه من و دوتا دیگه از دوستام چند روز بعدش یک نقشه ی توپ کشیدیم که این نامه رو چجوری بنویسیم بزاریم جوابشو چه جوری بگیریم و اصلا موضوع نامه درباره ی چی باشه و... .که قرار شد ازطرف یکی از سال دومی(مثلا ) که اسمشم شیوا هستش (اینم از خود دراوردی میباشد بنویسیم که داداشش که اسمش متین میباشد از این دوستمون خوشش اومده ...و این نامه رو یکی مون که هم کلاسیش هستش زنگ کلاس دوم لایه کتابش بزاره و جوابش رو هم زنگ تفریح قبل جشن(اخه روز معلم بود و جشن داشتیم...) تو حیاط پشت زیر سنگی که روی اب سردکن هستش بزاره و یکی دیگمون که اونجا کشیک وایستاده تا جواب رو بگیره و بیاره....خلاصه اینجوری نامه نوشته شد و وقتی این دوستمون اومد پیشم اون یکی دوستم رفت و نامه رو لایه دفترش گذاشت...خلاصه اینجوری زنگ کلاس رو گذروندیم و زنگ تفریح دوتامون تو راه رو وایستادیم تا شاید بیاد و موضوع رو به ما بگه و یکی دیگمون رفت و پیش اب سردکن کشیک داد...که یهو دوستم اومد تو دستشم نامه...بیچاره تو شک بود...اونقدر که نمی تونست نامه رو بخونه و به ما داد تا براش بخونیم...من و دوستم هم اینقدرخنده مون گرفته بود...خدا رو شکر تونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و سوتی ندیم...بعد از اینکه تموم شد فوری خواست بره سراغ سال دومی ها و شیوا رو پیدا کنه که با زور نگه ش داشتیم و گفتیم "چه جوری میخوای پیداش کنی..ضایع میشی بی خیال حالا جوابشو میدی؟؟؟؟..."گفت ای بی خیال..." ما هم گفتیم یه جوابی بده ببین کی هستش؟فوقش دیگه جوابشو نمیدی...خودشم دودل بود اخه میخواست بفهمه این شیوا کیه؟؟؟...بعد خواست جوابشو بنویسه اما چون هنوز تو شک بود نمی تونست بنویسه و برای همون جواب نامه ی خودمون رو هم خودمون نوشتیم...خلاصه اینجوری نامه رو زیر سنگ گذاشت و اون یکی دوستم که داشت کشیک میداد جوابشو گرفت و اورد...دوباره ما هم نوشتیم که جوابت نشان میده که موافقی پس فردا داداشم خودش جوابت رو مینویسه...و تو جشن گذاشتیم لایه کتابش...بعد جشن  دوستم با عجله اومد و گفت:" اینقدر عصبانی شد و رفت تا از بین سال دومی ها شیوارو پیدا کنه و منم نتونسیتم جلوشو بگیرم..."!!!  حالا بیا و درستش کن......بدو بدو رفتیم دنبالش خدا رو شکر تو حیاط با عصبانیت وایستاده بود که مثلا چیکار کنه فوری رفتیم پیشش من پرسیدم چی شد؟؟؟...اینقدراعصابش خرد بود که میگفت"فقط کافیه این شیوای لعنتی رو پیدا کنم بعد میدونم چیکارش کنم..."......ما هم موندیم چی بگیم...هم میترسیدیم هم خندمون میگرفت...به یک بهونه ای ازش دور شدیم تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم اخه هم میترسیدیم بگیم همه سرکاری بوده همم هرآن ممکن بود زنگ خونه بخوره...بالاخره تصمیم گرفتیم کلا امروز رو بی خیال بشیم و فرداش یکجوری درسش کنیم گندی که زده بودیم رو...

خلاصه فرداش شد و دوباره ازطرف شیوا نوشتیم که اره مثلا دیروز دیدم چقدر عصبانی بودی برای همین به داداشم چیزی نگفتم و فعلا بیا با هم کمی اشنا شیم...و نامه رو دوستم تو جامدادیش گذاشته اونم ته ش بعد سر کلاس وقتی حواسش پرت بوده جوری جابه جاش کرده که ببینه اونم وقتی برگشته دیده یک نامه هست...و فوری فهمیده که یکی تو کلاس داره سرکارش میذاره و گفته"چند دقیقه پیش هم این نبود...کی گذاشت این نامه رو؟؟؟..."بچه هام خندشون گرفته بود اما باز بهش چیزی نگفته بودند بعد دوباره براش نوشتیم و  خودمون رو معرفی کردیم و دلیل کارمون رو گفتیم و گفتیم که همه چی به خاطر یک مژه بود...بعد از این که نامه رو خوند فوری فهمید ما هستیم و گفت از اولش فهمیدم کار شما بود...خوب پس چرا این همه عصبانی شد...!!!

حالااااااااااا...ولی خوش گذشت همم ما  یکم زیادی شورشو در اوردیم...خواستیم یه شوخی کوچیک کنیم که به کجاها کشید....

 

                                   و تا آخر امتحانات بای بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:0 توسط گلی| |

 

نگران نباش...او با توست او دستت را گرفته و یاری ات می کند او راهنمای توست پس نگران نباش و فقط به قدمهایت فکر کن به قدم هایی که لحظه به لحظه تو را به این کره ی خاکی نزدیکتر می کند...قدمهایت آهسته ولی پر از احساس است...احساس پرواز   یک بار حتی خیالی هم که شده پرواز کردن رو تجربه کن این لحظه ایی است که می توانی پرواز کنی...

دست راستت احساس سنگینی می کند...زیرا او هنوز هم با توست و نمی خواهد لحظه ای تنهایت بگذارد...اوست که تو را آفرید...قلب کوچکت را آفرید...قلبی که پر از مهر است...

اوست که خواست تو در این جهان قدم بگذاری و مانند فرشته ها زندگی کنی!!

بدان زندگی زیباست...زیبا تر از اونی که میتوانی فکرش را بکنی...زندگی پر از لحظه های تلخ و شیرین است...شیرین آن هر چقدر کوچک باشد تو آن را بزرگ کن و در قلب کوچک اما وسیعت جای بده!! تلخ ها و بدی ها را فراموش کن!! نگذار به تو بیاموزد که بدی ها می توانند بر خوبی ها غلبه کنند.  با بدی ها بجنگ...نخواه تجربه اش کنی!!!!

هیچ وقت نگو تنها هستی!! چون تو یک فرشته ای و فرشته ها تنها نیستند..!!

هر روز آرزوهایت را از نو صدا بزن هر روز آرزوهایت را بخوان و برای رسیدن به آنها تلاش کن...

تمام روز را به یاد او باش و شکرش کن !! هم به داده هایش هم به نداده هایش اگر دری را به رویت بست دری را همیشه برایت باز نگه می دارد...

 پس بدان خداوند همیشه با توست و زندگی زیباست... 

اینم آخرین مطلب سال ۸۷ از دوست عزیزم مهسا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:38 توسط گلی| |
یه هفته بعد دادن کارنامه ها...روز دوشنبه...جشن دهه ی فجر بود...چند روز جلو تر خبر دادند که هر دانش اموز یک نوع غذا یا دسر کیک و یا هر چیزی که دلش خواست برای روز جشن بیاره و مبصر هر کلاس و یا هر کسی که دوست داشت لباس سنتی بپوشه بیاد مدرسه...!! بعدهم یکی از اعضای شورا ی مدرسه یکی یکی وارد  کلاس ها شده و اسم های یکی دو نفر از شاگرد ها رو مینوشتند ...از کلاس ما اسم من و یکی دیگه رو نوشتن...با کنجکاوی پرسیدم برای چی اسم ما رو نوشتین؟؟؟..جوابمو ندادن...زنگ که خورد رفتم سراغ معاون مدرسه پرسیدم:اجازه میشه بگین اسم ما رو برای چی نوشتن؟؟؟خانم معاون گفت "تو کفش بمونین..روز جشن میفهمین!!!"...منم نمیدونید چقدر کنجکاو شدم...هم میترسیدم که نکنه چیز بدی باشه هم خوشحال بودم که ممکنه جایزه ای چیزی بدن(البته نمیدونستم چیکار کردم که بهم جایزه بدن  اما بازم فکر کردم احتمال جایزه دادن یا تشویق و اینجور چیزا زیاده ...)خلاصه روز جشن فرا رسید...شبش من کیک درست کردم و صبح هم با دوستم تزئین کردیم و یک کیک تولد درست حسابی درست کردیم که به شکل توپ بود و ظهر راهی مدرسه شدیم....به مدرسه که رسیدیم احساس کردم جای دیگه ای رفتم اخه اصلا شبیه مدرسه نبود...بعضی ها  با لباس سنتی اومده بودن و بعضی ها  هم مانتو پوشیده بودن...تو سالن میز چیده بودند و هر کلاسی رو میز مخصوص کلاسشون غذا دسر و کیک هایی که درست کرده بودند  را گذاشته بودند...اینجا احساس کردم تو عروسیم...خلاصه جشن از زنگ دوم به بعد بود یعنی زنگ اول کلاس ها دایر بود...اما هیچ دبیری درس نداد و نپرسید چون هیچ کدام از دانش اموزها نه خونده بودند و نه به حرفای دبیر گوش میدادند...زنگ اول هم همینجوری گذشت که بالاخره زنگ خورد و همه رفتند بیرون و صف بستند و قرآن و سرود خوانده شد! و بالاخره جشن شروع شد و بزن و برقص و مسابقه و جوک و اینجور چیزا بود که چند نفر از اداره اومدند...سلام و احوال پرسی کردند و با اونایی که لباس سنتی پوشیده بودند عکس انداختند و مدیرمدرسه  میکروفن رو گرفت...دیگه وقتش بود که بگن چرا اسم هامونو پرسیدند....من و دوستانم با کنجکاوی تمام داشتیم گوش میدادیم که بالاخره گفتند:"ما اسم های دانش اموزانی که باحجاب هستند رو جمع کردیم و از توشون قرعه کشی می کنیم و به اونی که اسمش در اومد جایزه میدیم..."من که دیگه فهمیدم موضوع چی بود و همچنین میدونستم که زیاد خوش شانس نیستم دیگه امید وار نشدم و اتفاقا همینطور هم شد اسم من در نیومد...!خلاصه به دانش اموز با حجاب هم که جایزه دادند نوبت به دانش اموزانی رسید که شاگرد اول دوم و سوم و نوزده به بالا شده بودند جایزه بدند... این دفعه میدونستم به من هم جایزه میدندبرا ی همین سخت منتظر بودم که اسمم را بخونند...که بالاخره اسم من هم خوانده شد و رفتم و جایزه ام را گرفتم...خیلی خوشحال بودم...خیییییییلیی...بعد نوبت به دانش اموزی رسید که از بین ۵کلاس اول تنها کسی بود که تمام نمره هاش بیست بود یعنی معدلش هم بیست بود جایزه ای ویژه بدند...این دانش اموز هم از کلاس ما بود و اینم یه افتخاری بود برای ما و کلاس ۱۰۲...جایزه اش هم یک سکه ی بهار ازادی بود...اما خوب جایزه اش را همون جا ندادند...قولش را تو جشن دادند و خود سکه را چند روز بعد از جشن آوردند سر کلاس و بهش دادند و همه ی کلاس از صمیم قلب بهش تبریک گفتیم و سکه را به پیشانیمون زدیم تا بلکه نصیب ما هم بشه.....خلاصه اینجوری جشن تموم شد و همه رفتیم تو سالن و شروع به خوردن کردیم...چقدر حال داد...بعد هم همه رفتن کلاس هاشون و تو کلاس هم شروع کردیم به بزن و برقص...یه غوغایی شده بود که نگین...یکی از هم کلاسی های من اننق(کلاه گردی که زنها به سر میگذارند) اورده بود اون عروس شد به قول خودش و ما هم یک داماد براش درست کردیم و یک عروسیی براشون گرفتیم که تا حالا کسی ندیده و نشنیده ...حتی اللشدیرمه هم گرفتیم و خلاصه خیلی با حال بود.....و در اخر زنگ خورد و به خونه امدیم....

در کل میشه گفت بهترییییییین روزی بود که از اول سال تا الان تو مدرسه گذرانده بودم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:11 توسط گلی| |


روز شنبه بود قرار بود بعد یک ماه کارنامه ها را بدن...منم شبش خواب دیده بودم تجدید میشم تازه اینم سر صف با صدای بلند اعلام میکردن...برای همین با ترس و استرس فراوان رفتم مدرسه...همین که رسیدیم پرسیدم که زنگ چندم میدن...گفتن زنگ اخر...زنگ دومم جشن داشتیم...کل مدرسه(400 نفر)همه داشتن از کارنامه صحبت میکردن...نمیدونم چه جوری تا زنگ اخر دوام اوردم که بالاخره زنگ اخر شد...معلم داشت درس میداد و زنگ خانه هم 12:10 میخورد...تو کلاس هیچکی حواسش به درس نبود...همه هی به ساعت نگاه میکردن...معاون هم میومد از در نگاه میکرد میدید دبیر داره درس میده برمیگشت که ساعت 12 شد اخر ما تحمل نکردیم و به دبیر گفتیم "اجازه کی کارناممون رو میدن؟؟" که معاون در زد و پرسید "درس دارین؟؟؟میخوام کارنامه بدم دیگه!!!" دبیر هم که دید ما داریم میمیریم گفت "نه..بفرمایید!!" معاونمون اومد و یکی یکی صدا میکرد و معدل های نوزده به بالا رو با صدای بلند میخوند...که نوبت به من رسید من کمی وایستادم که ببینم معدلمو میگه!!!اما چیزی نگفت منم ناامید رفتم همین که پیشش رسیدم گفت ۰۳/19...من نفهمیدم چی شد کارنامه رو گرفتم و نگاه کردم...واقعا هم 19 به بالا بود...اینقدر خوشحال شدم که نپرسین اما این خوشحالی خیلی کم دوام اورد...نشستم سر جام و با خوشحالی داشتم نمره هام رو نگاه میکردم که بپرسین چی دیدم؟؟؟؟؟...از ورزش نمره ی 16 گرفتم در حالی که ریاضی شیمی زیست و...همه نوزده بیست شدم...همین جوری خشکم زد...هم خندم میومد هم گریم...اخه معدلم فقط برای ورزش که اصلا فکرشم نمیکردم اومده پایین...همینطوری زل زده بودم که زنگ خونه خورد و منم به خودم اومدم...با عصبانیت کیفمو گرفتم اومدم حیاط دیدم همه ی دانش اموزا دارن پیش دبیر گریه میکنن که چرا نمرمونو کم دادین...شاگرد اولا که همه نمره هاشون بیست شده بود فقط به خاطر ورزششون معدلشون بیست نشده بود...خلاصه اومدم خونه و کارناممو به مامانم دادم و گریه ام گرفت...مامانم هم گفت فردا میام حسابشو میرسم...خلاصه فرداش مامانم اومد...جز مامانم والدین بقیه ی دانش اموز ها یا اینجوری بگم والدین همه ی دانش اموزا ریخته بودن مدرسه اونهاییم که نیومده بودن زنگ میزدن و جیغ و داد میکردن...دبیر ورزش هم نمیدونست کجا فرار کنه...دانش اموزا هم تو سالن جمع شده بودن...یه ازدحامی شده بود که نپرسین...خلاصه حالا بعد این همه غوغا انشاال... دبیر ورزشمون از این خودنمایی بیاد بیرون و نمرمونو درست کنه...درست نکنه هم دیگه برام فرقی نمیکنه اون شور و شوق زنگ های ورزش رو از ما گرفت دیگه هیچی ارزش نداره...


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 21:5 توسط گلی| |